(بوی واقعیت هم نمی دهد این نوشته ها! خیالتان تخت)
تمام آن سه روز حتی یک لحظه هم تبم فروکش نکرده بود. در اتاق را چفت و بست کرده و روی زمین دراز کشیده بودم. به مادرم گفته بودم که از طرف من عذر خواهی کند و بگوید که وضعیت روحی و جسمیم مناسب نیست. صدای زن ها و بچه های فامیل از زیر زمین که بیاید معلوم می شود که گوش تا گوش اتاق های بالا را نرینه های بی خایه ی فامیل پر کرده اند. پچ پچشان از فریاد هم برایم واضح تر است. سکوت زندان گوش هایم را به هر صدایی حساس کرده است. با شنیدن هر جمله ی ابلهانه شان از پشت در، بدنم بیشتر گر می گرفت و می خواستم بلند شوم و تک تکشان را با اردنگی بیرون بیاندازم. برایم مهم نبود که چه کسی این حرف ها را می زند آن چه آزارم می داد بلاهت جماعت آن طرف دیوار بود که بخشی از جماعتی بودند که باید برای آزادی و حقوق انسانیشان مبارزه می کردیم. یاد حرف های خسرو می افتادم که می گفت «همیشه هستند کسانی که هم درد تواند اما بر علیه تو. فراموش نکن که تو را با آن ها هیچ سخنی نخواهد بود. آن ها یا دردشان را نمی فهمند یا درمانی برایش نمی بینند».
پدرم برای بار چندم با صدای بلند خوش آمد گویی کرد و از همه برای هم دردیشان در ماه های گذشته تشکر کرد. صدای خفه ی ناآشنایی گفت
- لعنت به اونایی که جوونای مردم رو گول می زنن.
مطمئنم بیشتر مهمان ها در این نکته اشتراک نظر داشتند که من فریب خورده ی یک اندیشه ی بیگانه و یک حزب خاصم و زندان حق مسلمم بوده. با فکر کردن به این حرف ها عرق سردی سراسر بدنم را فرا می گیرد. همیشه فکر می کردم یک قهرمان خواهم بود اما باید حرف های امیر میثم را می پذیرفتم که همیشه تکرار می کرد که «زندانی سیاسی را بیشتر سیاسی ها هم طرد می کنند چه برسد به افراد عادی. همه فکر می کنند که تو اعتراف کرده ای و استخدامت کرده اند و یا این که برایشان مشکل ساز خواهی بود».
ولی من فشار کابل ها را برای اعتقاداتم و فرار از همین حرف ها تحمل کرده بودم. برچسب جاسوسی و همکاری تنها چیزی بود که مرا به خودکشی وا می داشت.
همین بود که وقتی پچ پچی از کنار در ورودی هال می گفت که حتما دوستانش را لو داده است، با مشت محکمی به دیوار کوبیدم. خانه آنقدر شلوغ بود که هیچ کس پی صدایش را نگرفت.
پدرم جشن آزادیم را برای این ترتیب داده بود که به همه اعلام کند که من پسر سر به زیری بوده ام و اشتباهی در دستگیری من رخ داده است. دلم به حال پدرم می سوخت و از دیدنش خجالت می کشیدم هر چند که از راهی که انتخاب کرده بودم به هیچ وجه پشیمان نبودم.
سفره ی غذا را که می انداختند یکی که لیوان می خواست به اطرافیانش می گفت «یک مشت جوان بی کار که دور هم جمع بشوند حتما مشکلی برای خودشان و خانواده شان درست می کنند»
شاید لیوان آبش را تا نصفه خورده باشد که چند ثانیه بعد دوباره ادامه می دهد که «حیف این پدر که پسرش آبروی چندین و چند ساله اش را به باد داد. پدرش همیشه به ما می گفت آدم وقتی دستش به شاخه ی درخت نمی رسد فحش که نمی دهد.» آخ بلندی می کشد و به اطرافیانش برنج تعارف می کند.
بیچاره پدرم، هیچ کس از ته دل باورش نشده که من به اشتباه دستگیر شده ام. تمام شب را به این فکر می کردم که آیا انقلاب کوبا ارزش گریه کردن مادر فیدل کاسترو و شب نخوابی های پدرش را داشته یا نه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر