بازار که کساد می شود بیشتر مغازه دارها دم در مغازه هایشان کز می کنند و زل می زنند به عابران و طلوع و غروبشان را از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان زیر نظر می گیرند مخصوصا اگر زن یا دختر خوش سیما و خوش لباسی خیابان را آراسته باشد. کار و کاسبی که نباشد منبع نور ایمان در چشم های بیشترشان یا برقش قطع می شود یا اتصالی می کند. بازار رفت و آمد عابرین هم که کساد می شود با گوشی هایشان ور می روند، شطرنج و تخته نرد بازی می کنند، با جدول روزنامه ها ور می روند و یا دست کم گوششان با تلویزیون و رادیو ورودی مغازه هایشان را می پایند و پشت سر هم تخمه می شکنند.
یکی از همان روزهای بی مشتری بازار بود که هر شش نفرشان حلقه زده بودند دور یک گوشی موبایل و کله های بی مصرفشان توی هم، هرهر می خندیدند. کمال با افتخار می گفت که با خلیل دو نفری درستش کردیم و پشت سر هم تصاویر را توضیح می داد. آن طور که جمال می گفت یک هفته ی تمام، شب و روز در کوچه و خیابان پیگیر تهیه ی عکس ها بوده اند. کمال طوری با غرور به بقیه نگاه می کرد و دست ها و سرش را تکان می داد انگار که کار تحقیقاتی بزرگی انجام داده باشد. اکران اول که تمام شد حلقه ی شش نفره ی مغازه داران بزرگتر شده بود و ازدحام بیش از حد، عابرین را به حاشیه ی خیابان کشانده بود. آمد و رفت بلوتوث ها شروع شد. ظرف کمتر از یک هفته بیشتر مردم شهر «کلیپ تصاویر دیوانه های شهر» را دیده بودند. مهمانی هم که می رفتی خبر دست اول شده بود. «کلیپ دیوونه های شهرمون رو دیدی؟»
از شنیدن این سوال خونم به جوش می آمد. کل مردم شهر به این کلیپ ناراحت کننده می خندیدند و هیچ کس از بابت خنده هایش خجالت نمی کشید. عبوس ترین آدم های دور و برم که در تمام روز هم یکبار نمی خندیدند با دیدن این کلیپ روده بر می شدند. تصاویری که با موسیقی غمگینی که رویش گذاشته بودند بیشتر مستند انسان های بدبختی بود که طبیعت در خلقتشان کوتاهی کرده بود. نکته ی جالب این بود که بستگان این دیوانه ها هم کمتر از بقیه از دیدن کلیپ نمی خندیدند.
کسی نبود که بر سر این مردم دیندار اخلاق گرا فریاد بزند که جماعت مومن به چه می خندید؟ این همه موضوع برای خندیدن کم است. به زندگی خودتان نگاه کنید. واقعا خنده دارتر از زندگی این دیوانه های بخت برگشته نیست؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر