یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸

هرگز بچه دار نخواهم شد!


به امید یک دوش آب سرد و یک غذای درست و حسابی و یک استراحت دلچسب بعد از یک فوتبال جانانه از باشگاه تا خانه را با سرعتِ صوت رانندگی می کنم. دم در راه پله با دیدن لنگه های کفش هایی که بوی غریبه بودنشان را احساس می کنم امیدهایم کم رنگ می شود. داخل که می شوم هیچ کدامشان را نمی شناسم. از روی اوپن آشپزخانه کاملا مشخص است که چیزی روی اجاق گاز نیست. خودم را به آشپزخانه می رسانم و مادرم را صدا می زنم. می گوید که بهتر است منتظر بمانم تا مهمان ها بروند و دو تا تخم مرغ زیبا از نوع تلاونگیش را در دم جلوی چشمانم قربانی کند. همه درست وسط هال و پذیرایی نشسته اند و چرت و پرت سر هم می کنند و گردن هایشان را تکان می دهند. درِ حمام که از داخل هال باز شود و انجمنِ زنانِ خانه دار دمِ در تشکیل جلسه داده باشند معلوم است که با موهای سیخ شده از عرق هم قید دوش گرفتن را خواهی زد. پدرم کمی خودش را بالاتر می کشد و تعارف می کند که من هم به انجمن مردان علافِ شب نشین بپیوندم. از این تعارف های الکی صمیمانه ی پدرم موقع آمدن مهمان های غریبه متنفرم. می نشینم. طرف روبه رویم نشسته و خالیِ تاریخی می بندد و داستان کریم خان زند را به نام نادرشاه افشار آن هم با تفاوت فراوان با آن چه که در کتاب های تاریخی آمده نقل می کند و من زل می زنم به چشم هایش که از فرط احساس دانا بودن برق می زنند و چیزی نمی گویم. بعد از چند خطابه ی تاریخی و فرهنگی دیگر خودم را به بهانه ی کامپیوترم به اتاق می کشانم. روی صندلی می نشینم و نفس عمیقی می کشم. در تا نیمه باز می شود و دختر بچه ی کوچکِ مهمان لبخند می زند. یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم را مرتکب می شوم و لبخندش را با لبخند جواب می دهم و اینجاست که شبِ سیاهم آغاز می شود.- عزیزم به اون خلال دندان دست نزن!بسته ی چند صدتایی خلال دندان را روی فرش می ریزد. نای جمع کردنش را ندارم ولی جمع می کنم. خلال دندان را روی کمد می گذارم. سرم را که می چرخانم بسته ی گوش پاکن هایم را برداشته و چند تایشان را هم در دهنش گذاشته.- نکن عزیزم خطرناکه!گوش پاکن های خیس را پرت می کنم گوشه ی اتاق. و بسته ی گوش پاکن ها را می گذارم کنار بسته ی خلال دندان.- عمو جون برو پیش مامان. توی این اتاق کار دست خودت می دیا.دوباره می خندد و با سرعت خودش را به میز کامپیوترم می رساند و چند ضربه ی محکم به صفحه کلیدِ تازه ام می کوبد. همین هفته ی قبل با هزار بدبختی پولش را تهیه کردم. دستم را دورش حلقه می کنم و می گذارمش روی صندلی که نتواند پایین بیاید. در را باز می کنم تا که شاید هوس بیرون رفتن به سرش بزند. اما با یک حرکت خارق العاده از روی صندلی می پرد و ضربه ی دیگری به صفحه کلیدم می زند. دردِ فرود آمدن پنجه های تیزی را روی قلبم احساس می کنم. برای چند لحظه فقط نگاهش می کنم. بلندگوی کامپیوتر که از روی میز می افتد راه نجات را در برادرش می یابم.- عمو جون بیا اینجا دست خواهرت رو بگیر و ببر. این اتاق برای بچه ها خطرناکه.برادرش حدودا باید اول یا دوم یا شاید هم سوم ابتدایی باشد. دست خواهرش را می گیرد و از اتاق بیرون می روند. موسیقیِ آرام بخشی از خاطرم می گذرد. چند دقیقه نگذشته که سر و کله ی برادرش دوباره پیدا می شود.- توی کامپیوترت بازی داری؟لبخند می زند. از لبخند قبلی خیری ندیده بودم. اما باز هم اشتباه می کنم و لبخندش را با لبخندی ابلهانه پاسخ می دهم.- ماشین دوست داری؟- آره- جی تی آی بلدی؟- چی هست؟- بشین بازی کنبا این که به نظر کودن نمی رسید. اما وقتی که چند بار پشت سر هم ظرف پنچ دقیقه خواست که دوباره بازی را برایش از نو شروع کنم حالم گرفته شد. بار هفتم که برگشتم بازی را شروع کنم دیدم که کامپیوتر هنگ کرده. گفتم خاموش و روشنش کند. کلیدِ سه راهیٍ برق را خاموش کرد! نگاه ناامیدانه ای انداختم به صورتش و گفتم:- سوزوندیش لام...(لامسب رو روم نشد بگم) لامپش رو ... .- چند ثانیه مغزم هنگ کرد.- دیگه درست نمیشه باید سی دی ویندوز بیارم. بریم پیش بابا مامان.دستش را گرفتم و رفتیم داخل هال.بابایشان پوستِ میوه که پاک می کرد شعر می خواند. ته دلم گفتم به جای شعر و شاعری بچه هایت را تربیت کن مردک!. شعرش که تمام شد از پسر کوچکش خواست که برای مهمان ها سیرک اجرا کند و روی دست هایش راه برود. بعد از کلی خواهش و تمنا بالاخره گل پسرشان روی دو دست شروع به راه رفتن کرد و کلی پدر و مادرش قربان صدقه اش رفتند. پرتقالم را که نصف کردم صدای جیغ از اتاقم بلند شد. خواهر و برادر توی اتاق من بودند. نمی شد جلوی پدر و مادرشان سریع دنبالشان بروم توی اتاق. به بهانه ی خطرناک بودن شیشه ی شکسته ی کمد کتاب ها به اتاق برگشتم. دختر خانم کتاب هایم را به سبک ورق زدن کتاب های دوستیه خاله خرسه و علی بابا و چهل دزد بغداد ورق می زد.آمپرم چسپیده بود به سقف. مگر من در این دنیا غیر از خلال دندان و گوش پاکن و کامپیوتر و کتابهایم چه چیز دیگری داشتم. تمام زندگی من همین کتاب ها بودند و کامپیوتری که دفتر خاطرات و اتاق کار و سینمای خانگی و پنجره ام به دنیای مجازیِ زنده بود. خلال دندان و گوش پاکن هم ابزارهای فکرم بودند. باید فکری می کردم. در را بستم و هر چه داشتم گذاشتم روی کمد. جا نمی شد. جایشان دادم. به جمع مهمان ها که برگشتم برای یک لحظه گوشی ام را دست آقا پسرِ چهار دست و پایشان دیدم! شاخ درآوردم. گوشی ام را دو روز بود که گم کرده بودم. این وروجک از کجا پیدایش کرده! در کمال پر رویی گفت:- بازیاش چقدر مسخره ست.خراب شدن گوشیم زیاد مهم نبود. با تلفن همراهم کار آن چنانی نداشتم. خنده ام گرفته بود. مادرم از این که گوشی ام را دست آن پسر بچه می دید حرص می خورد. گوشی پدرم را دادم که با آن هم بازی کند. حس خوبی داشتم. پدرم همیشه قبض موبایلش را به عنوان الگو به ما نشان می دهد. دلم می خواست اشتباهی یک شماره بگیرد تا حداقل این وروجک ها بعد از این همه اذیت و آزار یک فایده هم داشته باشند. اما زهی خیال باطل. از گوشی پدرم خوششان نیامد. رفتم ماهواره ببینم تا کمی از فضای جمع خارج شوم. اخبار که شروع شد وروجک ها هجوم آوردند که می خواهیم با ماهواره بازی کنیم. ته دلم گفتم که مگه پلی استیشنه. اما باز هم زور زورکی خندیدم و خانه سازی و قارچ خور را برایش گذاشتم که سرش گرم باشد و مخمان را ترید نکند. ساعت به کندی حرکت می کرد. به بهانه ی گرفتن فیلم از کلوپ از خانه خارج شدم و به قصد استراحت راهی خانه ی پدربزرگم شدم. پیکان سفیدی جلوی دربِ خانه شان پارک بود. زنگ زدم. مهمان داشتند. گفتم که برای گرفتن سی دی های مجموعه نرم افزار آمده ام اما باشد برای یک شب دیگر. برگشتم. فرار از دست مهمان و پریدن بغل یک دسته مهمان دیگر که آن ها هم بچه دار بودند اصلا عاقلانه نبود. برگشتم و آنقدر تحمل کردم تا ساعت از دوازده و نیم گذشت و تصمیمشان را گرفتند که دیگر کم کم رفع زحمت کنند. بنده مثل همیشه نقشِ آژانسیم را بازی کردم. داخل ماشین خوشحال بودم که دارد کم کم تمام می شود. وروجک ها جلوی ماشین نشستند. قبل از حرکت دختر بچه با دنده ور می رفت و فرمان را می چرخاند و من باز هم زور زورکی لبخند می زدم. مادرش تازه یادش افتاده بود که دختر بچه اش احتمال دارد که مزاحمت ایجاد کند و شاید از ترس جانش بود که از روی فرمان برش داشت. آقا پسرِ گل هنوز داشت با گوشیم ور می رفت و می گفت که رانندگیش خوب است و اگر من اجازه بدهم امشب یک چرخی بزند. اگر پدر و مادرش نبودند شاید با زنجیر چرخ سرش را پهن می کردم و با ماشین چند بار از رویش رد می شدم تا فکش از کار بیفتد. بالاخره خسته و گرسنه به خانه برگشتم. اما درس عبرتی بود. هرگز بچه دار نخواهم شد!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...