جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸

رویاهای مجید


با نوک کفش هایش محیط شش ضلعیِ سنگفرش خیابان را کشید. ته سیگارش را که روی سنگفرش خاموش می کرد گفت:
- همه چیزشون مثل انتخاب سنگفرشاشونه. می خوان با این سنگفرشای لونه زنبوری مردم رو مثل زنبورای داخل کندو قانون مدار بار بیارن! تا زنبورای کارگر نق نزنن و مثل بچه ی آدم کارشونو بکنن.
خندیدم و گفتم مجید جان خیالت تخت. اینجا با قالب های بیست سال پیش سنگفرش می زنند. سنگفرش هایشان هر سال به سرمای اسفند نمی رسد و می ترکد. اگر اینقدر سیاستِ کاری داشتند که وضعیت خیابان های شهر این نبود.
از روی پل که می گذشتیم، حفاظ های پل را گرفته بود و زل زده بود به رودخانه ی شهر. دست چپش را مثل آن روزها که از مدرسه بر می گشتیم گذاشت روی شانه ام و گفت:
- همیشه آخر رودها دریا نیست. باتلاق، سرنوشتِ تلخِ رودهای سرزمین ماست!
چند سالی بود که مجید را ندیده بودم. قدم زدن با مجید دیگر حال و هوای قدم زدن های قدیمیمان را نداشت. یادم هست روزهایی که مجید به قول پدربزرگش سرِ کِیف بود با خنده و ادا و اطوارهایش همه ی ما را به وجد می آورد. آن روزها قدم می زدیم تا سوژه ی خنده پیدا کنیم. اما این بار مجید به هر چیز که نگاه می کرد برایش یک فلسفه می تراشید. فلسفه ای که حتی اگر می خواست خنده دار باشد، چیزی جز یک خنده ی تلخ نبود.
بعد از ظهرها به جای این که مثل گذشته به پاتوقمان در پارکٍ شهر برویم پیشنهاد می کرد که روی یکی از کوه های اطراف شهر بنشینیم و تا غروب آفتاب از نمای بالا به شهر و کوه های اطرافش نگاه کنیم. تقریبا همیشه او حرف می زد و من سر تا پا گوش می شدم. وقتی که از آرزوهایش حرف می زد با این که می دانستم تقریبا همه ی آن ها چیزی جز خیالبافی محض نبود اما چیزی نمی گفتم. آرزوهایش زیبا بودند و انسانی و من دلم نمی خواست در رسیدن به آرزوهایش تردیدی به دلش راه بدهد. چون می دانستم که با دنیایی که برای خودش ساخته بود تنها چیزی که به زندگی پیوندش می داد همان آرزوهایش بود. به کوه های آبی و بنفشِ دور دست ها نگاه می کرد و می گفت امانتداریِ آن کوه ها را می بینی؟ تا زمستانِ سال بعد برف ها را پیش خود نگاه می دارند. او کنار من می نشست اما انگار دائما داشت با کوه ها و خانه ها و خیابان های شهر حرف می زد. تا غروب آفتاب از کوه پایین نمی آمدیم. من زیاد طلوع و غروب آفتاب برایم معنایی نداشت. اما لذتی که به مجید از دیدن غروب آفتاب دست می داد را می توانستم به وضوح در صورتش ببینم. سه ماه بعد دوباره مجید رفت.
بعد از سال ها خبرش را از پدرش گرفتم. چند ماه بعد از آن روزها برای ادامه ی تحصیل و کار از ایران خارج می شود. هیچ گاه ادامه تحصیل نمی دهد. بر خلاف آرزوهایش که در آن هیچ نشانی از تشکیل خانواده و بچه داری و کارهای بازاری نبود او با همسرش رستوران کوچکی را اداره می کند و پسر کوچکش را هم هر روز خودش تا در ورودی مهدِ کودک همراهی می کند. پدرش با لذتی وصف ناشدنی تاکید می کرد که او هم اکنون بسیار خوشبخت است. با شنیدن این حرف ها خشکم زده بود. رویاهای مجید که سال ها بعد دنیای من را ساخت انگار از خاطر مجید فراموش شده بود. آن روزها که از آرزوهایش برای من می گفت اگر می خواستم نصیحتی دوستانه برایش داشته باشم شاید کار و خانواده را به او پیشنهاد می کردم. اما هیچ گاه این اجازه را به خود نمی دادم تا آرزوهایش نمیرد. آیا مجید واقعا خوشبخت بود؟

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...