پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

خاک های یخ زده و خون های دلمه بسته


راننده ی ماشین کف شوی زیر پل کالج، دیگر جارو بر سر چوب نمی کند و عمرا خود را «سپور» نمی داند. بعد از ظهرها که از سر کار بر می گردد به مسافران بغل دستی اش در اتوبوس های شرکت واحد می فهماند که او هم از راننده های محترم شهرداری است و از اعضای تاثیر گذار صنف رانندگان دولتی! به شمار می رود و در مورد احداث خطوط جدید اتوبوسرانی و اضافه شدن اتوبوس های مدرن به آن ها بشارت های پیغمبرانه می دهد. فقط یک دوره ی شستن کف خیابان ها را در ساختمان شماره ی 2 شهرداری منطقه ی 12 گذرانده و امروز برای خودش رفتگر مدرنی شده و به بچه هایش توصیه می کند که روزهای اول مدرسه سرشان را بالا بگیرند و با افتخار هنگام معرفی بچه های کلاس به معلم هایشان با صدای بلند و رسا بگویند که پدرشان کارمند اداره ی شهرداری است.
از روی خون های دلمه بسته ی کشته شدگان تظاهرات دیروز که بر کف خیابان نقش بسته می گذرد و دلش به حال هیچ کدامشان نمی سوزد. سرش را از شیشه ی بغل بیرون می آورد و از این که هنوز کف خیابان کاملا تمیز نشده حرصش می گیرد. عقب عقب می آید و یکبار دیگر از روی خاطره ی جنازه های خط کشی نشده ی دیروز رد می شود. مطمئنم نیمه شب که از خواب بیدار شده و خاک های یخ زده ی بلوار کنار خانه شان را دیده همین قدر متاثر شده که خون های دلمه بسته ی کف خیابان را پاک می کرده است. بالاتر از پارک دانشجو تا دلتان بخواهد فحش نثار روح اجداد کسانی کرده است که شیشه های مغازه ها را شکسته و ادارات و بانک ها را به آتش کشیده اند. با خودم می گویم که او پشت این پنجره های بی شیشه و روی تابلوهای سوخته ی ادارات و بانک ها چه می بیند؟ هر چه می بیند قطعا هیچ بندی از منشور حقوق بشر از برابر دیدگانش رد نمی شود. او فقط از این که باید وقت بیشتری برای تمیز کردن خیابان بگذارد نگران است، تازه خیلی خوب هم می داند که بابت کار امروزش اضافه کاری دریافت می کند اما باز هم لب هایش که بی صدا می جنبد پیشانیش چروک می شود. او حتی به این هم فکر نمی کند که اگر این شورش ها نتیجه دهد و اصلاحات یا انقلاب دیگری اتفاق بیافتد شاید دیگر آدم هایی مثل او که با زیراب زدن همکارانشان جای آن ها را اشغال می کنند سر پست هایشان باقی نمانند.
ماشین کف شوی سفید که از کنارم رد می شود دست هایم سست می شود و کیف دستی ام به زمین می افتد. زنبورهای های مغزم دوباره بیدار شده اند. دست هایم را دور سرم حلقه می کنم و مچاله می شوم کنار دکه ی روزنامه فروشی. شهر پر از تصویرهایی است که بی خیالیشان را فریاد می زنند. دستفروش خیابان می پرسد که پسرم حالت چطور است؟ دست هایش را می گیرم و از جا بلند می شوم. می پرسد که نکند دیروز باتوم خورده باشم و بی آن که چیزی گفته باشم چشم هایش پر از آب می شود. دست هایش را می بوسم. باد سرد ورودی ایستگاه مترو وادارم می کند که زیپ کاپشنم را بالا بکشم. پله ها را که پایین می روم دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...