منم اتفاقا همون شب اون جا بودم. بابای دخترِ بود. مادرشم بود. برادرا و خواهراشم بودن. اومد خیلی مودبانه نشست و گفت خانمم گلم شما به دردِ همدیگه نمی خورید. نه قیافه تون به هم می خوره، نه سطحِ خونواده هاتون، نه فرهنگتون، نه زبانتون. نه تحصیلاتتون. محل زندگی خونواده هاتون هم از هم دوره. اگه یه چند روزیم هم صحبت شدید دلیلی نداره مطمئن بشید که همدیگه رو خوب شناختید و آشنایی کافی دارید. همین طور رک و پوست کنده داشت ادامه می داد که دخترِ از کوره در رفت. پرید وسطِ حرفش و با گستاخی خجالت آوری گفت ایناش به خودمون ربط داره. ما همه چی رو میدونیم. پیه همه چی رو هم به تنمون مالیدیم. اصل خواستنه که ما هم دیگه رو می خوایم.
من بودم دیگه ادامه نمی دادم اما بیچاره با این که خورده بود تو برجکش اما از سرِ دلسوزی روشو کرد به طرفِ پدر و مادرِ عروس و گفت ما با هم یه نسبت فامیلی داریم و به رسمِ وظیفه اومدیم و گفتیم. دلش آروم نگرفت و دوباره گفت دخترم عزیزم تو باید به شغلش به شخصیتش به همه چیزش فکر کنی. ازدواج بازیِ پلی استیشن نیست که اگه پشیمون شدی خیلی راحت بک و آندو رو بزنی و بدونِ هیچ مشکلی خدایِ نکرده برگردی سرِ جایِ اولت.
اما اینا که حرفِ حساب حالیشون نمیشه. یکی گفت «حسودیش میشه دخترایِِ خودش رو دستش مونده و عروسیِ دخترایِ فامیل رو می بینه». یکی گفت «از ذاتِ کثیفشه. دختر به این خوبی. پسر به این خوبی. خیلی هم به هم میان. ایشالا خوشبخت بشن. تا کور شود هر آن کس نتواند دید». یکی گفت « خودش پدر داره. مادر داره. فلانی پا شده نطق می کنه». من اون لحظه بغل دستش نشسته بودم. روشو کرد طرفِ من و گفت می بینی. آدم رو دعوت می کنن نظر بده. وقتی هم نظرت رو می گی پشتِ سرت که هیچ، تو صورت آدم نگاه می کنن و هزارتا حرفِ ناجور می زنن. نیم ساعتی نشست و دیگه چیزی نگفت و مراسم که تموم شد همون طور مودبانه دستِ زن و بچه ش رو گرفت و رفت.
هشت نه ماهی از اون شب گذشته. عروس خانم پاشو کرده تویِ یه کفش که طلاق می خواد. آقا دامادم می گه درخواستِ طلاق بدید میام امضا می کنم. میگن که به هم نمی خورن. تازه فهمیدن که قیافه هاشون، خونواده هاشون، فرهنگشون، زبانشون، تحصیلاتشون و کلی چیزایِ دیگه شون به هم نمی خوره. ضمنا تازه به این نتیجه رسیدن که برایِ یه دقیقه هم که شده نمی تونن همدیگه رو تحمل کنن. پسرِ می گه غرورم شکسته. دخترِ می گه شناسنامه م جوهری شده. پدرِ می گه آبرومون رفت. مادرِ می گه تا ابد دخترمون باید تو خونه بپوسه. آدم یادِ اون جمله ی معروفِ فیلم «درباه ی الی» میافته که می گفت «یک پایانِ تلخ بهتر از یک تلخیِ بی پایانه». این جمله این جا اصلا صدق نمی کنه! تویِ یه جامعه ی سنتی بعضی وقتا یه پایانِ تلخ به یه تلخیِ بی پایان تر و تلخ تر اضافه می شه!
چند روز پیش زنگ زد. گفت فلانی یادته. من می گفتم ازدواج اینجا چه بخوای چه نخوای سنتیه! منطقِ خودشو داره. حالام می گم. طلاق به این سادگیا نیست. عواقب داره. بهشون بگو. گفتم فلانی خودتو قاطی نکن. اینا اگه حرفِ حساب سرشون می شد که این آخرِ داستانشون نبود!