پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

کودکان کار


- با دست چپش بسته ی آدامس را نگه داشته و با دست راستش سرش را می خاراند. چیزی نمی گوید. فقط نگاه می کند. طاقت نمی آورم. هر پنج بسته آدامس را یکجا بر می دارم. پانصد تومانی کاغذی را می بوسد و بسته ی کارتونی آدامس را پرت می کند داخل جدول. صدای بوق ماشین عقبی که می آید از چشم هایم گم شده ام!
- شاید کلماتش پس و پیش شده باشد. دوازده یا سیزده ساله بودیم که پای تخته برایمان نوشتند « ای گل فروش گل چه فروشی به جای سیم ........ و از گل عزیزتر چه ستانی به سیم» دخترک شش یا هفت ساله به جای «خط بازی» روی خط های عابر پیاده برای فروختن یک شاخه گل عاجزانه التماس می کند. ما با این شعرهای ابلهانه بزرگ شدیم! شاعرانی که مست از بوی گل های دربار، درد گل فروش ها را نفهمیدند!
- شاید ده سال پیش بود که مستند «رقص خاک» از«ابوالفضل جلیلی» را دیدم. هم زبانان هم سن و سال من در آن کوره های آجرپزی خشت می زدند. آن ها هنوز هم خشت می زنند! خشت زدن مثل سلطنت موروثی شده!
- ترازوی دیجیتال سفیدی را جلویش گذاشته و کف پیاده روی سرد، با آن بدن لاغر و نحیفش دراز کشیده و مشق می نویسد. داشتیم دق می کردیم. هر چهار نفرمان اضافه وزن داشتیم!
- بین آن همه جمعیت به زور خودش را داخل اتوبوس می کشد. ساک سبز کهنه اش را کنار می کشد تا در بسته شود. سرش را پایین انداخته. انگار از ته چاه فریاد می زند. دستمال کاغذی، اسکاچ و دستمال کاغذی، اسکاچ و ...
- هم کلاسی دوره ی راهنماییمان بود. بعد از ظهرها «نان خشکی» های مدرسه ی خودمان را هم می خرید. الان که فکر می کنم می بینم که باشعورترین بچه ی کلاس بود. اسمش را گذاشته بودند «خالد نون خشکی». زنگ ادبیات، هر جلسه پای تخته داستانی را از بر می خواند. سال بعد دیگر برنگشت!
- لبه ی چادرش را به دهان گرفته بود و بچه اش را نشان می داد و التماس کمک می کرد. قطار که ترمز می کند بچه اش کوبیده می شود به در. از جا می پرم که بلندش کنم. کز کرده میان دست هایم. این دختر بچه اگر بزرگ شود ... ؟!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...