یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸

به همین سادگی


قبل از هر چیز باید درب اتاق قفل می شد و به رسم عادت چند بار برای اطمینان از بسته شدن در دستگیره ها باز و بسته می شدند. روزنامه های قدیمی تا شده ی زیر تخت باز می شدند و میوه و تخمه و لواشک و سیگار و بقیه ی مخلفات درست وسط این سفره ی کاغذی چیده می شد. قوطی هایی که با ترس و لرز بسیار از ایستگاه های اتوبوس و مترو و چهار راه ها و سایر نقاط نامعلوم به دست آمده بود و داخل اتاق تحت تدابیر امنیتی شدید نگهداری می شد در کنار ساقی قرار می گرفت. درست مثل مراسم سامورایی ها که پاهایشان را حلقه کرده و مصمم گرداگرد هم می نشینند و مدام به همدیگر نگاه می کنند. در نگاه های تک تکشان می خوانی که در آستانه ی ورود به منطقه ی ممنوعه ای هستند و احساس لذت را بدون استثنا در حرکات همه شان می ببینی که پیک های پلاستیکی ته نوشابه ایشان را بالا گرفته اند و به سلامتی هم می نوشند. با این که همیشه از تلخی نوشیدنی های ارزان قیمتشان حرف می زنند اما کسی از نوشیدن سر باز نمی زند و مثل همه ی روزهای مستی و سرخوشیشان دکلمه شاملو و آواز شجریان با شعرهای خیام پس زمینه ی حرف هایشان است. نوک بینی هایشان که بی حس شد تازه شب رویاییشان آغاز می شود. شاید بعضی وقت ها چند نفری لحظاتی دست همدیگر را بگیرند و برقصند اما همیشه کسی هست که با صدای بلند بخواند که «ساقی ساقی ای ساقی، بده می دریا دریا .... » و بقیه چشم هایشان را ببندند و همراهیش کنند. فقط کافی است زمانی که همه چشم هایشان قرمز شده و صورت هایشان گل انداخته اسم مارکس یا فوکو یا هر نویسنده و بازیگر و نقاش و اهل هنری را به زبان بیاوری. بحث شدیدی در خواهد گرفت و دود سیگارها سقف اتاق را خواهد پوشاند. تا زمانی که همه چیز به خوبی پیش می رود کسی از حکم شرعی میگساری و جرم اظهار افکار الحادی و اظهار نظرهای سیاسی نمی ترسد. اما وقتی که صدای کوبیدن در اتاق را با گوش های سنگین شده شان می فهمند و کسی از پشت در با صدای بلند داد می زند که اتاق شماره ی فلان در را باز کنید! همه جا ساکت می شود. هیچ نشانه ای از لذت در چشم هایشان باقی نمی ماند. ترس چشم های نیمه بازشان را به یکباره باز می کند. لحن رسمی گوینده ی پشت در و نوع بیانش جای تردیدی باقی نمی گذارد که فردا همه باید در کمیته ی انضباطی دانشگاه جواب پس بدهند. در که باز می شود هر کدام یک گوشه ی اتاق نیمه مست و نیمه هشیار دست هایشان را روی شکمشان گذاشته و می خندند. فقط یک شوخی دانشجویی بود. همین! اما اگر نبود شاید آن ها دیگر دانشجو نبودند. به همین سادگی!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...