با شنیدن صدای گریه و التماس مادرش خودم را به طبقه ی همکف می رسانم و سعی می کنم به هر نحوی که شده دعوا را تمام کنم.
- آروم باش. آروم باش بهنام جان. آروم باش.
دستم را دور دست هایش حلقه می کنم و به طرف تختخواب هلش می دهم. مثل پهلوانی که بخواهد زنجیر پاره کند به کمربند دست هایم فشار می آورد.
- دست از سرم بردارید. دست از سرم بردارید.
وقتی که می پذیرد کاری از دستش بر نمی آید آرام می گیرد. سرش را روی شانه ام می گذارد و شروع می کند به گریه کردن. خواهرش خرده شیشه ها را جارو می زند و زیر لب بد و بیراه می گوید. مادرش آن طرف در، دست هایش را به هم می مالد و سرش را عاجزانه تکان می دهد و هر چند ثانیه یکبار به پسرش نگاه می کند و با دست راستش ضربه ای به پشت دست چپش می زند و آه بلندی می کشد. از روی حرکات لب هایش مشخص است که جمله ی چند دقیقه پیشش را پشت سر هم تکرار می کند:
- دیوونه شده، دیوونه شده، ... .
هر طور بود روی تخت خواباندمش. دست راستش را که باندپیچی می کردم با دست چپش یقه ام را گرفت و نفس زنان گفت:
- از بوی «بتادین» بدم میاد. ضد عفونی نمی خواد.
مسکن هایش را که خورد برای چند دقیقه آرام گرفت و خوابید. می خواستم به خانه برگردم که با خواهش و تمنای مادرش قرار شد تا شب پیشش بمانم. تا بهنام بیدار شود سعی کردم با حرف هایم امیدواری خانواده اش را بیشتر کنم. به اتاق بهنام برگشتم. داشتم روزنامه می خواندم که متوجه شدم چشم هایش باز است و به من نگاه می کند. خواست که روی صندلی کنار تخت بنشینم. پنجه هایش را گره کرده زیر سرش گذاشت و زل زد به گچ بری سقف و گفت:
- همه فکر می کنن دیوونه شدم. بعضی وقتا خودمم باورم میشه.
برای چند دقیقه چیزی نگفت و بدون آن که حتی یکبار هم پلک بزند هم چنان به گچبری سقف نگاه می کرد. از این که حرکت نمی کرد ترسیدم. گفتم:
- بهنام جان اگه می خوای با کسی حرف بزنی من هستم. شاید بتونم کاری برات انجام بدم.
سرش را که به طرفم چرخاند ترسم ریخت.
- تو چیکار می تونی بکنی؟ کاری از دست کسی بر نمیاد. خسته شدم. می فهمی؟
- از چی؟
دوباره زل زد به سقف و آن گچ بری های تو در توی مارپیچ. طوری به سقف نگاه می کرد انگار که هپنوتیزم شده باشد.
- چرا این مادر پیرت رو اذیت می کنی. چرا نمی ری دنبال یه کاری تا از این خیالات بیای بیرون. تو خواهر دم بخت داری. به جای این که در غیاب پدرت تکیه گاهش باشی این کارا رو می کنی؟
شانه هایش لرزید و پتویش را تا زیر گردنش بالا کشید. تمام بدنش را به سمت من چرخانید و با لبخند تلخی گفت:
- تا حالا فکر کردی که حس مادری و فرزندی چقدر احمقانه ست؟ یا این که سرپرست خانواده بودن چقدر می تونه مسخره باشه؟ اصلا تا حالا خودت رو جای من فرض کردی؟
چیزی نگفتم. منتظر ماندم تا خودش ادامه دهد.
- شماها همه تون مثل همید. از «قضاوت» کردناتون متنفرم. من تازه ماهه بعد بیست ساله می شم. دوست دارم آزاد باشم. می خوام برای خودم زندگی کنم. مثل بقیه ی جوونا. شونه های من طاقت این همه بار رو نداره. خواهر شوهر بدم؟ سگ نگهبان خونه باشم؟ صبح تا شب برم سر کار، جون بکنم که پیرزنا و پیرمردای فامیل بگن ماشاللا به غیرتت که چی بشه؟
باز هم به پشت خوابید و دست هایش را از زیر پتو درآورد و حلقه کرد روی سینه اش و زل زد به مارپیچ های گچی روی سقف.
- چرا چیزی نمی گی؟
ترسیدم چیزی بگویم و دوباره تعادل روحی اش را از دست بدهد. گفتم:
- همه ی آدما مشکلات خودشون رو دارن. هیچکی توی این دنیا ... .
ادامه ی جمله ام را کامل کرد.
- بدون مشکل نیست.
نیم خیز که شد ترسیدم. پاهایش را جمع کرد و بالشش را تکیه زد به دیوار و سرش را گذاشت روی زانوهایش و گفت:
- همیشه میای این جمله رو می گی و منو آروم می کنی و میری. فکر کردن به این که خیلیا هم مثل من مشکل دارن مثل یه قرصه مسکنه. تاثیرش که تموم بشه بالاخره نمی تونی به این فکر نکنی که تو چرا نباید مشکلاتت کمتر باشه و باز به خاطر یه مشکل کوچیک قاطی می کنی خونه رو به هم می ریزی. باور کن دست خودم نیست.
چشم هایش پر از اشک می شود. گریه کنان از من تشکر می کند و می خواهد که بروم و تنهایش بگذارم.
اتاق را که ترک می کنم مادر و خواهرش همدیگر را بغل کرده و گریه می کنند. خداحافظی می کنم و به سرعت خودم را به در خروجی می رسانم. در را که پشت سرم می بندم، جمله ای که می خواستم به بهنام بگویم و نگفتم را زیر لب تکرار می کنم.
- همینه که هست!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر