عصبانی که می شود فحش می دهد
مثل همه ی آدم ها
و گاه فرصتی اگر دست دهد
تا مرز دزدی
گازش را می گیرد و می رود و بر می گردد
مثل بیشتر آدم ها
و درهای چوبیِ دو لنگه ی آبیش را به هیچ کس نمی بخشد
چون کسی بر حصارِ نا امن خانه اش دری نگذاشته
مثل بعضی آدم ها
کریم های بی چاره
دلشان را به آخر فیلم خوش می کنند
و دلداری می دهند مادرانی را
که ستاره های پولکِ رویاهایشان را
روی لحاف آسمان نچیده می دوزند
اگر کسی زیرِ حاشیه ی فرش خانه اش پول نگذارد
اگر دستی از پشت دیوارها تکان نخورد
و اگر شتر مرغِ گم شده را گرگ ها دریده باشند
آه دخترانِ ناشنوایِ بی سمعک
امیدهای واهیشان را لب خوانی نکنید
و ای پسرانِ آب انبارهای به لجن نشسته
در دخمه ی مارها
هیچ گنجشکی تخم نمی گذارد و آواز نمی خواند
و گریه هایتان را کسی گریه نخواهد کرد
چرا باید برای گرفتن دو تا آب پرتقال
همیشه پنجاه تومان کم بیاوریم
میلیونر نمی شویم
شاه ماهی هایمان
«گوهرِ شب چراغ» در سینه ندارد
دوشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۸
برای مجید مجیدی و آواز گنجشک هایش
یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸
فراموشی بزرگ
از نحوه ی غذا خوردن آدم ها می شود طبقه ی اجتماعیشان را فهمید। این را پوپک وقتی که با دو انگشت دست راست قاشقش را به جای قلم مو اشتباه گرفته بود و ناشیانه وسط بومِ بشقاب نقاشی می کرد می گفت। جمله اش تا حدی درست بود اما گفتنش از زبان او و از موضعی که گرفته بود آدم را به فکر وا می داشت। بوی تیز ادکلن زنانه اش از آن طرف میز به سادگی قابل تشخیص بود. وقتی که حرف می زد تمام تلاشش را می کرد که ابروی چپش را اندکی بالا بکشد اما تلاشش ناکام می ماند و فقط گردنش کج می شد. آرایش ناملایم و بچه گانه اش بسته بود به خنکای هوای رستوران. شاید اگر کمی گرم تر بود مثل بستنی قیفی ای که آب می شود از چانه های استخوانی اش سرازیر می شد. تغییر در حرکاتش برای من که از بچگی می شناختمش تازه و تا حدی خنده دار بود. باید از پایتخت نشینیشان دوسالی گذشته باشد اما همین انتخاب ادکلنش نشان می داد که سطح سلیقه اش متناسب با پول پدرش بالا نرفته است. مطمئنم که پوپک هم مثل من و بقیه ی بچه های محله ی ما تا همین چند سال پیش نمی دانسته که ادکلن هم زنانه مردانه دارد. داشتم به خاطره ی هدیه ی کوچکی که در بچگی به او داده بودم فکر می کردم که او هم چنان از طبقه ی جدیدی که در آن قرار گرفته بود حرف می زد. شش یا هفت ساله بودیم که یکی از هدیه های دوستان پدرم را به او دادم. البته نه از سر دوست داشتن و آن طور که او گمان می کرد. به توصیه ی پسرهای محل این کار را کرده بودم و فقط به خاطر پس گرفتن توپمان که مدام در حیاط خانه ی آن ها گیر می افتاد! یک عطر شیشه ای کوچک که از خانه برداشته بودمش تا بعضا آن را به لباس های دوستانم بکشم. یادم هست که قبل از بخشیدنش با سر غلطکی کوچکش بازی می کردم. آن قدر شیشه ی عطر را روی دست و صورت و لباس هایم غلط می دادم تا که بوی تند آن سوغاتی ارزان قیمت، نفس همه را بند می آورد. تا سال ها بعد از گرفتن آن هدیه همیشه از بابت آن تشکر می کرد و من هیچ وقت نتوانستم اصل داستان را برایش بازگو کنم. خجالت می کشیدم. خانواده های ما روابط صمیمانه ای داشتند. بعد از سال ها خیلی اتفاقی در صف تئاتر شهر، پوپک را دیده بودم و به جای گرفتن خبرهای خانوادگی و یا مثلا نقد نمایش می بایست حرف های خسته کننده ی پوپک را تحمل می کردم. تا همین چند سال پیش که رفت و آمد خانوادگی داشتیم نوع حرف زدن و سر و وضعش طور دیگری بود. ناگفته نماند که زیباتر و خوش لباس تر شده بود. البته باید اعتراف کنم که شاید اگر همان اندک جذابیت های دخترانه اش نبود پیشنهاد غذا نمی دادم چون واقعا حرکات غیر طبیعی و ادبیات مسخره اش آزارم می داد. هنوز خصوصیات زنان منطقه ی ما را می شد به راحتی در رفتار و گفتارش دید. البته مسلما از فهمیدن این نکته نمی بایستی که خرسند باشد. در مورد موسیقی رستوران نظرم را جویا شد. سوالش را با سوال خودش پاسخ دادم. قطعه ای بود از کنسرت شهر ممنوعه ی یانی که تازه شنیده بودمش. در جواب با اکراه گفت از موسیقی سنتی ایرانی متنفرم. همیشه از درک آدم هایی که خیلی زود گذشته ی خود را فراموش می کنند عاجز می مانم. شاید با تمام وجودش تلاش می کرد که به من بفهماند که او دیگر آن پوپکی که می شناختمش نیست اما اصلا برای من مهم نبود که او می خواهد چه نوع پوپکی از خودش بسازد. احساس می کنم یک ویژگی مشترک در بین این دسته از افراد هست. ضریب هوش اجتماعی پایین. با تعریف هایی که از پدر و مادرش می کرد حرصم را بالا آورده بود. می خواست هر طور شده گذشته ی خانوادگیشان را از ذهن من پاک کند و تصویر جدیدی از خودشان در ذهن من بسازد. جالب تر آن که من پدر و مادرش را آن طور که بودند دوست داشتم نه آن طور که پوپک لم داده باشد روی کیفش و خالی ببندد. من در جایگاهی نیستم که برای کسی نسخه ی رفتاری و پوششی تجویز کنم و معتقد به سنت پرستی های ابلهانه هم نیستم اما این را خیلی خوب می دانم که پوپک با تحقیرهایی که نسبت به طبقه های پایین دست جامعه دارد فقط گذشته ی خودش را به استهزا گرفته است.
جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸
قانون بند کفش
من
سهشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۸
... داریم!
دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸
سیاهِ ابر - رها
دلِ دماغشان تنگِ بویِ خاکِ باران زده؟
نه عمو
آن ها که چشمانِ هیزشان
به سیاهِ ابرِ آسمان
دوخته
و تمامِ گوش و چشمِ ایمانشان
فقط به شرشرِ بهار و جوانه های گندم و آردِ بیخته
بدان
نابارور که می شود
ایزد بانوی باران ها
خدای تازه اختیار می کنند
-----------------------------------------------------
رها
آن طرف ما
که در نمی دانم کدام دوره ی زمین شناختی
فکر می کند که بهتر است رها شود
از آسیا و سرزمین ما
سانتی سانتی متر
هزار هزار سال
کش می آورد خورد را
تا گوشه ای تنها
چهار زانو بنشیند و بیاندیشد و بسازد
و ما همین جا ماندیم
با ضامن چاقو و شستی بمب در دست
برای قتل ناموسی
آن جا که قیچیِ سانسور مثل پیکانِ ما موزه رفت و برنگشت
نه بد بد است
نه خوب خوب
نکته ی شگرف تر
که اینجا
بدها
همیشه بیشتر می فهمند
نکند دیگر فیلم نمی بینی؟
تو هم؟
آن جا که می گویند کارگردان و فیلم نامه نویس
خودِ خودِ خداست
دیدنش بی خود است
تدارکاتچی هم نیست
پشت صحنه را هیچ کس ندیده
سیمرغ بلورین
برای فیلمِ منتخبِ جشنواره ی آینده
یکشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۸
هرگز بچه دار نخواهم شد!
به امید یک دوش آب سرد و یک غذای درست و حسابی و یک استراحت دلچسب بعد از یک فوتبال جانانه از باشگاه تا خانه را با سرعتِ صوت رانندگی می کنم. دم در راه پله با دیدن لنگه های کفش هایی که بوی غریبه بودنشان را احساس می کنم امیدهایم کم رنگ می شود. داخل که می شوم هیچ کدامشان را نمی شناسم. از روی اوپن آشپزخانه کاملا مشخص است که چیزی روی اجاق گاز نیست. خودم را به آشپزخانه می رسانم و مادرم را صدا می زنم. می گوید که بهتر است منتظر بمانم تا مهمان ها بروند و دو تا تخم مرغ زیبا از نوع تلاونگیش را در دم جلوی چشمانم قربانی کند. همه درست وسط هال و پذیرایی نشسته اند و چرت و پرت سر هم می کنند و گردن هایشان را تکان می دهند. درِ حمام که از داخل هال باز شود و انجمنِ زنانِ خانه دار دمِ در تشکیل جلسه داده باشند معلوم است که با موهای سیخ شده از عرق هم قید دوش گرفتن را خواهی زد. پدرم کمی خودش را بالاتر می کشد و تعارف می کند که من هم به انجمن مردان علافِ شب نشین بپیوندم. از این تعارف های الکی صمیمانه ی پدرم موقع آمدن مهمان های غریبه متنفرم. می نشینم. طرف روبه رویم نشسته و خالیِ تاریخی می بندد و داستان کریم خان زند را به نام نادرشاه افشار آن هم با تفاوت فراوان با آن چه که در کتاب های تاریخی آمده نقل می کند و من زل می زنم به چشم هایش که از فرط احساس دانا بودن برق می زنند و چیزی نمی گویم. بعد از چند خطابه ی تاریخی و فرهنگی دیگر خودم را به بهانه ی کامپیوترم به اتاق می کشانم. روی صندلی می نشینم و نفس عمیقی می کشم. در تا نیمه باز می شود و دختر بچه ی کوچکِ مهمان لبخند می زند. یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم را مرتکب می شوم و لبخندش را با لبخند جواب می دهم و اینجاست که شبِ سیاهم آغاز می شود.- عزیزم به اون خلال دندان دست نزن!بسته ی چند صدتایی خلال دندان را روی فرش می ریزد. نای جمع کردنش را ندارم ولی جمع می کنم. خلال دندان را روی کمد می گذارم. سرم را که می چرخانم بسته ی گوش پاکن هایم را برداشته و چند تایشان را هم در دهنش گذاشته.- نکن عزیزم خطرناکه!گوش پاکن های خیس را پرت می کنم گوشه ی اتاق. و بسته ی گوش پاکن ها را می گذارم کنار بسته ی خلال دندان.- عمو جون برو پیش مامان. توی این اتاق کار دست خودت می دیا.دوباره می خندد و با سرعت خودش را به میز کامپیوترم می رساند و چند ضربه ی محکم به صفحه کلیدِ تازه ام می کوبد. همین هفته ی قبل با هزار بدبختی پولش را تهیه کردم. دستم را دورش حلقه می کنم و می گذارمش روی صندلی که نتواند پایین بیاید. در را باز می کنم تا که شاید هوس بیرون رفتن به سرش بزند. اما با یک حرکت خارق العاده از روی صندلی می پرد و ضربه ی دیگری به صفحه کلیدم می زند. دردِ فرود آمدن پنجه های تیزی را روی قلبم احساس می کنم. برای چند لحظه فقط نگاهش می کنم. بلندگوی کامپیوتر که از روی میز می افتد راه نجات را در برادرش می یابم.- عمو جون بیا اینجا دست خواهرت رو بگیر و ببر. این اتاق برای بچه ها خطرناکه.برادرش حدودا باید اول یا دوم یا شاید هم سوم ابتدایی باشد. دست خواهرش را می گیرد و از اتاق بیرون می روند. موسیقیِ آرام بخشی از خاطرم می گذرد. چند دقیقه نگذشته که سر و کله ی برادرش دوباره پیدا می شود.- توی کامپیوترت بازی داری؟لبخند می زند. از لبخند قبلی خیری ندیده بودم. اما باز هم اشتباه می کنم و لبخندش را با لبخندی ابلهانه پاسخ می دهم.- ماشین دوست داری؟- آره- جی تی آی بلدی؟- چی هست؟- بشین بازی کنبا این که به نظر کودن نمی رسید. اما وقتی که چند بار پشت سر هم ظرف پنچ دقیقه خواست که دوباره بازی را برایش از نو شروع کنم حالم گرفته شد. بار هفتم که برگشتم بازی را شروع کنم دیدم که کامپیوتر هنگ کرده. گفتم خاموش و روشنش کند. کلیدِ سه راهیٍ برق را خاموش کرد! نگاه ناامیدانه ای انداختم به صورتش و گفتم:- سوزوندیش لام...(لامسب رو روم نشد بگم) لامپش رو ... .- چند ثانیه مغزم هنگ کرد.- دیگه درست نمیشه باید سی دی ویندوز بیارم. بریم پیش بابا مامان.دستش را گرفتم و رفتیم داخل هال.بابایشان پوستِ میوه که پاک می کرد شعر می خواند. ته دلم گفتم به جای شعر و شاعری بچه هایت را تربیت کن مردک!. شعرش که تمام شد از پسر کوچکش خواست که برای مهمان ها سیرک اجرا کند و روی دست هایش راه برود. بعد از کلی خواهش و تمنا بالاخره گل پسرشان روی دو دست شروع به راه رفتن کرد و کلی پدر و مادرش قربان صدقه اش رفتند. پرتقالم را که نصف کردم صدای جیغ از اتاقم بلند شد. خواهر و برادر توی اتاق من بودند. نمی شد جلوی پدر و مادرشان سریع دنبالشان بروم توی اتاق. به بهانه ی خطرناک بودن شیشه ی شکسته ی کمد کتاب ها به اتاق برگشتم. دختر خانم کتاب هایم را به سبک ورق زدن کتاب های دوستیه خاله خرسه و علی بابا و چهل دزد بغداد ورق می زد.آمپرم چسپیده بود به سقف. مگر من در این دنیا غیر از خلال دندان و گوش پاکن و کامپیوتر و کتابهایم چه چیز دیگری داشتم. تمام زندگی من همین کتاب ها بودند و کامپیوتری که دفتر خاطرات و اتاق کار و سینمای خانگی و پنجره ام به دنیای مجازیِ زنده بود. خلال دندان و گوش پاکن هم ابزارهای فکرم بودند. باید فکری می کردم. در را بستم و هر چه داشتم گذاشتم روی کمد. جا نمی شد. جایشان دادم. به جمع مهمان ها که برگشتم برای یک لحظه گوشی ام را دست آقا پسرِ چهار دست و پایشان دیدم! شاخ درآوردم. گوشی ام را دو روز بود که گم کرده بودم. این وروجک از کجا پیدایش کرده! در کمال پر رویی گفت:- بازیاش چقدر مسخره ست.خراب شدن گوشیم زیاد مهم نبود. با تلفن همراهم کار آن چنانی نداشتم. خنده ام گرفته بود. مادرم از این که گوشی ام را دست آن پسر بچه می دید حرص می خورد. گوشی پدرم را دادم که با آن هم بازی کند. حس خوبی داشتم. پدرم همیشه قبض موبایلش را به عنوان الگو به ما نشان می دهد. دلم می خواست اشتباهی یک شماره بگیرد تا حداقل این وروجک ها بعد از این همه اذیت و آزار یک فایده هم داشته باشند. اما زهی خیال باطل. از گوشی پدرم خوششان نیامد. رفتم ماهواره ببینم تا کمی از فضای جمع خارج شوم. اخبار که شروع شد وروجک ها هجوم آوردند که می خواهیم با ماهواره بازی کنیم. ته دلم گفتم که مگه پلی استیشنه. اما باز هم زور زورکی خندیدم و خانه سازی و قارچ خور را برایش گذاشتم که سرش گرم باشد و مخمان را ترید نکند. ساعت به کندی حرکت می کرد. به بهانه ی گرفتن فیلم از کلوپ از خانه خارج شدم و به قصد استراحت راهی خانه ی پدربزرگم شدم. پیکان سفیدی جلوی دربِ خانه شان پارک بود. زنگ زدم. مهمان داشتند. گفتم که برای گرفتن سی دی های مجموعه نرم افزار آمده ام اما باشد برای یک شب دیگر. برگشتم. فرار از دست مهمان و پریدن بغل یک دسته مهمان دیگر که آن ها هم بچه دار بودند اصلا عاقلانه نبود. برگشتم و آنقدر تحمل کردم تا ساعت از دوازده و نیم گذشت و تصمیمشان را گرفتند که دیگر کم کم رفع زحمت کنند. بنده مثل همیشه نقشِ آژانسیم را بازی کردم. داخل ماشین خوشحال بودم که دارد کم کم تمام می شود. وروجک ها جلوی ماشین نشستند. قبل از حرکت دختر بچه با دنده ور می رفت و فرمان را می چرخاند و من باز هم زور زورکی لبخند می زدم. مادرش تازه یادش افتاده بود که دختر بچه اش احتمال دارد که مزاحمت ایجاد کند و شاید از ترس جانش بود که از روی فرمان برش داشت. آقا پسرِ گل هنوز داشت با گوشیم ور می رفت و می گفت که رانندگیش خوب است و اگر من اجازه بدهم امشب یک چرخی بزند. اگر پدر و مادرش نبودند شاید با زنجیر چرخ سرش را پهن می کردم و با ماشین چند بار از رویش رد می شدم تا فکش از کار بیفتد. بالاخره خسته و گرسنه به خانه برگشتم. اما درس عبرتی بود. هرگز بچه دار نخواهم شد!
جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸
رویاهای مجید
با نوک کفش هایش محیط شش ضلعیِ سنگفرش خیابان را کشید. ته سیگارش را که روی سنگفرش خاموش می کرد گفت:
- همه چیزشون مثل انتخاب سنگفرشاشونه. می خوان با این سنگفرشای لونه زنبوری مردم رو مثل زنبورای داخل کندو قانون مدار بار بیارن! تا زنبورای کارگر نق نزنن و مثل بچه ی آدم کارشونو بکنن.
خندیدم و گفتم مجید جان خیالت تخت. اینجا با قالب های بیست سال پیش سنگفرش می زنند. سنگفرش هایشان هر سال به سرمای اسفند نمی رسد و می ترکد. اگر اینقدر سیاستِ کاری داشتند که وضعیت خیابان های شهر این نبود.
از روی پل که می گذشتیم، حفاظ های پل را گرفته بود و زل زده بود به رودخانه ی شهر. دست چپش را مثل آن روزها که از مدرسه بر می گشتیم گذاشت روی شانه ام و گفت:
- همیشه آخر رودها دریا نیست. باتلاق، سرنوشتِ تلخِ رودهای سرزمین ماست!
چند سالی بود که مجید را ندیده بودم. قدم زدن با مجید دیگر حال و هوای قدم زدن های قدیمیمان را نداشت. یادم هست روزهایی که مجید به قول پدربزرگش سرِ کِیف بود با خنده و ادا و اطوارهایش همه ی ما را به وجد می آورد. آن روزها قدم می زدیم تا سوژه ی خنده پیدا کنیم. اما این بار مجید به هر چیز که نگاه می کرد برایش یک فلسفه می تراشید. فلسفه ای که حتی اگر می خواست خنده دار باشد، چیزی جز یک خنده ی تلخ نبود.
بعد از ظهرها به جای این که مثل گذشته به پاتوقمان در پارکٍ شهر برویم پیشنهاد می کرد که روی یکی از کوه های اطراف شهر بنشینیم و تا غروب آفتاب از نمای بالا به شهر و کوه های اطرافش نگاه کنیم. تقریبا همیشه او حرف می زد و من سر تا پا گوش می شدم. وقتی که از آرزوهایش حرف می زد با این که می دانستم تقریبا همه ی آن ها چیزی جز خیالبافی محض نبود اما چیزی نمی گفتم. آرزوهایش زیبا بودند و انسانی و من دلم نمی خواست در رسیدن به آرزوهایش تردیدی به دلش راه بدهد. چون می دانستم که با دنیایی که برای خودش ساخته بود تنها چیزی که به زندگی پیوندش می داد همان آرزوهایش بود. به کوه های آبی و بنفشِ دور دست ها نگاه می کرد و می گفت امانتداریِ آن کوه ها را می بینی؟ تا زمستانِ سال بعد برف ها را پیش خود نگاه می دارند. او کنار من می نشست اما انگار دائما داشت با کوه ها و خانه ها و خیابان های شهر حرف می زد. تا غروب آفتاب از کوه پایین نمی آمدیم. من زیاد طلوع و غروب آفتاب برایم معنایی نداشت. اما لذتی که به مجید از دیدن غروب آفتاب دست می داد را می توانستم به وضوح در صورتش ببینم. سه ماه بعد دوباره مجید رفت.
بعد از سال ها خبرش را از پدرش گرفتم. چند ماه بعد از آن روزها برای ادامه ی تحصیل و کار از ایران خارج می شود. هیچ گاه ادامه تحصیل نمی دهد. بر خلاف آرزوهایش که در آن هیچ نشانی از تشکیل خانواده و بچه داری و کارهای بازاری نبود او با همسرش رستوران کوچکی را اداره می کند و پسر کوچکش را هم هر روز خودش تا در ورودی مهدِ کودک همراهی می کند. پدرش با لذتی وصف ناشدنی تاکید می کرد که او هم اکنون بسیار خوشبخت است. با شنیدن این حرف ها خشکم زده بود. رویاهای مجید که سال ها بعد دنیای من را ساخت انگار از خاطر مجید فراموش شده بود. آن روزها که از آرزوهایش برای من می گفت اگر می خواستم نصیحتی دوستانه برایش داشته باشم شاید کار و خانواده را به او پیشنهاد می کردم. اما هیچ گاه این اجازه را به خود نمی دادم تا آرزوهایش نمیرد. آیا مجید واقعا خوشبخت بود؟
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
همینه که هست!
با شنیدن صدای گریه و التماس مادرش خودم را به طبقه ی همکف می رسانم و سعی می کنم به هر نحوی که شده دعوا را تمام کنم.
- آروم باش. آروم باش بهنام جان. آروم باش.
دستم را دور دست هایش حلقه می کنم و به طرف تختخواب هلش می دهم. مثل پهلوانی که بخواهد زنجیر پاره کند به کمربند دست هایم فشار می آورد.
- دست از سرم بردارید. دست از سرم بردارید.
وقتی که می پذیرد کاری از دستش بر نمی آید آرام می گیرد. سرش را روی شانه ام می گذارد و شروع می کند به گریه کردن. خواهرش خرده شیشه ها را جارو می زند و زیر لب بد و بیراه می گوید. مادرش آن طرف در، دست هایش را به هم می مالد و سرش را عاجزانه تکان می دهد و هر چند ثانیه یکبار به پسرش نگاه می کند و با دست راستش ضربه ای به پشت دست چپش می زند و آه بلندی می کشد. از روی حرکات لب هایش مشخص است که جمله ی چند دقیقه پیشش را پشت سر هم تکرار می کند:
- دیوونه شده، دیوونه شده، ... .
هر طور بود روی تخت خواباندمش. دست راستش را که باندپیچی می کردم با دست چپش یقه ام را گرفت و نفس زنان گفت:
- از بوی «بتادین» بدم میاد. ضد عفونی نمی خواد.
مسکن هایش را که خورد برای چند دقیقه آرام گرفت و خوابید. می خواستم به خانه برگردم که با خواهش و تمنای مادرش قرار شد تا شب پیشش بمانم. تا بهنام بیدار شود سعی کردم با حرف هایم امیدواری خانواده اش را بیشتر کنم. به اتاق بهنام برگشتم. داشتم روزنامه می خواندم که متوجه شدم چشم هایش باز است و به من نگاه می کند. خواست که روی صندلی کنار تخت بنشینم. پنجه هایش را گره کرده زیر سرش گذاشت و زل زد به گچ بری سقف و گفت:
- همه فکر می کنن دیوونه شدم. بعضی وقتا خودمم باورم میشه.
برای چند دقیقه چیزی نگفت و بدون آن که حتی یکبار هم پلک بزند هم چنان به گچبری سقف نگاه می کرد. از این که حرکت نمی کرد ترسیدم. گفتم:
- بهنام جان اگه می خوای با کسی حرف بزنی من هستم. شاید بتونم کاری برات انجام بدم.
سرش را که به طرفم چرخاند ترسم ریخت.
- تو چیکار می تونی بکنی؟ کاری از دست کسی بر نمیاد. خسته شدم. می فهمی؟
- از چی؟
دوباره زل زد به سقف و آن گچ بری های تو در توی مارپیچ. طوری به سقف نگاه می کرد انگار که هپنوتیزم شده باشد.
- چرا این مادر پیرت رو اذیت می کنی. چرا نمی ری دنبال یه کاری تا از این خیالات بیای بیرون. تو خواهر دم بخت داری. به جای این که در غیاب پدرت تکیه گاهش باشی این کارا رو می کنی؟
شانه هایش لرزید و پتویش را تا زیر گردنش بالا کشید. تمام بدنش را به سمت من چرخانید و با لبخند تلخی گفت:
- تا حالا فکر کردی که حس مادری و فرزندی چقدر احمقانه ست؟ یا این که سرپرست خانواده بودن چقدر می تونه مسخره باشه؟ اصلا تا حالا خودت رو جای من فرض کردی؟
چیزی نگفتم. منتظر ماندم تا خودش ادامه دهد.
- شماها همه تون مثل همید. از «قضاوت» کردناتون متنفرم. من تازه ماهه بعد بیست ساله می شم. دوست دارم آزاد باشم. می خوام برای خودم زندگی کنم. مثل بقیه ی جوونا. شونه های من طاقت این همه بار رو نداره. خواهر شوهر بدم؟ سگ نگهبان خونه باشم؟ صبح تا شب برم سر کار، جون بکنم که پیرزنا و پیرمردای فامیل بگن ماشاللا به غیرتت که چی بشه؟
باز هم به پشت خوابید و دست هایش را از زیر پتو درآورد و حلقه کرد روی سینه اش و زل زد به مارپیچ های گچی روی سقف.
- چرا چیزی نمی گی؟
ترسیدم چیزی بگویم و دوباره تعادل روحی اش را از دست بدهد. گفتم:
- همه ی آدما مشکلات خودشون رو دارن. هیچکی توی این دنیا ... .
ادامه ی جمله ام را کامل کرد.
- بدون مشکل نیست.
نیم خیز که شد ترسیدم. پاهایش را جمع کرد و بالشش را تکیه زد به دیوار و سرش را گذاشت روی زانوهایش و گفت:
- همیشه میای این جمله رو می گی و منو آروم می کنی و میری. فکر کردن به این که خیلیا هم مثل من مشکل دارن مثل یه قرصه مسکنه. تاثیرش که تموم بشه بالاخره نمی تونی به این فکر نکنی که تو چرا نباید مشکلاتت کمتر باشه و باز به خاطر یه مشکل کوچیک قاطی می کنی خونه رو به هم می ریزی. باور کن دست خودم نیست.
چشم هایش پر از اشک می شود. گریه کنان از من تشکر می کند و می خواهد که بروم و تنهایش بگذارم.
اتاق را که ترک می کنم مادر و خواهرش همدیگر را بغل کرده و گریه می کنند. خداحافظی می کنم و به سرعت خودم را به در خروجی می رسانم. در را که پشت سرم می بندم، جمله ای که می خواستم به بهنام بگویم و نگفتم را زیر لب تکرار می کنم.
- همینه که هست!
یکشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۸
به همین سادگی
شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸
تو از کدام رسته ای رفیق هم سرباز؟
« همه ی آن ها که سرگردانند بی هدف نیستند!» .این دیالوگ فیلم «لبخند مونالیزا» را نمی شد زیر بالش بچپانی و بی تفاوت بخوابی. سرگردانان بی هدف و سرگردانان هدفمند! تا نزدیکی های صبح نتوانستم خودم را در یکی از این دسته ها جا بدهم. خودم را آنقدر کش می آورم تا هر دو لامپ اتاق را با یک ضربه ی دست روشن کرده باشم. کتاب روی میز را بر نداشته سر جایش می گذارم. تا کامپیوتر بالا بیاید گاز کوچکی به سیب نصفه نیمه ی زرد و نارنجی شده ی روی میز می زنم. برای بار هفتم یا هشتم است که پانزده دقیقه ی آخر فیلم «ستاره بود از فریدون جیرانی» را نگاه می کنم. «رها» از «اِبی مشرقی» می پرسد:
« بهت نگفت همه ی اونا از چی می ترسیدن؟
- گفت
- ترس از چی؟
- کج فهمی
- تردید. زندگی با تردید برای چی؟
- سردرگمی»
احساس می کنم باید برای پیدا کردن جواب، پشت این کلمات رد و بدل شده چیزی پیدا کنم. اما نه. باز هم چیزی دستگیرم نمی شود.
قوری چای روی بخاری که ته می کشد حجم سنگینی درون سرم خودش را نشان می دهد. مثل مادران باردار که حرکت بچه هایشان را می فهمند گردش جریان خون درون رگ های سر و گردنم را حس می کنم و اینجاست که بیشتر از هر لحظه ای احساس سرگردانی به من دست می دهد. لحظاتی که ذهنم به یکباره زمان را گم می کند و چتر سرگردانی روی سرم پهن می شود. من بدون چای می میرم. همه ی ما بدون چای می میریم وقتی که چای فلسفه ی زندگیمان می شود! رفیق هم سربازم تمام بشریت دو دسته اند! اولی سرگردانان بی هدف که فقط به نوشیدن چای فکر می کنند و دیگری سرگردانان هدفمند که چایشان را که سر کشیدند اول به این فکر می کنند که چرا اصلا باید بنوشند و از هر کدامشان که می پرسی چایشان دم کشیده بود یا نه، دم نمی زنند!
پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸
در احوالات آفتابه های جادو
- فقط حسادته. اگه خودشون عرضه ش رو داشتن مطمئن باش نصف ایران رو خاکبرداری می کردن! درسته؟
- خب ولی ...
- ولی و اما نداره. از این همه زمین خاکی روی این کره ی بزرگ، حتی یک متر هم به ما و امثال ما نرسیده. روی این زمین عاریتی هم ما موندیم و شلوارا و پیراهنامون. حالا یکی از تیره ی ما پیدا شده و زیر زمین خدا، یه چیزی پیدا کرده و فروخته و به یه مال و منالی رسیده. من و تو چرا باید یه کاری بکنیم این یه لقمه رو از حلقومش بکشن بیرون؟. آفتابه کهنه ای از چند هزار سال پیش تا حالا بالاخره غیر از ابزار رفع حاجت یه کاربرد دیگه پیدا کرده! و یه خانواده رو از بدبختی نجات داده. یه جور چراغ جادو بوده برای یه آدم بدبخت!
- چی بگم واللا
- ببین عزیز! آدمایی که دستشون به خزانه می رسه دستشون از کتاب قانون و جیب قاضی هم دور نیست. اونایی که بیشتر از همه ادعای دلسوزی برای از دست رفتن فرهنگ این سرزمین رو می خورن جنگ و مرافعه شون سر سهمشونه! می فهمی؟ سهمشون!
- همه که اینجوری نیستن دیگه!
- حالا تو بگیر نصفشون. من که می گم اونایی که تو کار خرید و فروش درون مرزی و برون مرزی این «زیر خاکیا و عتیقه جات» هستن خودشون یه روابطی با دستگاه حکومتی دارن یا پیدا کردن. درسته؟
- نمی دونم
- من که می گم با این وضعیت مملکت، همون بهتر که این آثار باستانی رو بدزدن بره که حداقل تو اروپا و آمریکا بهتر نگهداری بشن. اون جا اوستاش هم هست که علمش رو داشته باشه. اشتباه می کنم؟
- آخرش یک کلمه. دزدی هست یا نه؟
- برای گردن کلفتاش هست. ولی برای این آفتابه دزداش نبایستی که باشه. البته قانونا که دزدیه!
- این آفتابه دزدی همچی آفتابه دزدی هم نیست ها؟بی خیال اصلا به ما چه ربطی داره. شاید اصلا شایعه باشه. ننه عزرا می گفت که پسراش از بانک وام گرفتن!
تفکرات ذرتی
تو بگو. من که از بس زور زدم و چیزی دستگیرم نشد پاهام رو انداختم روی میز و به همسایه هامون که ساعت دوازده شب با صدای بلند، مهموناشون رو بدرقه می کنن گوش می دم. چرا این ذرت های پف کرده هر کدومشون یه جور می ترکن؟ یعنی این «داستایوسکی» روزایی که «جن زدگان» رو می نوشته فکرشو می کرده که یه قرن و نیم بعدش یکی نصفه های شب با مشت بکوبه توی دیوار و بگه بابا تو دیگه کی هستی؟ یا این «آلبر کامو» می دونسته که «مورسو» و «ژان باتیست کلمانس» چقدر شبیه منن؟ یا اصلا این مرتیکه از کجا می دونسته که من کیم و موقع خریدن سیگار گیر داده که بابام می دونه سیگار می کشم یا نه؟ جان من تو بودی چی می گفتی؟ اگه مادرت رو دو بار ظرف یه روز و نیم می بردی دکتر و دو تا نسخه ی متفاوت بهت می دادن چه حسی بهت دست می داد؟ اگه کل شبکه های خبری مورد علاقه ت رو پارازیت پاشی و فیلتر می کردن قاطی نمی کردی؟ فرض کن فیلتر شکنت از کار افتاده یا اصلا خدمات اینترنتت رو قطع کردن، اول کدوم قسمت صورتت رنگ عوض می کنه؟ اگه وسط یه فیلم سینمایی سانسور شده ی دوبله نشده ی متوسط عهد بوقی، شش بار پیام بازرگانی طولانی ببینی اولین فحشی که می دادی چی بود؟ یا این که مجبور بشی اخباری رو گوش کنی که تابلوه که دروغه و کسی نباشه بغل دستت که دری وری بگی و خالی بشی، سر به بیابون نمی ذاری؟ نظرت چیه که چند میلیارد نفر امشب لباسای رنگی پوشیدن و سال نو میلادی رو به هم تبریک می گن؟ این تاریخای میلادی و قمری مثل این که بعضی وقتا برنامه شون به هم نمی خوره! آخه توی «محرم» که سال تحویل نمی کنن! اگه پاپ توی نوروز چیزیش بشه ما لباس سیاه نپوشیم چی میشه؟ یکی این طرفمون توی «کردستان عراق» دنبال یه فرصتیه بخونه و بنوشه و برقصه. یکی اون طرفمون مدام گریه می کنه و لباس سیاه می پوشه. ما هم این وسط نشتیم و بر و بر نگاه می کنیم. حرف بزن دیگه. چرا لال مونی گرفتی؟ همه ش من باید حرف بزنم؟ حداقل برو یه کاسه دیگه ذرت بیار!
خاک های یخ زده و خون های دلمه بسته
راننده ی ماشین کف شوی زیر پل کالج، دیگر جارو بر سر چوب نمی کند و عمرا خود را «سپور» نمی داند. بعد از ظهرها که از سر کار بر می گردد به مسافران بغل دستی اش در اتوبوس های شرکت واحد می فهماند که او هم از راننده های محترم شهرداری است و از اعضای تاثیر گذار صنف رانندگان دولتی! به شمار می رود و در مورد احداث خطوط جدید اتوبوسرانی و اضافه شدن اتوبوس های مدرن به آن ها بشارت های پیغمبرانه می دهد. فقط یک دوره ی شستن کف خیابان ها را در ساختمان شماره ی 2 شهرداری منطقه ی 12 گذرانده و امروز برای خودش رفتگر مدرنی شده و به بچه هایش توصیه می کند که روزهای اول مدرسه سرشان را بالا بگیرند و با افتخار هنگام معرفی بچه های کلاس به معلم هایشان با صدای بلند و رسا بگویند که پدرشان کارمند اداره ی شهرداری است.
از روی خون های دلمه بسته ی کشته شدگان تظاهرات دیروز که بر کف خیابان نقش بسته می گذرد و دلش به حال هیچ کدامشان نمی سوزد. سرش را از شیشه ی بغل بیرون می آورد و از این که هنوز کف خیابان کاملا تمیز نشده حرصش می گیرد. عقب عقب می آید و یکبار دیگر از روی خاطره ی جنازه های خط کشی نشده ی دیروز رد می شود. مطمئنم نیمه شب که از خواب بیدار شده و خاک های یخ زده ی بلوار کنار خانه شان را دیده همین قدر متاثر شده که خون های دلمه بسته ی کف خیابان را پاک می کرده است. بالاتر از پارک دانشجو تا دلتان بخواهد فحش نثار روح اجداد کسانی کرده است که شیشه های مغازه ها را شکسته و ادارات و بانک ها را به آتش کشیده اند. با خودم می گویم که او پشت این پنجره های بی شیشه و روی تابلوهای سوخته ی ادارات و بانک ها چه می بیند؟ هر چه می بیند قطعا هیچ بندی از منشور حقوق بشر از برابر دیدگانش رد نمی شود. او فقط از این که باید وقت بیشتری برای تمیز کردن خیابان بگذارد نگران است، تازه خیلی خوب هم می داند که بابت کار امروزش اضافه کاری دریافت می کند اما باز هم لب هایش که بی صدا می جنبد پیشانیش چروک می شود. او حتی به این هم فکر نمی کند که اگر این شورش ها نتیجه دهد و اصلاحات یا انقلاب دیگری اتفاق بیافتد شاید دیگر آدم هایی مثل او که با زیراب زدن همکارانشان جای آن ها را اشغال می کنند سر پست هایشان باقی نمانند.
ماشین کف شوی سفید که از کنارم رد می شود دست هایم سست می شود و کیف دستی ام به زمین می افتد. زنبورهای های مغزم دوباره بیدار شده اند. دست هایم را دور سرم حلقه می کنم و مچاله می شوم کنار دکه ی روزنامه فروشی. شهر پر از تصویرهایی است که بی خیالیشان را فریاد می زنند. دستفروش خیابان می پرسد که پسرم حالت چطور است؟ دست هایش را می گیرم و از جا بلند می شوم. می پرسد که نکند دیروز باتوم خورده باشم و بی آن که چیزی گفته باشم چشم هایش پر از آب می شود. دست هایش را می بوسم. باد سرد ورودی ایستگاه مترو وادارم می کند که زیپ کاپشنم را بالا بکشم. پله ها را که پایین می روم دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم.
کودکان کار
- با دست چپش بسته ی آدامس را نگه داشته و با دست راستش سرش را می خاراند. چیزی نمی گوید. فقط نگاه می کند. طاقت نمی آورم. هر پنج بسته آدامس را یکجا بر می دارم. پانصد تومانی کاغذی را می بوسد و بسته ی کارتونی آدامس را پرت می کند داخل جدول. صدای بوق ماشین عقبی که می آید از چشم هایم گم شده ام!
- شاید کلماتش پس و پیش شده باشد. دوازده یا سیزده ساله بودیم که پای تخته برایمان نوشتند « ای گل فروش گل چه فروشی به جای سیم ........ و از گل عزیزتر چه ستانی به سیم» دخترک شش یا هفت ساله به جای «خط بازی» روی خط های عابر پیاده برای فروختن یک شاخه گل عاجزانه التماس می کند. ما با این شعرهای ابلهانه بزرگ شدیم! شاعرانی که مست از بوی گل های دربار، درد گل فروش ها را نفهمیدند!
- شاید ده سال پیش بود که مستند «رقص خاک» از«ابوالفضل جلیلی» را دیدم. هم زبانان هم سن و سال من در آن کوره های آجرپزی خشت می زدند. آن ها هنوز هم خشت می زنند! خشت زدن مثل سلطنت موروثی شده!
- ترازوی دیجیتال سفیدی را جلویش گذاشته و کف پیاده روی سرد، با آن بدن لاغر و نحیفش دراز کشیده و مشق می نویسد. داشتیم دق می کردیم. هر چهار نفرمان اضافه وزن داشتیم!
- بین آن همه جمعیت به زور خودش را داخل اتوبوس می کشد. ساک سبز کهنه اش را کنار می کشد تا در بسته شود. سرش را پایین انداخته. انگار از ته چاه فریاد می زند. دستمال کاغذی، اسکاچ و دستمال کاغذی، اسکاچ و ...
- هم کلاسی دوره ی راهنماییمان بود. بعد از ظهرها «نان خشکی» های مدرسه ی خودمان را هم می خرید. الان که فکر می کنم می بینم که باشعورترین بچه ی کلاس بود. اسمش را گذاشته بودند «خالد نون خشکی». زنگ ادبیات، هر جلسه پای تخته داستانی را از بر می خواند. سال بعد دیگر برنگشت!
- لبه ی چادرش را به دهان گرفته بود و بچه اش را نشان می داد و التماس کمک می کرد. قطار که ترمز می کند بچه اش کوبیده می شود به در. از جا می پرم که بلندش کنم. کز کرده میان دست هایم. این دختر بچه اگر بزرگ شود ... ؟!
به ثبت احوال واتیکان
اولین عدد اعشاری زندگیم را پدر بدون اجازه به روش خودش گرد کرد. نه تنها ساعت و دقیقه و ثانیه ی روز تولدم را سر خود خط گرفته بود بلکه روز و ماهش را هم فراموش کرده بود و این عدد که به احتمال زیاد یادآور اولین روزیست که تنها وانت زرد رنگ روستا توانسته از جاده های گل آلود اردیبهشت ماه خودش را به شهر برساند بر ما تحمیل شد تا از همان روزهای اول زندگی، جعل و جنایت تاریخ در سرنوشت و شناسنامه ی ما رقم بخورد. البته در آن روزها که شناسنامه ی بچه های مرده را برای بچه های بعدی نگه می داشتند انتظار این که هر سال در همین تاریخ جعلی، برایم کادو بگیرند، شمع های روی کیک خامه ای چند طبقه ای را در رکابم فوت کنند، دست هایشان را در گردنم حلقه کنند تا بگوییم C و عکس بگیریم و کل اهالی روستا با لباس های مبدل سرخ پوستی بچرخند و آواز گونه بگویند که بابا happy birthday خنده دار است و قرار بر این هم نبوده و نیست که بعد از بیست و چهار سال به دنبال این بهانه ها برای شاد بودنم باشم. فقط خواستم بگویم که نکند دو هزار و اندی سال پیش، تولد عیسی را هم مثل تولد من ثبت کرده باشند و این چند میلیارد نفر در تعطیلات کریسمس سر کار رفته باشند و تولد فرعونی دیکتاتوری چیزی را جشن گرفته باشند!
شاید واقعا به او چه؟
صدای کلفت مرد غریبه ای که با پدرم می گوید و می خندد خوابم را به هم می زند. پتویی که زیرم انداخته بودم مچاله شده و یک طرف افتاده و پتوی نازک تری که باید مادرم رویم کشیده باشد بالشم شده. چقدر از پتو و بالش بدم می آید. فضای این شهر و این خانه به اندازه ی کافی روی سرم سنگینی می کند، دیگر خفقان پتو و اجبار بالش را نمی شود تحمل کرد. از گوشه ی پرده حیاط را دید می زنم. هوا هنوز روشن است. ناخودآگاه مثل همیشه ساعات خوابم را حدس زده ام. یازده صبح تا چهار یا پنج بعد از ظهر. پنج یا شش ساعت. لباس سیاه آستین بلند و همیشه چروکیده ام را می پوشم تا پدرم دوباره حرص نخورد که چرا من مناسبات اجتماعی را نمی فهمم! پدر همیشه سر پوشیدن لباس های غیر رسمی مخصوصا در حضور غریبه ها و زن ها و دخترهای فامیل گیر می دهد. تازه اول صبح من است و عصر دیگران. حوصله ی دردسر ندارم. می پوشم و از اتاق بیرون می زنم.
- سلام خوش اومدید
بلند می شود. خجالت می کشم. دست می دهیم، صبحانه نخورده از بوی دهنم می ترسم. سعی می کنم فاصله ی قانونی را رعایت کنم تا هوس بوسیدن نکند. کاملا مشخص است که از صورت باد کرده و رفتار رسمی ام جا می خورد.
اخبار تلویزیون آنقدر داغ هست که خوش و بش همان جا تمام بشود.
صدای بم غریبش و نحوه ی ادای کلماتش زمانی که «تظاهرات خیابانی امروز»را تحلیل می کند باز هم ذهنم را مشغول می کند. طوری با اعتماد به نفس و از جانب قدرت صحبت می کند که چند دقیقه بعدش که پدرم گفت آقای همایونی شاطر نانوایی سر کوچه است جا می خورم. احساس می کردم که طرف حداقل باید رئیس اداره ای چیزی باشد.
رویش به طرف من است که حواسم تقریبا پیش اخبار تلویزیون است و می گوید
- نصف این جماعت از خودشونن. اومدن بقیه رو شناسایی کنن. باور کن توی نونوایی ما خیلیا کل روز رو توی صف می مونن تا خبر جمع کنن و تحویل بدن.
انگشتش را دراز می کند به سمت تلویزیون و ادامه می دهد
- این جوونای بیچاره رو که می بینی پس فردا اگه برن دنبال کار به هیچ کدومشون کار نمی دن. براشون پرونده سازی می کنن. الان دیگه کارای غیر دولتی هم «گزینش» می خواد. پرونده ت که سیاه باشه می گن آقا گوشات درازه. حق هم دارن. کسی دنبال مشکل که نمی گرده.
پدرم که حرفش را تایید می کند نگاه سنگینش را از روی من بر می دارد و دست هایش را به حالت دعا بلند می کند
- خدا به عموی پیرم عمر بیشتری بده ولی بیچاره م کرد. بیست سال پیش آزمون دادگستری قبول شدم. وقتی بچه های «گزینش و حراست» برای تحقیق اومده بودن محلمون از عموم پرسیده بودن که فلانی این برادر زاده ی شما به درد دادگستری می خوره یا نه؟ اونم در جواب گفته بود که چرا وقتتون رو تلف می کنید اون که خط فکریش به شماها نمی خوره. آخرش هم برای همیشه یک خط قرمز پررنگ رفت زیر اسم و فامیلیمون .
آه بلندی می کشد و بدون این که من حتی یک کلمه حرف زده باشم و جهت گیری ای در مورد تظاهرات کرده باشم انگشت راستش را دوباره بلند می کند و طوری که ابروهایش با آهنگ لرزش دست هایش همنوا شود می گوید
- مملکت برای من و تو عوض نمیشه. تو کاری به این قضایا نداشته باش. صد تا حکومت هم عوض بشه برای من و امثال تو فرقی نمی کنی. کاری نکنی بازیچه ی قدرت طلبی عده ای بشی. بشین درست رو بخون که پس فردا پول پارو کنی و هی حرص مال این و اون رو نخوری و دستت رو پیش هر ناکسی دراز نکنی.
هنوز کاملا خواب از سرم نپریده که چایی اش را می خورد و تسبیح قرمز دانه درشتش را در جیبش می گذارد و قصد رفتن می کند. از بابت چیزی که نمی دانم چیست از پدرم تشکر می کند و دست هایش را به گرمی فشار می دهد و چند بار پشت سر هم برایش دعای خیر می کند.
هنگام خروج از حیاط در را با اصرار از پشت می بندد و نمی گذارد بدرقه اش کنیم. از پله های راهرو که بالا می آیم هنوز به حرف هایش فکر می کنم. شاید او حق داشته باشد که سرش به کار خودش باشد!
سنگ روی سنگ بند نمی شود
به قول دایی کمال و مجری شبکه ی بی بی سی و رئیس اجلاس کپنهاگ و دانشمندان ناسا، «تغییرات اقلیمی» یعنی همین. در کشدارترین شب سال هم زمین هنوز گرم است و برف روی زمین بند نمی شود. از دیشب تا خاموشی چراغ تیرهای برق پشت سر هم یک ریز باریدن گرفته و اندازه ی حتی یک گلوله ی برفی کوچک هم برای تسلی دل بچه های بازیگوش مدرسه ای باقی نمانده است. هم زمان با «اجلاس کپنهاگ» در منزل پدر بزرگ هم اجلاسی به ریاست او برگزار شده که به نظر می رسد با توجه به خبرهایی که از کپنهاگ می رسد نتیجه ی این اجلاس موفقیت آمیزتر از آن اجلاس باشد چون حداقل قرار شد در این هوای سرد ماشین های آلاینده ی هوایمان را همان گوشه ی حیاط پارک کنیم. نمی دانم شاید خوش به حال این گنجشک های بیچاره شده که برای خودشان می آیند و می روند. در کل طرح رضا خان در مورد یکجا نشینی عشایر زاگرس اگر کاملا اجرا نشد، تغییرات اقلیمی این گنجشک ها را یکجا نشین کرده و به جز خرج من بیکار، خورد و خوراک این گنجشک های بیچاره و نگهداریشان هم به گردن پدر و مادرم افتاده.
یاد یکی از reading های کتاب های زبان دوره ی دبیرستان افتادم. بازگشت عصر یخبندان!. همین سه چهار دهه ی پیش همه پایشان را توی یک کفش کرده بودند که این افزایش دی اکسید کربن آخرش همه مان را از سرما می کشد. باید همان زمانی باشد که پدربزرگم تعریف می کند که در روستایشان برای رفتن از یک خانه به خانه ی دیگر تونل می کندند! بالاخره معادلات به هم می ریزد و زمین گرم تر می شود. «جیسون»های آمریکایی بوی دماغ سوخته زیاد اذیتشان نمی کند و بعد از کلی ور رفتن با استوانه های یخی در قطب شمال و جنوب نهایتا اعتراف می کنند که زمین گر گرفته است. بعد از کلی کل کل کردن با مخالفان سرسختشان که نوسانات آب و هوایی زمین را متعارف قلمداد می کردند حرفشان را به کرسی می نشانند و پای «پیمان کیوتو» را انگشت می زنند و آخرش هم همه بامبول در می آورند و قواله پاره می کنند و بالاخره همین می شود که هست و همه انگشتانشان به سمت آمریکا و چین و هند دراز می شود. آمریکا می گوید دستتان را بکشید ما خودمان گفتیم که بیچاره شدیم رفت و باید کاری بکنیم. آن دو تای دیگر هم در آخرین ساعات چشمکی می زنند و سر و ته قضیه را مسالمت آمیز هم می آورند. خلاصه مهم نیست که آخرش چه می شود. این همه را گفتیم که فقط گفته باشیم. و بعضی چیزها را هم نگفتیم (از قبیل پیشنهاد بسیار تامل برانگیز کشورمان در این اجلاس) چون ترسیدیم که اظهار نظرمان در مورد اظهار نظرشان در باره ی راه حل مبارزه با تغییرات اقلیمی را هم سیاسی کنند. بالاخره از ما گفتن بود، برف که روی زمین بند نشود سنگ هم روی سنگ بند نمی شود!
صله ی ارحام و طبقه و تضاد
- چی می شد اگه این خونه با اسباب و اثاثیه ش مال من بود ...
چانه اش بالا می رود و سیاهی چشم هایش بدون آن که بخواهد سر می خورد به سمت چپ تا تابلوی آبشار زیبایی در مردمک چشمش نقش ببندد.
- پروین جون تو هم از این تابلو خوشت اومده؟ از یه کلکسیون دار قدیمی گرفتیم. بفرمایید چایی سرد شد. نکنه با چایی میانه ای نداری؟
- نه نه نه اتفاقا عاشق چاییم. با قهوه و نسکافه میانه ی خوبی ندارم
دست چپش را گره کرده، بی اختیار زیر بینی اش می گذارد و بی دلیل می خندد. چشمش که روی میز می افتد از طرح سینی خوشش می آید. ولی جلوی سوالش را می گیرد. روی کاناپه زیاد راحت نیست. همان طرح کاناپه ایست که از همسایه شان تعریفش را شنیده بود.
- مریم جان حالا تو فرانسه کجاها رفتید؟
این را که می پرسد لب هایش را جمع می کند و زل می زند به صورت مریم.
صورت بی عیب مریم، اندام متناسب و گردنبند بزرگ زیبایش ناخودآگاه باعث شده که پروین آرام تر از حد معمول حرف بزند. این را محمد شوهرش هم به خوبی تشخیص داده. مریم زیاد پی سوالش را نمی گیرد. هیچ کدام از آن مکان ها را نمی شناسد.
مهرداد شوهر مریم روبه روی محمد نشسته و شمرده شمرده حرف می زند. پروین برای لحظه ای فکر می کند که چقدر از مهرداد خوشش می آید. ناگهان ته دلش احساس گناه می کند و از دور لبخند کوچکی به صورت محمد می زند.
مریم پشت سر هم خاطره تعریف می کند و پروین از زیر عینکش LCD بزرگ انتهای هال، خرده وسایل داخل بوفه، چیدمان کابینت آشپزخانه و پرده های سلطنتی را مرور می کند. با نوک انگشتان پایش با حاشیه ی فرشچه ی زیر میز ور می رود و سرش را به نشانه ی التفاط مدام تکان می دهد.
آن طرف میز هم محمد طوری که در کاناپه گیر افتاده باشد جم نمی خورد و فقط به حرف های مهرداد گوش می دهد. انگار به شدت بازجوییش می کنند و او حرفی برای گفتن ندارد.
خلاصه این مهمانی هم مثل تمام مهمانی ها تمام می شود. اما این بازدیدها از آن دسته مهمانی هاییست که اکثر زن ها دوست دارند بروند و سر و گوشی آب بدهند ولی از تفاوت طبقه ی خانوادگیشان حرصشان می گیرد و آخرش باد کرده بر می گردند و تصمیم می گیرند که بار آخرشان باشد که پایشان را در آن خانه می گذارند ولی باز هم صله ی ارحامشان فراموش نمی شود!
می خواهم در آینده بیکار بشوم
مثل بیشتر بچه های روزهای بعد از جنگ در همه ی مهمانی ها اصرار داشت به در و دیوار هم شده بفهماند که در آینده می خواهد خلبان بشود. اما چون هیچ وقت کسی برایش هواپیمای اسباب بازی نخرید و سینمای بعد از جنگ هم کم کم لوث شد، زیاد روی تصمیمش پافشاری نکرد و بالاخره یک روز در پاسخ موضوع انشایش که در آینده می خواهید چه غلطی بکنید، الله بختکی نوشت که می خواهد دکتر بشود، هر چند که هیچ وقت برایش گوشی معاینه ی اسباب بازی هم نخریده بودند. برخلاف بیشتر بچه های امروز که هالیوود و بالیوود عشق پلیس بارشان آورده، عاشق دزدها و دغل بازهای فیلم های دانگستری بود. این که چرا نمی خواست دزد بشود را باید از خودش پرسید ولی مطمئنم که نمی خواست مثل پدرش معلم بشود. خلاصه بزرگ تر که شد تا چند تایی کارت تشویق گرفت و چند باری شاگرد اول شد دور برش داشت. یک روز هوس می کرد نفر اول کنکور بشود و یک روز در رویاهایش نفر اول المپیادهای علمی و ورزشی می شد و گهگاه هم زیر دوش هوس خواننده شدن به سرش می زد. آخرش یک روز با خودش کنار آمد که با دنیای ورزش و هنر خداحافظی کند و بچسپد به درسش که حداقل یک دکتر معمولی بشود. یکی گوش راستش را کشید که دکترها بی کارند و هفت سال باید درس بخوانی که تازه دکتر عمومی بشوی و یکی در گوش چپش خواند که ای بدبخت از همه جا بی خبر دنیا فقط برای مهندس ها خلق شده. گوش هایش گول خوردند و رفت همان یک مهندس معمولی شد. درسش که تمام شد یک روز تقاطع خیابان انقلاب و ولیعصر ابلهی داد زد که ببخشید آقای مهندس... . سرش را که برگرداند متوجه شد که تمام پیاده رو به طرف صدا برگشته اند. و آن روز بود که فهمید بین این همه مهندس برای موفقیت باید یک مهندس تحصیل کرده تر بشود. ناگهان از یکی از کتاب های داخل ویترین کتاب فروشی های انقلاب ندایی برآمد که ای بی خبر این همه رنج و عذاب از بهر چه؟ او هم که کونش گشاد بود و ادعای احاطه بر فلسفه و ادبیات و تاریخ و بقیه ی علومش هم گوش دنیا را کر کرده بود، بوسه بر سنگ فرش خیابان زد و با دانشگاه وداع کرد. او هم اکنون بیکار و علاف پشت کامپیوترش نشسته و تصمیم گرفته که نویسنده شود. و من همین جا شرط می بندم که در آینده ی نزدیکی قطار علم و ادب را دچار سانحه خواهد کرد و تصمیم دیگری برای آینده اش خواهد گرفت. البته اگر آینده ای برای او مانده باشد!
لطفا سیفون را بکشید!
صدای تلویزیون را تا جایی که پدرم آن قدر عصبانی نشود که قید خوابش را بزند و کلاس اخلاق بگذارد بالا می برم تا بشود در توالت هم ادامه ی مصاحبه ی تلویزیونی را دنبال کنم. بعضی از آدم ها، تو را راه می دهند به خاطرات و روزهای دورشان، دعوتت می کنند که مسافر ماشین جاده های خاطراتشان باشی تا از جاده های تاریک زندگیت خواب آلوده نگذری. تخمه و چاییشان اگر آماده نیست حرف هایشان کافئین دار است و سرگرم کننده. این دسته آدم ها همیشه در جیبشان شکلاتی هست که دهانت را شیرین کنی و بعضا هم نگاهی پدرانه در چشم هایشان دارند. اما از بد روزگار بعضی وقت ها که بعد از کلی ور رفتن با کنترل تلویزیون و ماهواره بالاخره نگاهت روی کانالی جا می ماند و برنامه ات را پیدا می کنی دستگاه کنترل حاجات! لجش می گیرد. اگرچه همیشه این توالت رفتن ها بی فایده نیست اما اکثر اوقات حالت گرفته می شود. مهم ترین فایده اش شاید همین باشد که برای چند لحظه هم که شده زندگیت را فکر می کنی. شوخی بی مزه ای نیست که توالت، اتاق فکر هر خانه ایست و ذهن آدمی را فعال و چشم هایش را باز می کند، چه سنتی اش باشد و چه فرنگیش. یادم هست پشت تنها توالت طبقه ی پنجم خوابگاه دانشجوییمان شعر زیبایی از شاملو بود «هرگز از مرگ نهراسیده ام ... » که زیرش نوشته بود «در هر حال سیفون را بکشید!». شعر کار خودش را کرده بود. شاید باورتان نشود که تمام بچه های طبقه عاشق شاملو بودند و همه آن شعرش را از بر بودند. یکی از هم اتاقی هایم می گفت بیشتر بچه ها در تمام روز همان چند دقیقه اش را فکر می کنند و با طنز می گفت که تابلوی اعلانات طبقه را می بایست پشت در توالت نصب می کردند. خلاصه شاید این نوشته فقط برای تذکر این نکته بود که توالت های هر خانه ای چشم و دل آن خانه است! لطفا سیفون را بکشید! سیفون این توالت بزرگ زندگی تکراری و نکبت بار را تا روانه شود هر آن چه از سفاهت و بی خردیست!
سوگند به «قلم» ها حتی قلم پا
- سوگند به شیشه ی شکسته ی قفسه ی کتاب هایم که خلال دندان و گوش پاکن از بیشتر کتاب ها حیاتی ترند!
- سوگند به جلد گالینگور پایان نامه ی کت و کلفت لیسانسم که با مدرکم حتی نمی شود یک فیلم از کلوپ اجاره کرد!
- سوگند به لامپ کم مصرف اتاقم که ازدواج برای مردها وام یک زن است با ضمانت انبوه سکه ها آن هم از بانکی که پولش روی دستش باد کرده!
- سوگند به خشتک های پاره شده ی زیر شلواری هایم که در تاکسی و اتوبوس هم با مسافران بغل دستی ات نمی شود از گرانی کرایه ها و بی احترامی کردن راننده ها نالید!
- سوگند به شانه ی روی میز و سر تراشیده ام که شکستن سشوار کار من نبوده و نیست!
- سوگند به دندان کرم خورده ام که مسواک و خمیر بی گناهند و کرم از خود دندان است!
- سوگند به سگک شکسته ی کمربندم که هر چه این پیست را بیشتر می دویم شکممان بزرگتر می شود!
- سوگند به تمام بی اعتقادی های باورتان که کمبود کلسیم نداشتم! لگدش بود که شکست «قلم» و «قلم پا»یم را.
- سوگند به قلم های شکسته چه در دست و چه پا ... .
از سیب بیزارند! چیدنش را هم نمی خواهند!
(بوی واقعیت هم نمی دهد این نوشته ها! خیالتان تخت)
تمام آن سه روز حتی یک لحظه هم تبم فروکش نکرده بود. در اتاق را چفت و بست کرده و روی زمین دراز کشیده بودم. به مادرم گفته بودم که از طرف من عذر خواهی کند و بگوید که وضعیت روحی و جسمیم مناسب نیست. صدای زن ها و بچه های فامیل از زیر زمین که بیاید معلوم می شود که گوش تا گوش اتاق های بالا را نرینه های بی خایه ی فامیل پر کرده اند. پچ پچشان از فریاد هم برایم واضح تر است. سکوت زندان گوش هایم را به هر صدایی حساس کرده است. با شنیدن هر جمله ی ابلهانه شان از پشت در، بدنم بیشتر گر می گرفت و می خواستم بلند شوم و تک تکشان را با اردنگی بیرون بیاندازم. برایم مهم نبود که چه کسی این حرف ها را می زند آن چه آزارم می داد بلاهت جماعت آن طرف دیوار بود که بخشی از جماعتی بودند که باید برای آزادی و حقوق انسانیشان مبارزه می کردیم. یاد حرف های خسرو می افتادم که می گفت «همیشه هستند کسانی که هم درد تواند اما بر علیه تو. فراموش نکن که تو را با آن ها هیچ سخنی نخواهد بود. آن ها یا دردشان را نمی فهمند یا درمانی برایش نمی بینند».
پدرم برای بار چندم با صدای بلند خوش آمد گویی کرد و از همه برای هم دردیشان در ماه های گذشته تشکر کرد. صدای خفه ی ناآشنایی گفت
- لعنت به اونایی که جوونای مردم رو گول می زنن.
مطمئنم بیشتر مهمان ها در این نکته اشتراک نظر داشتند که من فریب خورده ی یک اندیشه ی بیگانه و یک حزب خاصم و زندان حق مسلمم بوده. با فکر کردن به این حرف ها عرق سردی سراسر بدنم را فرا می گیرد. همیشه فکر می کردم یک قهرمان خواهم بود اما باید حرف های امیر میثم را می پذیرفتم که همیشه تکرار می کرد که «زندانی سیاسی را بیشتر سیاسی ها هم طرد می کنند چه برسد به افراد عادی. همه فکر می کنند که تو اعتراف کرده ای و استخدامت کرده اند و یا این که برایشان مشکل ساز خواهی بود».
ولی من فشار کابل ها را برای اعتقاداتم و فرار از همین حرف ها تحمل کرده بودم. برچسب جاسوسی و همکاری تنها چیزی بود که مرا به خودکشی وا می داشت.
همین بود که وقتی پچ پچی از کنار در ورودی هال می گفت که حتما دوستانش را لو داده است، با مشت محکمی به دیوار کوبیدم. خانه آنقدر شلوغ بود که هیچ کس پی صدایش را نگرفت.
پدرم جشن آزادیم را برای این ترتیب داده بود که به همه اعلام کند که من پسر سر به زیری بوده ام و اشتباهی در دستگیری من رخ داده است. دلم به حال پدرم می سوخت و از دیدنش خجالت می کشیدم هر چند که از راهی که انتخاب کرده بودم به هیچ وجه پشیمان نبودم.
سفره ی غذا را که می انداختند یکی که لیوان می خواست به اطرافیانش می گفت «یک مشت جوان بی کار که دور هم جمع بشوند حتما مشکلی برای خودشان و خانواده شان درست می کنند»
شاید لیوان آبش را تا نصفه خورده باشد که چند ثانیه بعد دوباره ادامه می دهد که «حیف این پدر که پسرش آبروی چندین و چند ساله اش را به باد داد. پدرش همیشه به ما می گفت آدم وقتی دستش به شاخه ی درخت نمی رسد فحش که نمی دهد.» آخ بلندی می کشد و به اطرافیانش برنج تعارف می کند.
بیچاره پدرم، هیچ کس از ته دل باورش نشده که من به اشتباه دستگیر شده ام. تمام شب را به این فکر می کردم که آیا انقلاب کوبا ارزش گریه کردن مادر فیدل کاسترو و شب نخوابی های پدرش را داشته یا نه؟
مستند بخت برگشتگان یا کلیپ دیوانگان؟
بازار که کساد می شود بیشتر مغازه دارها دم در مغازه هایشان کز می کنند و زل می زنند به عابران و طلوع و غروبشان را از این طرف خیابان تا آن طرف خیابان زیر نظر می گیرند مخصوصا اگر زن یا دختر خوش سیما و خوش لباسی خیابان را آراسته باشد. کار و کاسبی که نباشد منبع نور ایمان در چشم های بیشترشان یا برقش قطع می شود یا اتصالی می کند. بازار رفت و آمد عابرین هم که کساد می شود با گوشی هایشان ور می روند، شطرنج و تخته نرد بازی می کنند، با جدول روزنامه ها ور می روند و یا دست کم گوششان با تلویزیون و رادیو ورودی مغازه هایشان را می پایند و پشت سر هم تخمه می شکنند.
یکی از همان روزهای بی مشتری بازار بود که هر شش نفرشان حلقه زده بودند دور یک گوشی موبایل و کله های بی مصرفشان توی هم، هرهر می خندیدند. کمال با افتخار می گفت که با خلیل دو نفری درستش کردیم و پشت سر هم تصاویر را توضیح می داد. آن طور که جمال می گفت یک هفته ی تمام، شب و روز در کوچه و خیابان پیگیر تهیه ی عکس ها بوده اند. کمال طوری با غرور به بقیه نگاه می کرد و دست ها و سرش را تکان می داد انگار که کار تحقیقاتی بزرگی انجام داده باشد. اکران اول که تمام شد حلقه ی شش نفره ی مغازه داران بزرگتر شده بود و ازدحام بیش از حد، عابرین را به حاشیه ی خیابان کشانده بود. آمد و رفت بلوتوث ها شروع شد. ظرف کمتر از یک هفته بیشتر مردم شهر «کلیپ تصاویر دیوانه های شهر» را دیده بودند. مهمانی هم که می رفتی خبر دست اول شده بود. «کلیپ دیوونه های شهرمون رو دیدی؟»
از شنیدن این سوال خونم به جوش می آمد. کل مردم شهر به این کلیپ ناراحت کننده می خندیدند و هیچ کس از بابت خنده هایش خجالت نمی کشید. عبوس ترین آدم های دور و برم که در تمام روز هم یکبار نمی خندیدند با دیدن این کلیپ روده بر می شدند. تصاویری که با موسیقی غمگینی که رویش گذاشته بودند بیشتر مستند انسان های بدبختی بود که طبیعت در خلقتشان کوتاهی کرده بود. نکته ی جالب این بود که بستگان این دیوانه ها هم کمتر از بقیه از دیدن کلیپ نمی خندیدند.
کسی نبود که بر سر این مردم دیندار اخلاق گرا فریاد بزند که جماعت مومن به چه می خندید؟ این همه موضوع برای خندیدن کم است. به زندگی خودتان نگاه کنید. واقعا خنده دارتر از زندگی این دیوانه های بخت برگشته نیست؟
پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸
گربه های هم نسل ما
زردی که به نارنجی می زند با خطوط راه راه سفید. تقریبا همه ی گربه هایی که این اطراف می پلکند مثل همند. جای تعجب هم نیست تا همین چند سال پیش، آدم های شهرش هم بدون استنثنا ازدواج هایشان فامیلی بود. ولی در عجبم که همه یک اخلاق مشترک دارند. گدامنشانه خودشان را به شیشه های بالکن خانه ها می مالند یا دم در خانه ای کز می کنند تا لقمه ی آماده ای نوش جان کنند و آخرش هم زیر سایه بان خانه ای یا زیر تانکر نفتی یا هر خراب شده ی امنی کفه ی مرگشان را می گذارند و می خوابند. زل که می زنی به چشم هایشان احساس می کنی که همه شان فقط یک چیز را تکرار می کنند. «لیاقت من بیشتر از این هاست». همین پریشب یکیشان کنج بالکن هی خودش را می خاراند و از پشت پنجره همین جمله را پشت سر هم تکرار می کرد و روی مخم راه می رفت. با خودم گفتم اگر پدر بزرگم این جا بود با لنگه کفش ترکیه ایش پاسخ این حرف های رنگ و لعاب دارش را می داد و بعدش داد می کشید که گربه هم گربه های قدیم. این پدرسگ ها حتی نای راه رفتن هم ندارند چه برسد به این که موش بگیرند و اطمینان دارم که بعدش می گفت سگ هم سگ های قدیم! در این مورد پدر بزرگ راست می گوید گربه ی زیر راه پله مان حتی نای پاره کردن کیسه زباله را هم ندارد. بعضی وقت ها فکر می کنم که نکند تکاملشان شروع شده باشد و ادعای کار فکری بکنند و نخواهند دیگر کار یدی انجام دهند. امروز صبح که ماشین را از پارکینگ بیرون می بردم یکیشان که از زیر ماشین خرامان خرامان بیرون می آمد با خودش می گفت «هم نسلان ما آن طرف مرز کنار کاناپه با کلاف نخ و تنگ ماهی بازی می کنند ما را زیر ماشین هم راحت نمی گذارند». یک لحظه دلم به حالش سوخت. اما با خودم گفتم خب تا مرز که راهی نیست. کارت پایان خدمت و پاسپورت و ویزا هم که نمی خواهد. کسی که نتواند این جا یک موش نحیف بگیرد. از پس موش های گردن کلفت آن طرف آب که بر نمی آید. خارجی ها غذای گربه ی آماده به کسی نمی دهند یا باید نژادت اصیل و زیبا باشد یا مثل یک گربه ی وحشی سگ دو بزنی. خلاصه الان چند ماهی هست که با این گربه ها کل کل می کنم. اما مگر حرف حساب می فهمند.
اینجا عده ی زیادی هستند که نگاه ها و شنیده هایشان و بعضا هم دوستانشان را می فروشند و ماهانه پول هایی به حساب هایشان واریز می شود. اما از انصاف خارج نشویم این بنده های خدا تا همین پارسال سگ های بی محلی که زمستان ها اطراف شهر پرسه می زدند و مردم را می ترساندند را با سهمیه ی فشنگ ماهانه شان می کشتند. مخ آدم سوت می کشد که این ها که به آدم هم رحم نمی کنند چرا اینقدر مهمان نوازی این گربه ها را می کنند. این بحران فرهنگی گربه ها را یا باید مشاوران و وکلای سازمان دفاع از حقوق حیوانات حل کنند یا این دسته از تفنگداران شهر ما وگرنه حرف حساب نمی فهمند و هر روز هم تعدادشان بیشتر می شود!
دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸
گورستان قدیمی
رفتن به گورستان پایین شهر وقتی که هوا تاریک می شد، آن هم تنها، یک دروغ بزرگ بود که تقریبا تمام بچه های تیم فوتبال کوچه ی 8 متری دوم ادعایش را داشتند. چند نفر از پیرمردهایی که پاتوقشان مسجد محله و پارک کوچک بی اسباب بازیش بود می گفتند که عروسی جن ها را با ساز و دهل در گورستان های روستاهایشان دیده اند. البته همه روی این نکته انگشت می گذاشتند که از فاصله ی دور شاهد این عروسی بوده اند!
بعضی شب ها که به مهمانی می رفتیم از دور گورستان را با ترس نگاه می کردم تا شاید عروسی جن ها را برای یک بار هم که شده دیده باشم! جالب این که پیرمردهای محل هیچ کدام داستانی از دیدن هیچ جنی چه مجرد و چه متاهل و چه در عروسی و چه در عزا در گورستان پایین شهر، برایمان تعریف نکرده بودند. حالا که فکرش را می کنم شاید دلیلش این بوده که ما همه هر روز از کنار گورستان می گذشتیم و جمله ی «اینجا تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود» را روی دیوارهای آن می خواندیم و هیچ جنی هم نمی دیدیم. بستن این دروغ به مکانی که هر روز از کنار آن می گذشتیم آن هم برای ما بچه ها که پر از سوال های بی جواب بودیم و گذشته از آن زمین بازیمان هم پشت گورستان بود ، می توانسته به راحتی برایشان ایجاد مشکل کند! گذشته از این حرف ها گورستان برای ما پر از معما و ترس بود. پدرم هر روز مسیر خانه و مدرسه اش را خیابان ضلع شرقی گورستان انتخاب می کرد و تا گورستان از چشمش گم نمی شد پشت سر هم برای مرده ها فاتحه می خواند. چند سالی ناخودآگاه من هم همین عادت را به ارث برده بودم تا این که یک روز حواسم پرت شد و با دوچرخه یکراست روانه ی جدول کنار خیابان شدم و خود به خود این عادتم فراموش شد. بعضی وقت ها با بچه های هم محله ای خسته از فوتبال که بر می گشتیم سنگ قبرها را با هم می خواندیم. ما همه دنبال قدیمی ترین قبر می گشتیم ولی متاسفانه قبرهای قدیمی هیچ کدام سنگ قبر نداشتند. بیشتر شعرهای سنگ نوشته ها را از بر بودیم. به حدی با این نوشته ها انس گرفته بودیم که یادم هست سال ها بعد سر کلاس درس، انشایم را با «یا هو» شروع کردم و به یکباره تمام کلاس از خنده منفجر شد. چون تقریبا تمام سنگ قبرهای شهر با یاهو شروع می شد. و این ورد تقریبا خاص سنگ قبرها شده بود. بالاخره شهرداری تصمیمش را گرفت و ضلع جنوبی گورستان را دیوار چینی کرد و از آن به بعد هیچ مجوزی برای دفن در داخل شهر داده نمی شد. و گورستان عاشقان و عارفان و دلسوختگان کارش به قیامت نکشید و برای همیشه تعطیل شد. پنجشنبه هایش هم بی رونق شده بود. پنجشنبه هایی بی خرما و بی حلوا. پنجشنبه هایی بی گل و بی گلاب و بی عود. اسمش هم شد گورستان قدیمی! و مرده هایش هم برای همیشه مردند. بعد از سال ها هر بار که شب ها از کنار گورستان قدیمی عبور می کنم ناخودآگاه ترس کوچک و خنده ی شیرینی خاطراتم را بیدار می کند. هنوز هم هیچ جنی گورستان قدیمی را تالار عروسی نکرده است!
شهرهای سوخته
در یک شهر کوچک با تنها چند ده هزار نفر جمعیت که طیف بیشتری از ساکنان آن هم مهاجرین روستاهای اطراف بوده باشند و سنت و مذهب با خون و گوشت و استخوانشان به هم آمیخته باشد، خبر مرگ چند نفر از ساکنان شهر در یک سانحه ی تصادف می تواند مانند زلزله ای چهار یا پنج ریشتری شهر را تکان دهد.
موج خبر خیابان ها و کوچه ها را در می نوردد و خود را به تک تک خانه های شهر می رساند. جدا از این که بخشی از مردمان شهر از لحاظ عاطفی با سانحه دیدگان پیوندی عاطفی داشته باشند و این خبر ناگزیر باید به آن ها برسد، در سایر بخش های این جامعه ی کوچک هم خبر می پراکند. جالب آن که تمامی نسبت های فامیلی و شجره نامه های ذهنی افراد متوفی زیر ذره بین قرار می گیرد تا در مورد شرکت کردن یا نکردن در مراسم تدفین و چگونگی همدردی با بستگان متوفی خواه تلفنی یا با نامه و غیره تصمیمات لازم اتخاذ می شود که تقریبا همیشه بایدی در کار خواهد بود. شرکت در مراسم سه روز اول و روز هفتم و چهلم و بردن لباس سفید و غیره همه بخشی از این سنت ها هستند. هر چند که با توجه به زمان بر بودن پروسه ی عزاداری در این گونه شهرهای کوچک سنتی رو به مدرنیسم و تغییر شغل های فصلی و شخصی به شغل های تمام وقت و اداری انتظار می رود که تغییرات زیادی در این فرهنگ به وجود بیاید. اما تغییرات اندک در روابط انسانی سنتی نتوانسته است با تغییرات زیادی که در سیستم کار به وجود آمده است خود را تطبیق دهد. و این خود مناسبات اجتماعی جدیدی را به وجود آورده است که هر چند برخی از طیف های این جامعه ی کوچک را آزار می دهد اما ناخودآگاه همه مجبور به اجرای این قوانین نانوشته اجتماعی هستند. اگرچه قوانین جدید بخشی از سنت های گذشته را حذف کرده باشد مثلا تعداد روزهای عزاداری به دو روز کاهش پیدا کند یا مکان خاص و ساعت به خصوصی برای این مراسم اختیار شود. به هر حال مراسم تقریبا به همان شیوه ی سابق برگزار می شود. دلیل این کار شاید مسخره باشد اما برای زندگی کردن در این گونه شهرها بسیار حیاتی است. آن جا که پیوندهای خانوادگی و فامیلی هنوز استوار مانده باشد، مردن معنای خاص خود را دارد. بخشی از یک جامعه ی عاطفی از میان می رود یا بخشی از همین جامعه داغ دار می گردد و در انتظار تسلی است. اما در این میان فرهنگی هست که مناسک خاص خود را می طلبد و هیچ دلیلی برای انجام آن ها نیست و یا شاید دلیل های آن رنگ و روی خود را از دست رفته می بیند. مثل ورد هایی که می بایست خوانده شود و هیچ کس معنای این کلمات جا مانده از تاریخ را نمی داند. این وردها بر زبان انسان امروز جاری شدنش دلیل می خواهد! و آن جا که اجباری سنتی در کار باشد قفلی می شود بر لب ها و وزنه ای سنگین بر پاها.
تمامی ساکنان این شهر از فردای آن روز می بایست در همان خیابان ها و کوچه هایی قدم بگذارند که متوفی و بستگان متوفی سال هاست از آن می گذرند و در همان مغازه هایی خرید کنند که دیگرانی آشنا خرید می کنند. این گونه ارتباطات رشته های نازکی از عاطفه و نیاز را ایجاد می کند که امروزه دومی بر اولی می چربد! حال آن که روزگاری این مراسم را سنتی عاطفی ایجاد کرده است. مزایا و معایب این فرهنگ بسته به شخصیت افراد و نوع زندگی های ایشان تاثیرات مختلفی بر این جامعه ی تار عنکبوتی خواهد گذاشت. انجام دادن یا تمرد از این قوانین بازخوردهای خاص خود را در جامعه خواهد داشت. شاید بشود شهرهای کوچک سنتی را از این لحاظ و در این بازه ی زمانی از تغییرات فرهنگی ، شهرهای سوخته نامید. شهرهایی با مردمانی از نسلی سوخته که نه مانند نسل گذشتشان این مراسم و سنت ها برایشان معنا، مفهوم و مزایای خاص خود را دارد و نه مانند نسل جدید از آزادی های فردی خاص خود برخوردارند. شهرها بزرگ تر خواهند شد و انسان ها مردد بین این گزینه ها! سنت ها خوب یا بد؟ تا ببینیم انسان کدام گزینه را بر خواهد گزید! و شاید در این انتخاب او هیچ کاره باشد!
گریه ی پژمان
باید تمام بچه های هم سن و سال ما در خانه های این طرف و آن طرف کوچه های اطراف خوابگاه شبانه روزی خواب بوده باشند وقتی که با شیلنگ قرمز حدودا نیم متریش روی در ضرب می گرفت. موهای وزوزی و سبیل های سیاهش هیچ جذابیتی نداشت. خودش هنوز از خواب بیدار نشده می خواست که تمام هفتاد و پنج بچه ی یازده تا سیزده ساله را برای نماز بیدار کند. بچه های سال سومی تقریبا هم قد و قواره ی سرپرست خوابگاه شده بودند اما هیچ کس جرئت نمی کرد با این اجبار در بیدار کردن صبحگاهی مخالفت کند. تمام راه های فرار شناسایی شده بود. زیر تخت ها، پشت پرده ها، زیر چوب لباسی بزرگ اتاق. نه! واقعا هیچ پناهگاهی نبود. گنده ترین و کج خلق ترین بچه ی خوابگاه به مقام نایب سرپرستی منصوب می شد و با کمک سرپرست تمام هفتاد و چهار نفر را از ساختمان روانه ی حیاط مدرسه می کردند تا پشت سر هم زیر سرمای صبح های سرد شهر کوهپایه ای زاگرس نیم خیز زیر تنها تانکر آب مدرسه وضو می گرفتیم. و تا زمانی که از پنجره ی طبقه ی دوم ساختمان وضوی تمامی بچه ها تایید نمی شد در ورودی ساختمان باز نمی شد و می بایست همه پشت در می لرزیدند. باز شدن در لحظه ی شیرین و دردناکی بود که همه دور شوفاژهای نمازخانه جمع می شدند تا سرمای حیاط از استخوان ها و عضلات ظریف و کوچکشان خارج شود. از پنجره های نمازخانه هیچ چراغ روشنی در خانه های اطراف دیده نمی شد. ارشد بچه ها ورودی اتاق ها را می بست تا کسی نماز نخوانده به اتاقش برنگردد. این را مطمئنم که در تمام آن سال ها سرپرست خوابگاه جز چند روز خاص آن هم به بهانه های خاص خودش، وضو نگرفته و نماز نخوانده می خوابید و فقط این ما بودیم که قبل از سن بلوغ می بایست پرونده ی بهشت رفتنمان بسته می شد. ترک های لب هایم که از وضوی صبح های اسفندی وسط آینه نقش بسته بود و گریه ی پژمان که دست های خیس یخ زده اش را به ستون های آلومنیومی شوفاژ می مالید هیچ گاه از یادم نخواهد رفت.
ای که روزگارمان مثل هم
کسالت مثل ملحفه ی طوسی نازکی از نوک انگشتان پاهایم تا زیر خرخره ام کشیده شده. تمام بدنم کرخت شده انگار بعد از کار سنگین و طاقت فرسایی ناخودآگاه روی زمین افتاده باشم. استخوان ساق پای راستم تیر می کشد. در که باز می شود کسی سلام نمی کند. این وقت روز باید پدرم باشد.
سلام خسته نباشی.
صدای مادرم بود. تمام این سی و چند سال طبق قانونی نانوشته همیشه سلام اول با مادرم بوده. پدرم کلاهش را پرت می کند گوشه ی اتاق و با صدایی آرام و یکنواخت می گوید سلام. نه خوشحال است و نه عصبانی. کلاه و کلیدش را که روی اوپن آشپزخانه بگذارد مادرم چند لحظه بعد لیوان آب و خسته نباشید مجددش آماده است. چقدر همه چیز تکراری شده. می شود همه اش را حدس زد.
شبکه های این طرف دیوار و آن طرف دیوار هم با ما راه نمی آیند. مدام از این شبکه به آن شبکه. انتظار یک خبر هیجان انگیز که بوی امید بدهد، یک نوا که بشود اسمش را موسیقی و ترانه گذاشت، یک مصاحبه که به شنیدنش بیارزد، مستندی که قابل استناد باشد، فیلم سینمایی ای یا سریالی که یکی دو ساعت حواست را پرت کند تا فراموش کنی که چقدر تنهایی. خبری نیست. همه اش تریبون هایی که دروغ می بافند. همه اش کرم هایی که چروک بر می دارند. انگار تمام دنیا جمع شده باشند تا دستگاه هایی درست کنند که شکم ها و ران ها و بینی هایشان را کوچک کند و راهی برای ناتوانی جنسیشان پیدا کنند. نمی دانم تلویزیون چه اصراری دارد اینقدر ریزش مو را وحشتاک جلوه دهد. بعضی وقت ها دلم برای تلویزیون می سوزد که این قدر نگران است!
شهری با پنجاه هزار نفر جمعیت و دو کتاب فروشی که فقط کتاب کمک درسی می فروشند و قرآن و رساله و کتاب سنت، این گوشه ی دنیا جا مانده. آهای شما که لباس هایتان مد روز، فکری به حال فکرهایمان بکنید.
اینجا فقط می شود لباس ورزشی ات را بپوشی و آن قدر دور یک زمین سرپوشیده و بی ستاره بچرخی تا نفست بگیرد و بوی عرقت را فراموش کنی و دوش نگرفته وسط هال خانه دراز بکشی و بقیه ی روز را گره بزنی به شب و با خرخر هایت خواب تمام اهالی خانه را مشوش کنی تا قدر خوابشان را بدانند!
ازدواج
- دوست میگه گفتم، دشمن میگه می خواستم بگم.
این را که گفت دستی به بینی پهنش کشید. رگ های سرخ زیر کلپس های عینکش بیشتر از همیشه پیدا بود . نفسش را تا انتها بالا کشید، چند لحظه نگه داشت و به یکباره بیرون داد. نگاهی از سر نگرانی به گوشه ی سقف انداخت و گفت
- مگه می شه مرد بدون زن زندگی کنه. پس فردا سن و سالت بالا می ره مردم یا بهت می خندن یا از سر ترحم برات دل می سوزنن. امروز اگه می بینی همه ی اقوامت اینجا نشستن و اصرار می کنن که ازدواج کنی به خاطر اینه که صلاحت رو می خوان. پس فردا نه من هستم نه مادرت. تا کی می خوای من و این مادر پیرت رو عذاب بدی. پیشتر هم که اصرار نمی کردیم گفتیم شاید مشکلی داره و دست خودش نیست. اما خوشبختانه وقتی که آپاندیست رو عمل کردی از دکتر خواستیم مخفیانه یه آزمایشی هم بگیره که خیالمون راحت شد. شکر خدا سالمی و جوون. کاری نکن بعدها که سر پیری ازدواج کردی حسرت بچه رو دلت بمونه. بچه دار هم که بشی یا میشی پدربزرگ بچه ت یا قسم بچه ت میشه ارواح پدرم!
صغری خانم فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. اما طوری که این ها حرف های خودش هم باشد آرام سرش را تکان می داد و آه می کشید.
- هم سن و سال های تو بچه هاشون مدرسه می رن. پس فردا اگه یه زن جوون بگیری به مشکل بر می خوری. اگه هم سن خودت رو هم انتخاب کنی مطمئن باش حتما مشکلی داشته که نگرفتنش و سنش بالا رفته. زن بیوه گرفتن هم که خودش کلی مشکلات داره. تو جوونی و نمی فهمی.
حاج اسماعیل طوری که منتظر شنیدن پاسخی از محسن یا تاییدی از حاضرین بوده باشد سرش را میان جمع می چرخاند و دستش را دور زانوی پای راستش حلقه می کند.
کریم خان که طرف دیگر اتاق پای راستش را کنار بخاری دراز کرده دستش را از روی رانش بر می دارد و سرش را بلند نکرده با گرفتگی همیشگی صدایش شروع می کند
- محسن جان پدرت نگرانه. ازدواج سنت رسول خداست. کسی که ازدواج نکنه مسلمان نیست. توی هیج جمعی هم قبولش نمی کنن. کسی که زن نداره از چشم مردم همیشه یه متهمه. مثل دزدی که از بازار شهر رد بشه و کل مغازه دارا بذارنش زیر ذره بین که نکنه چیزی رو کش بره. تو خودت خواهر داری. تا حالا دیدی بابات زیرزمین خونه تون رو به یه مجرد اجاره بده؟ تازه این یه نمونه شه!
کریم خان دوباره دستش را روی ران پای راستش می کشد و طبق عادت ناله ی خفیف و کشداری می کشد و سر طناب بحث را دست بقیه می دهد.
محسن با ناخن انگشت شستش ور می رود و گردنش را اندکی کج می کند و طوری که قانع نشدن از صورتش پیدا باشد سرش را پایین می اندازد و به گوشه ی فرش خیره می شود.
حاج اسماعیل زیر چشمی دوباره به محسن نگاه می کند و سرش را با حسرت بر می گرداند و با حرکت فکش به صغری می فهماند که استکان ها را جمع کند.
دکمه ی ولوم کنترل تلویزیون زیر انگشتان بی رمق حاج اسماعیل پایین می رود و نگاه حاضرین به سمت گوینده ی خوش سیمای اخبار می چرخد
اولین گوسفند شبیه سازی شده در ایران ...
یاغی شو ای ابرام
مدیون که بود و چه بود ابراهیم
من که می گویم
همه اش ترس بود و طمع
تقوی یعنی ترس!
تقوی یعنی طمع!
از گردن پسرهاشان پل نمی سازند به بهشت
جز طمعکاران ترسوی با تقوی
یاغی شو ای ابرام
بالا بگیر این چاقوی زهرآگین را
که هیچ گلی بر سر عروس بشریت نزدند اجدادم
هر روزشان بله قربان است
و عیدی پر ز خون است و قربان است
جلادند و قربانی
صد هزاران چشم
روی هم انبار می گردند
در زیگورات سرزمین من
ولیکن باز
حتی اندکی بیناتر نمی گردد
این پیرمرد کور با تبار اردنی
انتهای لحظه ها
در انتهای لحظه های عشقبازی خیالیش
خط نازک گونه ها
لرزش معصومانه ی لب های منتظر
و تیر نگاه ملتمسانه ی محبوس
آن طرف سفید و سیاه چشم ها
در چاک سینه ها و انحنای باسنی فراموش می شود
و سنگینی پلک ها به یک باره پرواز می کند
آن چنان که کبوتری به یکباره بال می زند
دوست داشتنش درست همین جا تمام می شود
کتاب فلسفه دوباره باز می شود
همیشه فلسفه از همین نقطه آغاز می شود
این همه گفتنش سخت است!
نصفش سفید سفید
نصفش سیاه آن رنگ موی ارزان هندیش
که بیشتر به بور می زند
یک تار موی مادری
رفیق تشت و تاید
هیجده نفر میهمان ناخوانده خوانده شدند
هیجده لیوان برنج!
هیجده ساعت تملق!
هیجده ساعت تحمل!
چه میزبانان آشنایی
در این هفت ماه نحس
گوشیم هی بیهوده شارژ می شد
و بستگانم مدام زنگ نمی زدند!
تمام میهمانی دیشب بعد از صرف شام
مدام خوب بودم
مدام سلام
حال ما خوب است ای تمام بستگانم والسلام
نمی خواهم
نمی توانم
این هم پاسخ تمام نصیحت های آجیلی و شیرموز بستنیشان!
دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸
حسادت!
-- مگه همیشه ادعا نمی کردی که اطرافیانت هنوز از بچگیاشون فاصله نگرفتن و این فقط خودتی که بزرگ شدی؟
- چرا ولی ...
-- تا زمانی که خونه خریدن و ماشین خریدن دوستات، استخدام شدنشون، قبول شدن توی آزمون ارشد و دکتراشون باعث بشه احساس حقارت بهت دست بده. اینا همه ش نشون می ده که تو هم هنوز بزرگ نشدی!
- دست خودم نیست. من حتی وقتی شنیدم یکی از آشناهامون سربازی معاف شده یه جورایی خوشحال نشدم.
-- تا حالا فکر کردی چرا؟
- درست نمی دونم . مثلا در مورد این آخری شاید چون فکر می کنم سربازی رفتن کار مسخره ایه و باعث میشه من دو سال از زندگی عقب بیافتم. با خودم می گم اگه قراره که من برم سربازی، باید همه برن!
-- همه یعنی کیا؟ اگه مثلا پسر همسایه تون که تا حالا حتی یه بارم باهاش حرف نزدی سربازی معاف شه بازم بهت بر می خوره؟
- راستش اون اصلا برام مهم نیست. می خواد بره می خواد نره!
-- یعنی دوست داری فقط کسایی که می شناسیشون و احساس می کنی باز تو دایره ی اجتماعت قرار می گیرن باید سربازی برن، درسته؟
- شاید یه جور مقایسه ست. یا یه جور مسابقه!
-- پس داری ناخودآگاه با دوستات مسابقه می دی؟
- شاید، ولی خودم هم اینو دوست ندارم
-- این روزا بیشتر به چی فکر می کنی؟
- به این که یه جورایی از زندگی عقب افتادم.
-- زندگی منظورت دوستاته؟
- نمی دونم
-- خب از خیلیاشون هم که جلوتری
پاهایش را دراز می کند و تا جایی که مچ پایش خم می شود خودش را کش می آورد. دست هایش را به سمت دیوار باز می کند و خمیازه ی بلندی می کشد.
- شاید این جور غصه خوردن ها بیشتر ریشه تو بچگیامون داشته باشه. کسایی که اسباب بازیای بهتر، پدرای مهربون تر، قد بلندتر، صورت زیباتر، کفشای بهتر، لباسای خوش رنگ تر، پول تو جیبی بیشتر، جسارت بیشتر، زور بازوی بیشتر، توانایی ذهنی بیشتر و کلی چیزای بهتر و بیشتری از ما داشتن و تاثیرات مختلفی رو ی روان ما گذاشتن. ما ناخودآگاه واکنش های مختلفی به این عوامل داشتیم. مثلا یا باهاشون دشمن می شدیم و تحویلشون نمی گرفتیم و یا این که با یک احساس حقارت پذیرفته شده با اونا دوست می شدیم. هیچ وقت اونا یه آدم عادی برای ما نبودن. ما با این کمبودا بزرگ می شیم.
-- ولی این یه چیزی منحصر به من و تو و امثال من و تو نیست. همیشه دست بالا دست هست!
- ولی چقدر بالاتر؟
-- خب این بستگی به انتظاری داره که تو از خودت داری!
- یعنی این حق من نیست که بخوام جزء گروه بهترین ها باشم؟!
-- چرا. ولی خب باید خودت رو، جایگاهت رو، پیشینه ت رو خوب بشناسی و به اندازه ی لیوانت انتظار آب داشته باشی!
- ولی گذشته ثابت کرده که این مرزها شکستنیه.
-- آره ولی چند نفر آدم این مرزها رو شکستن؟ و با چه هزینه ای؟ این دیگه دست خودته! زندگی همینه. همین انتخاب ها و همین مسیرهاست که زندگی ما رو می سازن.
- دیگه داری حوصله م رو سر می بری. حرف آخرت رو بزن.
-- بی خیال! این مشکل هنوز برای خودمم کاملا حل نشده. شاید واقعا تو درست می گی! امکان داره این حس برای همیشه و در همه ی انسان ها وجود داشته باشه! ولی مسلما در آدمای مختلف متفاوته. اما آدمایی هستن که این عوامل کمتر آزارشون می ده. این جور آدما یا زندگی رو نمی فهمن یا خیلی خوب می فهمن!
دور میدان های شهر
اشتباه می کنی! این اطراف نه نانوایی ای هست که صف نانش به هم ریخته باشد و نه در دست این مردم برگه ی کوپن قند و شکری می بینی! از لباس ها و ظاهرشان هم مشخص است که توریست خارجی و مهمان تابستانی نیستند. اینجا هم آن قدر شهر بزرگی نیست که ساعت شش صبح دور میدان شهرش تا به این اندازه شلوغ باشد. آن کوچه ی باریک پر از گونی های سفید و نایلون های مشکی را اگر می دیدی به این تجمع آرام انگ سیاسی نمی زدی. از وقتی که شهرداری از ترس شکایت کاسبان به این بیچاره ها غضب گرفته، ابزار کارشان را توی آن کوچه می گذارند و دور میدان منتظر می مانند تا لوله ی آب خانه ای بترکد، حوضی خزه بگیرد، شاخه های درخت های باغچه ای سیمای حیاط خانه ا ی را به هم بزند، دیواری هوس سیمان و گچ کند و بالاخره آن ها تقریبا حاضرند هر کاری که بتوانند انجام دهند تا قبل از آمدن ماموران شهرداری با گردن های کج و جیب های خالی به منزل هایشان باز نگردند. بلوک های سیمانی جدول های کنار جاده، صندلی کارگران پیری است که می بایست اکنون با لباس ورزشی و کلاه لبه داری روی صندلی های پارک کوچکی نزدیک خانه هایشان لم داده بودند و سر به سر نوه هایشان می گذاشتند. دوست غریبه ی من این ها فقط بخشی از بیکاران شهر من هستند که مشکلات زندگی حتی اجازه ی کار در شهرهای دور را هم به آن ها نداده است. آن پیرزن با سربند کردی هر روز همان جا کنار پله های بانک، کلانه (نوعی نان) می فروشد! برای صبحانه مان دو تا کافی است؟
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸
قاله
«قاله» دستفروش پیری بود که پنج سالگی هایم جز یک تصویر نه چندان واضح ذهنی در یک برش زمانی محدود، چیزی از او به یاد ندارد. آن روزها باید حدودا سه سالی از روزی که پدرم شش عدد پشتی با دکمه دوزی قهوه ای و یک تخته فرش عاریتی را سوار وانتی می کند و از روستا بیرون می زند گذشته باشد. یعنی تقریبا سه سالی از نیمه شهری شدنمان گذشته بوده که این تصویر گوشه ای از دریچه ی دوربین خاطرات بچگیم گیر افتاده است. خرداد که گورش را گم می کرد فضای کسالت بار شهر کوچکمان را با تنها نیسان آبی روستایمان برای مدتی ترک می کردیم. باید یکی از همین روزها بوده باشد که با شنیدن اسم «قاله» ریز و درشت آن خانه ی سه خانواری بیرون ریختند و من متعجب و بدون دم پایی خودم را به جمع انبوهی رساندم که دایره وار دور چیزی که نمی دیدمش حلقه زده بودند. صدای «قاله هات، قاله هات، ... » (قاله آمد) در تمام روستا پیچیده بود.بدون شک باید به سختی از میان آن همه زائر مشتاق، خودم را به وسط گود انداخته باشم که این صحنه هنوز یادم مانده باشد. پیرمردی با صندوقی با دری شیشه ای که با نخی از گردنش آویخته شده و ساکی بزرگ که از هول جمعیت روی آن نشسته است و مدام تکرار می کند که «بله آورده ام آورده ام» و با هر «آورده ام» خنده ی شادی روی لبی نقش می بندد. روزهای دوری به نظر نمی رسد اما باید نوزده سالی از آن روز گذشته باشد که همه کنار دیوار گلی به خط شدند تا با قاله ملاقات حضوری داشته باشند. در صندوق و ساک قاله خیلی چیزها می شد پیدا کرد. آن طور که عمه ام می گوید حتی برای زنان روستا هم دزدکی گوشواره و خلخال طلا تهیه می کرده. قاله بابا نوئلی بود که هر ماه در کریسمسی ناگهانی وارد روستا می شد و حاجات زنان و پیرمردانی را برآورده می کرد که سالی یکی دو بار بیشتر خیابان های شهر را به چشم نمی دیدند. آن روزها قاله فقط یک اسم نبود. قاله یک مژده بود.امروز که اتفاقی از یکی از مجتمع های تجاری شهر می گذشتم در چشمان دختری که پشت ویترین مغازه زل زده بود به آن ماکسی با رگه رگه های آبی کم رنگ، می توانستم نگاه های زنان و دخترانی را ببینم که دور تا دور قاله چشم هایشان برای دیدن لباس های رنگی داخل آن ساک بزرگ له له می زد.
جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۸
کار از کار گذشته است
حس تنفر شدیدی سنگینی گونی های مملو از شن دیواره ی سنگر که روی پاهایش افتاده بود را دو چندان می کرد. مه غلیظ گرد و خاک بعد از اصابت خمپاره ها هنوز داخل سنگر آرام آرام می چرخید. صادق که روی زانوهایش نشسته و دستش را دور سرش حلقه کرده بود ،پشت سر هم داد می کشید
- لعنت به همه تون. پس این جنگ کی تموم میشه؟ لعنت ...
سعید گونی ها را یکی یکی به سختی از روی پاهای مهدی بر می داشت. مهدی مثل بچه ی سه چهار ساله ای که برای شکستن چرخ های ماشین اسباب بازیش گریه می کند اشک می ریزد و ناله می کند. آن طرف سنگر جعفر ساکت و آرام کز کرده و برای چند ثانیه دست از خواندن ورد و دعا بر می دارد و مبهوت به خلیل نگاه می کند. سعید هم به یکباره متوجه خلیل می شود. خودش را به آن طرف سنگر می رساند. ترکش خمپاره گلویش را چاک داده است. تصویر ذبح پرنده ای از خاطر جعفر می گذرد. کار از کار گذشته است. روی دست های سعید است که چشم هایش التماس شب گذشته اش را تکرار می کند و بسته می شود. به همین سادگی پسری به پدر، زنی بیوه و پدر و مادری بی پسرشدند!
صدای صادق با آهنگ محزون تری هنوز در سنگر می پیچد
- لعنت به همه تون. لعنت ...
مهدی آخرین گونی ها را خودش کنار می زند و کشان کشان خود را به خلیل می رساند. مثل بچه ای که دیگر امیدی به درست شدن چرخ شکسته ی اسباب بازیش نداشته باشد برای چند لحظه بغض می کند و به یکباره شروع می کند به خودزنی. جعفر دستش را محکم دور دست های مهدی حلقه کرده و زیر لب چیزی را تکرار می کند.
- لعنت به همه تون. لعنت ...
تلاش های محمد برای تماس با پایگاه بی نتیجه می ماند. توپخانه ها لشکر خودی را نشانه گرفته اند!
پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۸
اینگونه ابر انسان شدن!
قمقمه ی سبز پشت کوله پشتی اش که از در گذشت روزهای آرام و بی دغدغه اش برای همیشه این طرف در جاماند. هر کسی به سهم خودش برای جشن انقلاب روز اول مدرسه اش کادو گرفته بود. دفتر فانتزی مرد عنکبوتی، کوله پشتی خرگوشی برزنتی، جامدادی جعبه ابزاری، سر مدادی کارآگاه گجد و تا دلت بخواهد خرت و پرت ریز و درشت در شکل های مختلف. از بدرقه ی پدر و مادرش می شد فهمید که امروز برایشان روز مهمی است. انگار هنوز باورشان نشده باشد که بچه شان شش ساله شده. از نگاه هاشان می شود فهمید که با بدرقه ی کودکشان آرزوهای از دست رفته ی کودکیشان را هم بدرقه می کنند. این نگرانی ها برای کودکی است که باید راهی را که پدر و مادرش نرفته است را طی کند و امروز روز اول این ماموریت خانوادگی بود. هجده سال پیش من هم از یکی از همین درها گذشتم اما پدر و مادرم این طرف در، مرا زیر باران نصیحت نگرفتند و کسی آن طرف در برایم دست تکان نداد. مادرم سال اول دبیرستان بین آشپزخانه و مدرسه ، همان اولی را انتخاب کرده بود و تا زمانی که هم کلاسی های قدیمی اش که اکثرا معلم شده بودند را نمی دید برای ترک تحصیلش حسرت نمی خورد. همین بود که روز اول مدرسه تا زمانی که از کنار ترانس برق سرکوچه گذشتم، فقط همین پیام را برای من داشت که از پیاده رو بروم و تا سال ها هیچ وقت از درسم سراغ نگرفت. پدرم هم که شب روز اول مدرسه ام فقط چند بار یادآوری کرد که صبح خواب نمانم. روز اول مدرسه ام برای او روز مهمی نبود چون خودش بیست سال تمام روز اول مدرسه، برای بچه های مدرسه ی خودشان «جشن مهر» برگزار کرده بود و تازگی این رخداد را برای من درک نمی کرد. خلاصه روز اولمان مثل هم نبود اما در یک چیز مشترک خواهیم بود و آن این است که او هم از امروز کم کم معنای دغدغه و ذهن پریشان را درک می کند. به قولی کم کم او هم بزرگ می شود. یک زمانی این عبارت کلیشه ای را در ذهن ما فرو کرده بودند که عزیزم انسان یعنی دغدغه و این دیوانه ها هستند که ذهنشان مشغول نیست و از هر دو جهان آزادند! کمی که بزرگ تر شدیم فهمیدیم که انسان های پر دغدغه اکثرا دیوانه وار یادشان می رود که انسانی بیاندیشند و انسانی زندگی کنند. شاید این جمله درست باشد که دغدغه های بزرگ، انسان های بزرگ می سازد و شاید حتی این جمله هم در مورد خیلی ها صدق کند که انسان های بزرگ، دغدغه های بزرگ دارند. اما این جمله همیشه درست نخواهد بود که انسان های با دغدغه های بزرگ و یا انسان های بزرگ حتما انسانی زندگی کرده اند و حتما روی این نقل قول خط خواهم کشید که بگوید انسان های بدون دغدغه های بزرگ، انسانی نخواهند زیست و اگر باز هم گیر بدهی که تعریفت از انسانی زندگی کردن چیست من جوابی برای تو نخواهم داشت!
سهشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸
هنوز هم صابون هایشان کف نمی کند
صابون های قالبی سبز فروشگاه فرهنگیان، کف که نمی کردند هیچ، سوراخ های بشکه ی نفت کنار باغچه را هم نپوشاندند و تنها درخت زردآلویمان، گل نداده خشکید. دایی ام فردای آن روز نیشخند تلخی زد و گفت که صابون اسلامی بهتر از این نمی شود. آن روزها مقارن بود با ورود آدامس های ترکیه ای با عکس ابراهیم و سیبل جان و صابون لوکس! صابون هایشان که روی دستشان مانده بود شایعه شد که این آدامس ها و صابون ها کنترل غریزه ی جنسی را از جماعت مسلمان گرفته و مملکت دیر یا زود در کف فساد این صابون ها غلط خواهد خورد. اما این حرف ها نه فروش آدامس شیک را بالا برد نه از از رکود صابون های مراغه کاست. بالاخره خودشان دست به کار شدند و برای تبلیغ اسلام به بازاریابان کشورهای محارب با خدا مراجعه کردند. هیئت امنای سازند گان صابون لوکس مسلمان شدند و عکس روی صابونشان را محجبه کردند. البته آن زمان معلم بینشمان می گفت دلیل اصلی این که صابون های اسلامی کف نمی کنند بیشتر به خاطر صرفه جویی در کف است نه مشکل در تکنولوژی ساخت و برای تفهیم بیشتر روی این نکته انگشت گذاشت که پا و صورتی که روزی حداقل سه، چهار یا پنج بار برای وضو شسته می شود همین قدر کف می خواهد. آن روزها اگر صابونی کف نمی کرد دلیلش آن بود که کف بیشتری لازم نیست و بیشتر از آن اصراف بوده و اصراف کنندگان ... ! و همین پاسخ ها تا دیروز جواب تمام انتقادهای ما بود. هر چه را که نداشتیم یا شایستگیش نبود و یا این که بیشتر از آن لازم نبود! اما امروز اندکی گفتمانشان تغییر کرده و می گویند که ملت ما شایسته ی بهترین ها در دنیاست اما ما هنوز در کف این مانده ایم که چرا باز هم صابون هایشان کف نمی کند!
دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸
مرگی که دیگر کسی پی اش را نگرفت
بیشتر از نصف بستگان زهره نیامده بودند. حتی برادر بزرگش هم در تمام مراسم ختم دیده نشد. پدرش پارچه نویسی تسلیت اهالی محل را دور انداخته بود. همه منتظر پایان مراسم بودند تا برای همیشه این لکه ی ننگ را از صفحه ی خاطراتشان پاک کنند. کاردی که از گلوی زهره گذشته بود هنوز پیدا نشده بود. علیرضا هم بعد از تماس تلفنیش فرار کرده بود.
راضیه خانم مادرش، سه روز تمام چیزی نمی گفت و پشت سر هم گریه می کرد. باورش نمی شد زهره چنین کاری را کرده باشد. پزشکی قانونی ارتباط نزدیک یک سالهاش با رامتین را تایید کرده است. علیرضا با وحید تماس می گیرد که جسد خواهرش را می تواند در اتاق خواب واحد 25 مجتمع پردیس جنوبی پیدا کند.
پنج سال پیش که علیرضا بعد از یک سال زندگی مشترک با زنی به اسم آیدا، در اثر یک حادثه ی رانندگی زنش را از دست می دهد روزهای سخت زندگیش آغاز می شود. علیرضا می ماند و پسری دو ماهه به نام محمد. و او که در اوایل دوران جوانیش توان تحمل چنین شرایط سختی را در خود نمی بیند به پیشنهاد خانواده اش قید کار و درس و دانشگاهش را می زند و به شهر محل تولدش بر می گردد تا محمد چند سالی زیر سایه ی پدر بزرگ و مادربزرگش کمبود مادر را احساس نکند. دو سال پیش علیرضا با وحید آشنا می شود. ارتباط کاری علیرضا و وحید پیوند دوستی ای را شکل می دهد که بعدها زمینه ی ازدواج علیرضا و زهره را فراهم می کند.
رامتین خواستگار قبلی زهره بوده که بعد از مشخص شدن اعتیاد رامتین، حتی خود زهره هم او را پس می زند. اما مدتی بعد چون نام و نشان رامتین روی او می ماند چند سالی خانه شان روی خواستگار به خود نمی بیند و این افسردگی شدیدی در او ایجاد می کند که با ورود علیرضا به زندگیش نشاط و سرزندگی روزهای نوجوانی را باز می یابد. اما این شادی و نشاط یک سال بعد روزی که دکترها به طور قطعی بچه دار نشدن زهره را تایید کردند به طور کلی از زندگی زهره رخت بر بست. از همان روزها بود که بنای ناسازگاری با محمد را در پیش گرفت طوری که محمد برای همیشه از آن جا رفت تا با پدربزرگ و مادر بزرگش زندگی کند. علیرضا سعی می کرد با همه ی اتفاقات به طور منطقی رفتار کند. اوایل برخوردهای سرد و لجاجت های بی موردش را طبیعی تلقی می کرد اما هر چه زمان بیشتر می گذشت تحمل او هم کمتر می شد. سعی کرد با مراجعه به روانشناسان و روانکاوان متعدد همه چیز را به روز اول برگرداند. اما هر روز بدتر از روز قبل می شد. وساطت وحید هم نتوانست مشکلی را حل کند. زهره بدون هماهنگی درخواست طلاق کرده و مهریه اش را هم به اجرا گذاشته بود. علیرضا که هیچ دلیلی برای جدا شدنش از زهره نمی دید بارها سعی کرد که او را از این اقدام منصرف کند. وساطت خانواده ها هم هیچ تاثیری نداشت و مطابق رای دادگاه حکم طلاق صادر شد و تقریبا تمامی دارایی های علیرضا ضبط و در قبال مهریه در اختیار زهره قرار گرفت. علیرضا تا مدت ها هیچ دلیلی برای آن اتفاقات ناگهانی و غیر منتظره پیدا نکرد. بچه دار نشدن زهره ربطی به علیرضا نداشت اما این زهره بود که هم زندگی مشترکشان را از او گرفته بود و هم تمام دار و ندارش را. این اتفاقات ارتباط کاری وحید و علیرضا را هم برای همیشه قطع کرد. علیرضا خانواده اش را از آن شهر کوچاند. اما خودش تا زمانی که فرار کرد، دست و پا شکسته به کارش ادامه می داد. ماندن علیرضا شاید بیشتر به خاطر حل معمای جدایی زهره بوده و شاید هم به قول همسایه ها برای انتقام از دست دادن دارایی اش نرفته بود. البته به جز آن تماس تلفنی هیچ مدرکی دال بر قاتل بودن علیرضا وجود نداشت. رامتین دستگیر می شود. گزارشات پزشکی قانونی حامله بودن زهره را تایید کرده است. جنین 4 ماهه بر اثر ضربات محکم قبل از مرگ مقتول از دست رفته است. نکته ی جالب اینجاست که بچه متعلق به رامتین است اما نطفه اش در روزهایی که زهره هنوز همسر علیرضا بوده بسته شده . این شواهد می تواند دلیلی برای یک قتل ناموسی باشد. مدارک پزشکی که بچه دار نشدن زهره را گواهی می داد پیدا نشد و راز آن برگه ها سربسته باقی ماند. رامتین این ادعا را نمی پذیرد که زهره به خاطر او از علیرضا جدا شده است و ادعا می کند که هیچ اطلاعاتی در مورد زندگی خصوصی او نداشته است. بررسی پرونده به علت نداشتن مدارک کافی برای اثبات جرم به زمان دیگری موکول می شود و علیرضا هم تحت تعقیب قرار می گیرد. بعد از حدود پنج سال از مرگ زهره دیگر نه کسی پی گیر پرونده است و نه خبری از علیرضا به دست آمده. زهره برای همه مرده است.
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸
بعد از تمام باران ها
- سلام اینجا هنوز کسی غاز نگه می داره؟
جوان کنجکاوی که از جمع مردان جلوی مغازه اندکی فاصله گرفته است با صدای بلند و خنده ای بی مورد جواب می دهد
- مال ننه خاوره. اینجا دیگه مرغ و خروسم به زور میشه پیدا کرد. غاز می خواستی؟
- نه ممنون
با لبخندی از توجهش تشکر می کنم و او هم با خنده ای ملایم تر از قبل پاسخ می دهد.
وارد مغازه که می شوم. مغازه دار طوری که بخواهد بعدا مشخصات من را برای کسی بازگو کند از سر تا پایم را برانداز می کند و بعد از من وارد مغازه می شود. خوش و بش صمیمانه اش مرا از اظهار نظر قبلیم منصرف می کند.
- یه پاکت بهمن می خواستم
- سفید دیگه؟
- بله بهمن سفید
- بفرمایید. اینجا مهمون کسی هستید ؟
- نه
مکثی می کنم و مشغول باز کردن پاکت می شوم
- میشه این جا سیگار کشید؟
- راحت باشید
دستش را دراز می کند و فندکش را آتش می کند. با سر تشکر می کنم.
- از کنار روستا رد می شدم دوست داشتم چرخی توی روستا بزنم. روستای قشنگیه.
- از تهران خبر ندارید؟ میگن قراره امروز دوباره شلوغ بشه.
یکه خوردم. فکر نمی کردم در این مورد حرف بزند.
- آره منم شنیدم. ولی امروز کلا تو جاده بودم.
- حاجی حسین می گفت دیشب بی بی سی گفته فردا دوباره کشتار میشه؟ پدرسگا سر قدرت به هیچکی رحم نمی کنن.
طوری که انگار بخواهد گوشی موبایلش را به من نشان بدهد درش را یک بار باز و بسته می کند.
- سه روزه که موبایلا هم آنتن ندارن و نمی تونیم از پسرمون خبری بگیریم. بیچاره مادرش. خیلی نگرانشه. حق هم داره. میگن تهران بد جوری به هم ریخته.
اما بعد از چند لحظه حالت صورتش به کلی تغییر می کند. خنده ی ملایمی رو لب هایش است طوری که انگار از یادآوری خاطره ای شیرین یا جوکی قدیمی شادمان شده باشد. سرش را بلند می کند و می گوید
- نامردا اس ام اسا رو هم قطع کردن
به یکباره از شنیدن این جمله و فکر کردن به این که این پیرمرد هفتاد ساله هم اس ام اس بازی می کند خنده ام می گیرد.
هزار تومانی را که روی ترازو گذاشتم پک عمیقی به سیگارم زدم طوری که انگار یک هفته ای سیگار نکشیده باشم.
- بفرمایید. اینجا خیلیا ماهواره دارن؟
کشوی دخل چوبی اش را کشیده بود که گفت
- باشه مهمون ما
منتظر پاسخ نماند و با لحن طنز گونه ای گفت
- کی شبکه های ایرانو می بینه. برنامه ی درست و حسابی که ندارن. اخباراشون هم که همه ش چپکیه. البته بعضیا یه دیش هم برای شبکه های ایران گذاشتن تا سریالای ماه رمضان رو ببینن.
دم در مغازه خانمی که از کنارم رد شد و وارد مغازه شد مبهوتم کرد. چه آرایش غلیظی! فکرش را نمی کردم که این زن از آن خانه های گلی بیرون آمده باشد.
سیگارم تمام شده بود که از جلوی مدرسه ی نه چندان تازه ساخت روستا گذشتم. زمین خاکی پشت مدرسه با دروازه های چوبی اش آخرین صحنهی زیبایی بود که شاید می توانستم ببینم.
جاده ی فرعی تقریبا تمام شده بود. باران پاییزی شروع خوبی داشت هنوز نم نمک می بارید. رادیو فردا تخمین می زد که دست کم ده نفر در تظاهرات امروز کشته شدند. صدای فحش مغازه دار روستا و زنش را می توانستم از دور بشنوم. من اشتباه می کردم بعد از تمام باران ها همیشه صدای فحش می آید.
پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸
روزی که من مردم
برف پاکن ها از پس باران آخرین روزهای تابستان بر نمی آمدند. مینی بوس مسجد محله مان باید قبل از دفن شدنم پیرمردان صف اول نماز را به گورستان می رساند. مرده شورخانه به تصرف در آمده بود. من نمی بایست در این قبرستان دفن می شدم. تمامی اهالی محل آمده بودند تا ملحد بودنم را شهادت دهند. نوشته هایم را در میدانچه ی ورودی گورستان روی هم تل انبار کرده بودند تا به محض خروج نعش نامبارکم الله اکبر کنان آن را به آتش بکشند.
پدرم خجالت می کشید که چنین فرزندی را تحویل جامعه داده و مدام از تمامی دوستانش می خواست که اجازه دهند به خانه برگردد و پشت سر هم تکرار می کرد که او هیچ وقت چنین پسری نداشته است. دوستانم که برای تسلیت به خانواده ام خود را به آن جا رسانده بودند سعادت دیدار با خویشان بنده نصیبشان نشد. آن ها متهمان گمراهی من بودند که با وساطت یکی از نزدیکان به سلامت به خانه هایشان بازگشتند.
باران تمام شهر را به رگبار بسته بود و لعنت فرستادن حاجی رحمان سر کوچه، که از شش سالگی های من در تلاوت قرآن و اذان شکست خورده بود جز با آن صاعقه های وحشتناک قطع نمی شد. تمامی اهالی محل که روزگاری با اذان های من به مسجد آمده بودند و پسرانشان در کلاس های قرآن من تلمذ نموده بودند برای انتقام آشفته کردن خواب های بعد از ظهرشان و به هم زدن عشقبازی های نیمروزیشان با صدای اذان بلندگوهای چند باندهی مسجد و به نام دین خود را از میان آن همه جمعیت به صف اول کشانده بودند و شعار می دادند و به من لقب شوالیهی شیطان اعطا کردند.
بارش یکریز باران مانع از حضور گرم آنان نشده بود و بازوانشان را مانند بازیگران فیلم محمد رسول الله در هم تنیده بودند و با شعارهایشان خواهان نیالودن گورستان خانواده هایشان با دفن جسد بنده بودند. ناگفته نماند از میان صف تجمع کنندگان پسر بچه ی کوچکی جو گیر شده بود و فریاد مرگ بر دیکتاتور سر داده بود که آن چنان شادی ای وجودم را فراگرفت انگار که دوباره از نو زنده شده باشم. داشتم به چند لحظه قبل از مرگم فکر می کردم که هنوز پشت آن کامیون سفید بودم و خط سبقت بریده بریده نشده بود که ناگهان گورکن با شور و شعف بیلش را روی شانه هایش گذاشته آمد و با آخوند محله مان به طوری کاملا رسمی دیدار کرد. همه خوشحال شدند و ناگهان نتیجهی مذاکرات در کمتر از یک دقیقه به تمام حضار رسید و همه با خیالی آسوده از دفن نشدن من قصد ترک گورستان کردند. بله باران تمام گورها را پر از آب کرده بود و در این شرایط مجوز دفن داده نمی شد. جمعیت مثل مور و ملخ جاده ی منتهی به شهر را پیاده و سواره در بر گرفتند و بقیه ی مرده ها هم نفس راحتی کشیدند و به گورهایشان برگشتند. همه رفته بودند و حتی مرده شورها هم برای گرفتن مزدشان نمانده بودند و از ترسی که از جسد شوالیه ی شیطان پیدا کرده بودند درها را باز گذاشته و فرار کرده بودند. از لقبی که به من اعطا شده بود خوشم می آمد از بچگی از نبرد شوالیه ها لذت می بردم. با خودم گفتم این دنیای مرده ها هم مثل همان دنیای خودمان است نامروت ها حتی یک خوش آمد گویی ناقابل هم نگفتند. سعی کردم از سکوتی که ایجاد شده بود استفاده کنم و باز به لحظهی مرگم فکر کنم. فرمان ماشین را هنوز برای سبقت نپیچیده بودم که امیر دوستم را دیدم که از پشت دیوارهای گورستان با بارانی سیاهش خود را به غسال خانه می رساند. آن جا که رسید نگاهی به اطراف انداخت و با گوشیش با کسی که نمی دانستم کیست تماسی گرفت و من را داخل پتویی پیچیدند و بردند. نمی دانم فردای آن روز بعد از نبود من چه اتفاقاتی افتاد اما امیر من را مطابق خواسته هایم در یکی از پست های وبلاگم با احترام سوزاند و خاکسترم را روی تپه ای در کنار یکی از جاده های خارج شهر که پاتوق سیگار کشیدنمان بود دفن کرد.
همین!
روزگار من
با چشم هایی که پایشان گود افتاده بود و رگه های قرمز خون مثل توری، سفیدیشان را در بر گرفته بود زل زده بود به من. کله اش باد کرده بود انگار مغزش می خواست منفجر شود. گوش هایش مثل آینه ی اتوبوس از کله اش فاصله گرفته بود و خود را از میان طبق طبق موهایی که پریشان روی هم تل انبار شده بودند بیرون کشیده بود. موهایش درست مثل موهای من، سفیدیش بر سیاهیش می چربید و پیشانیش هم اندکی به ساحت موهایش تجاوز کرده بود.
- بکش کنار باد بیاد
لب هایش جم نخورد. تکراری بود. سال ها قبل در یک فیلم دانگستری، یک کابوی جوان همین کار را می کرد! اما از نزدیک ندیده بودم که کسی دهنش بسته باشد و زر بزند! شوکه شده بودم. چشمانم را بستم. آب دهنم را آرام قورت دادم و بعد از تک سرفه ای داد زدم
- ماشینا از سمت راست می رن!
چشمانم را که باز کردم هنوز ایستاده به من زل زده بود.
پلک نمی زد. صورتش مثل مجسمه های یونانی بی روح و مرده بود!
- مگه شما افسر راهنمایی رانندگی تشریف دارید؟
کسی قرار نبود کوتاه بیاید. زل زده بودیم به هم. کم آورده بودم. اصلا پلک نمی زد. با خودم گفتم بعد از آن همه کم آوردن بگذار این بار هم کم بیاوری.
- شرمنده آقا. من می کشم کنار خوبه؟
عصبانی تر از آن بود که فکر می کردم. دوباره جلویم سبز شده بود. هر طرف که می خواستم بروم روبه رویم می ایستاد و بدون این که حتی یک بار پلک بزند زل می زد به من.
ترسیده بودم. یک لحظه احساس کردم این احمق را خیلی وقت پیش جایی دیده بودم. درست مثل گذشته های خودم کله شق و یک دنده بود. می دانستم که دیگر نباید چیزی بگویم. فقط باید گوش می کردم تا کم کم آرام شود و راهش را بگیرد و گورش را گم کند.
- بزنم گوشت و استخونت رو قاطی کنم ترسو
نه محال ممکن بود او اصلا پلک نمی زد. شباهتش با من عذابم می داد. پشت سر هم تهدید می کرد و بد و بیراه می گفت. دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم. باید فکش را پایین می ریختم
خون و خرده های آینه ی شکسته تمام راه پله را گرفته بود و مادرم گریه کنان دست هایم را پانسمان می کرد. مادرم که بیرون رفت ما با هم دوست شده بودیم. هر دو موهایمان را با ماشین موزر از ته زدیم تا دیگر سر چیزهای بی اهمیت دعوا نکنیم.
سهشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸
خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر
چند کیسه زباله می خواهد
گم و گور کردن این خاطره ها
چه صفایی دارد بازگو کردنش پدر
از پنجره ی همسایه
دزدکی برنامهی کودک نگاه کردن
با آجر و چوب و طناب و گل ادای بازی درآوردن
نه پدر
هل دادن تایرهای کهنه
برای ما دوچرخه نشد
قول و قرارهایت هم
مانع شکستن غرورمان
در هل دادن دوچرخه های دیگران نشد
این که چای خشک نداشتید
یا صبحانه و ناهار و شامتان یکی شده بود
این که یک اتاق
نشیمن و خواب و آشپزخانه و حمامتان بود
مگر ما روی همان فرش عاریتی بزرگ نشدیم
باید دور ریخت آن روزها را
که سر خوردن یک کنسرو ماهی
گونه هایم تابلوی نقاشی سفیدی شد
با چهار خط قرمز موازی انگشتانت
آن آخرین سیلی زندگیمان نبود
جادوی بزرگی نیست
که تمام روز را تخمه بشکنی
تا وعده های غذایت را به تاخیر بیاندازی
من هم مصیبت خریدن آن لباس یقه اسکی سفید را یادم هست
نفرین بر مخاطب دکلمه های شعر پنج سالگیم!
که آن روزگار ما بود
کلکسیون عکس های آدامس آیدین و رافونه
به جای پول های کاغذی خوشحالمان می کرد
اما
این خاطرات بماند برای خودمان
بازش نگو پدر
نگاه کن
انگشت های کج و معوج پاهایم را
ناخن هایی که برای همیشه اخته شدند
پاهایی که دیگر هیچ کفشی خانه شان نمی شود
این ها برای همان روزهاست
روزهایی که با آن کفش های سیاه پلاستیکی تنگ
تمام راه مدرسه را
می شد پیاده نرفت!
تا هم پاهایمان یخ نزند
هم زیر سرمای منفی سی درجه
من کنترل شاشم را از دست ندهم!
آن روزها می توانستیم بیشتر قد بکشیم
حتی تو که سن رشدت هم گذشته بود!
زخم هایمان را تازه نکن
آن روزها شاید درد بزرگی نبود
اما امروز
که دست ها و پاهایمان پهن تر
و کله هایمان بزرگتر شده
خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر
از کاندیداهای انتخابات بگو
از همین سریال امشب
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
درخت عقیم
جاده های مارپیچ خود را از کمرکش کوه بالا می کشند تا خود را به جایی برسانند که در کودکی های من فاصله اش با ماه ارتفاع درخت پیری بود که پیرزنان شهر ما به آن «شخص» می گفتند. امروز دیگر آن درخت پیر که تمام شاخه هایش را زنان شهر با پارچه های کوچک سبز و سفیدی که هر کدامشان به نیت فرزندی پسر یا شوهر کردن دختری گره زده بودند خشک شده. زیر شاخه های انبوه این درخت، روزگاری جای سوزن انداختن نبود اما امروز این فقط منم که به دنبال پیدا کردن گذشته ام زیر سایه های بریده بریده اش پناه گرفته ام. گویی مادران شهر دیگر از این درخت پیر عقیم، انتظار گرفتن پسر ندارند. ریشه هایش چون ساقه و شاخه های بی برگش از خاک بیرون افتاده طوری که فکر می کنی خاک هم از پس برآورده نشدن آرزوهای مردم شهر درخت را پس زده باشد.
و حالا من و درختی که سال های سال می گفتند که قبل پیری سالی ثمرش سیب بوده و سالی گلابی پشت به پشت هم ایستاده ایم. و من خیابان های کودکیم را دنبال می کنم تا می رسد به گندمزارهایی که امروز دیگر نیستند. امروز در خانه ای در آن گندمزارهای ایام دور، دختری بعد از سال ها پله های خانه اش را برای خواستگاری جدید جارو می زند. و در خانه ی همسایه شان پسر پنج ماهه ای شکم مادرش را لگد می زند تا هم بازی خاطرات کودکی های من شود. زمانی این درخت برای مردمان شهر سنگ صبور بوده و کعبه ی آرزو.
دستم را به تنه ی درخت می کشم و خوشحالم که امروز این درخت برای مردم شهرم فقط معنای درخت می دهد. با خودم می گویم که این غروب قشنگ که امروز تمام دردهای مرا تسکین می دهد شاید زمانی برای رعنا خانم که شصت سال تمام هر پنجشنبه ی هفته برای گرفتن یک پسر از خدای این درخت ارتفاع این کوه ها را بدون کفش بالا می آمده یک تصویر دردناک بوده است. و انحنای زیبای این درخت شاید در ذهن دختران ترشیده ی این شهر تصویر کمر خمیده ی پیردختری را تداعی می کرده که سال های سال تنهای تنها گوشه ی خانه، عالم و آدم را نفرین کرده است.
جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸
کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند
آب بینیت را که بالا می کشی
ابروهایت را بالا می اندازی
این نشانه ی تعجب نیست
سرم درد می کند
چشم هایت که گرد می شود
پلک هایت که می لرزد
پره های بینیت که به آهنگ برف پاک کن های قدیمی تکان می خورد
یک سرماخوردگی جزئیست
همین
لاله ی گوش هایت نخواهد لرزید
اگر بگویند
این طرف پل به آن طرف پل نمی رسد
شهر صاحب دارد
اسمش خداست
کودکی دو ساله
به شکرانه ی شیر مادرش
قرآن بر سر
به احیا نشسته است
کوری؟
این هم معجزه
عطسه که می کنی
سرت چند ثانیه فقط به سردرد فکر می کند
تمام این CD ها را باید «نیما» فرمان ماشینش کند
چند گیگ معجزه؟
گیگی چند؟
پیشانیم ترک برداشته ؟
موهایم شانه نمی خورد؟
گورکن ها کارشان را خوب بلدند
دیگر جسد روی زمین نمی ماند
فردا صبح دوباره معجزه داریم
مردم عمودی سر کار می روند
تکلیف ما چه می شود؟
سنمان از آب تنی کردن در حوض پارک هم گذشت
هل بده
این در باید باز شود
کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...