صدای تلویزیون را تا جایی که پدرم آن قدر عصبانی نشود که قید خوابش را بزند و کلاس اخلاق بگذارد بالا می برم تا بشود در توالت هم ادامه ی مصاحبه ی تلویزیونی را دنبال کنم. بعضی از آدم ها، تو را راه می دهند به خاطرات و روزهای دورشان، دعوتت می کنند که مسافر ماشین جاده های خاطراتشان باشی تا از جاده های تاریک زندگیت خواب آلوده نگذری. تخمه و چاییشان اگر آماده نیست حرف هایشان کافئین دار است و سرگرم کننده. این دسته آدم ها همیشه در جیبشان شکلاتی هست که دهانت را شیرین کنی و بعضا هم نگاهی پدرانه در چشم هایشان دارند. اما از بد روزگار بعضی وقت ها که بعد از کلی ور رفتن با کنترل تلویزیون و ماهواره بالاخره نگاهت روی کانالی جا می ماند و برنامه ات را پیدا می کنی دستگاه کنترل حاجات! لجش می گیرد. اگرچه همیشه این توالت رفتن ها بی فایده نیست اما اکثر اوقات حالت گرفته می شود. مهم ترین فایده اش شاید همین باشد که برای چند لحظه هم که شده زندگیت را فکر می کنی. شوخی بی مزه ای نیست که توالت، اتاق فکر هر خانه ایست و ذهن آدمی را فعال و چشم هایش را باز می کند، چه سنتی اش باشد و چه فرنگیش. یادم هست پشت تنها توالت طبقه ی پنجم خوابگاه دانشجوییمان شعر زیبایی از شاملو بود «هرگز از مرگ نهراسیده ام ... » که زیرش نوشته بود «در هر حال سیفون را بکشید!». شعر کار خودش را کرده بود. شاید باورتان نشود که تمام بچه های طبقه عاشق شاملو بودند و همه آن شعرش را از بر بودند. یکی از هم اتاقی هایم می گفت بیشتر بچه ها در تمام روز همان چند دقیقه اش را فکر می کنند و با طنز می گفت که تابلوی اعلانات طبقه را می بایست پشت در توالت نصب می کردند. خلاصه شاید این نوشته فقط برای تذکر این نکته بود که توالت های هر خانه ای چشم و دل آن خانه است! لطفا سیفون را بکشید! سیفون این توالت بزرگ زندگی تکراری و نکبت بار را تا روانه شود هر آن چه از سفاهت و بی خردیست!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
لطفا سیفون را بکشید!
صدای تلویزیون را تا جایی که پدرم آن قدر عصبانی نشود که قید خوابش را بزند و کلاس اخلاق بگذارد بالا می برم تا بشود در توالت هم ادامه ی مصاحبه ی تلویزیونی را دنبال کنم. بعضی از آدم ها، تو را راه می دهند به خاطرات و روزهای دورشان، دعوتت می کنند که مسافر ماشین جاده های خاطراتشان باشی تا از جاده های تاریک زندگیت خواب آلوده نگذری. تخمه و چاییشان اگر آماده نیست حرف هایشان کافئین دار است و سرگرم کننده. این دسته آدم ها همیشه در جیبشان شکلاتی هست که دهانت را شیرین کنی و بعضا هم نگاهی پدرانه در چشم هایشان دارند. اما از بد روزگار بعضی وقت ها که بعد از کلی ور رفتن با کنترل تلویزیون و ماهواره بالاخره نگاهت روی کانالی جا می ماند و برنامه ات را پیدا می کنی دستگاه کنترل حاجات! لجش می گیرد. اگرچه همیشه این توالت رفتن ها بی فایده نیست اما اکثر اوقات حالت گرفته می شود. مهم ترین فایده اش شاید همین باشد که برای چند لحظه هم که شده زندگیت را فکر می کنی. شوخی بی مزه ای نیست که توالت، اتاق فکر هر خانه ایست و ذهن آدمی را فعال و چشم هایش را باز می کند، چه سنتی اش باشد و چه فرنگیش. یادم هست پشت تنها توالت طبقه ی پنجم خوابگاه دانشجوییمان شعر زیبایی از شاملو بود «هرگز از مرگ نهراسیده ام ... » که زیرش نوشته بود «در هر حال سیفون را بکشید!». شعر کار خودش را کرده بود. شاید باورتان نشود که تمام بچه های طبقه عاشق شاملو بودند و همه آن شعرش را از بر بودند. یکی از هم اتاقی هایم می گفت بیشتر بچه ها در تمام روز همان چند دقیقه اش را فکر می کنند و با طنز می گفت که تابلوی اعلانات طبقه را می بایست پشت در توالت نصب می کردند. خلاصه شاید این نوشته فقط برای تذکر این نکته بود که توالت های هر خانه ای چشم و دل آن خانه است! لطفا سیفون را بکشید! سیفون این توالت بزرگ زندگی تکراری و نکبت بار را تا روانه شود هر آن چه از سفاهت و بی خردیست!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر