« همه ی آن ها که سرگردانند بی هدف نیستند!» .این دیالوگ فیلم «لبخند مونالیزا» را نمی شد زیر بالش بچپانی و بی تفاوت بخوابی. سرگردانان بی هدف و سرگردانان هدفمند! تا نزدیکی های صبح نتوانستم خودم را در یکی از این دسته ها جا بدهم. خودم را آنقدر کش می آورم تا هر دو لامپ اتاق را با یک ضربه ی دست روشن کرده باشم. کتاب روی میز را بر نداشته سر جایش می گذارم. تا کامپیوتر بالا بیاید گاز کوچکی به سیب نصفه نیمه ی زرد و نارنجی شده ی روی میز می زنم. برای بار هفتم یا هشتم است که پانزده دقیقه ی آخر فیلم «ستاره بود از فریدون جیرانی» را نگاه می کنم. «رها» از «اِبی مشرقی» می پرسد:
« بهت نگفت همه ی اونا از چی می ترسیدن؟
- گفت
- ترس از چی؟
- کج فهمی
- تردید. زندگی با تردید برای چی؟
- سردرگمی»
احساس می کنم باید برای پیدا کردن جواب، پشت این کلمات رد و بدل شده چیزی پیدا کنم. اما نه. باز هم چیزی دستگیرم نمی شود.
قوری چای روی بخاری که ته می کشد حجم سنگینی درون سرم خودش را نشان می دهد. مثل مادران باردار که حرکت بچه هایشان را می فهمند گردش جریان خون درون رگ های سر و گردنم را حس می کنم و اینجاست که بیشتر از هر لحظه ای احساس سرگردانی به من دست می دهد. لحظاتی که ذهنم به یکباره زمان را گم می کند و چتر سرگردانی روی سرم پهن می شود. من بدون چای می میرم. همه ی ما بدون چای می میریم وقتی که چای فلسفه ی زندگیمان می شود! رفیق هم سربازم تمام بشریت دو دسته اند! اولی سرگردانان بی هدف که فقط به نوشیدن چای فکر می کنند و دیگری سرگردانان هدفمند که چایشان را که سر کشیدند اول به این فکر می کنند که چرا اصلا باید بنوشند و از هر کدامشان که می پرسی چایشان دم کشیده بود یا نه، دم نمی زنند!
شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸
تو از کدام رسته ای رفیق هم سرباز؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر