دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

ای که روزگارمان مثل هم


کسالت مثل ملحفه ی طوسی نازکی از نوک انگشتان پاهایم تا زیر خرخره ام کشیده شده. تمام بدنم کرخت شده انگار بعد از کار سنگین و طاقت فرسایی ناخودآگاه روی زمین افتاده باشم. استخوان ساق پای راستم تیر می کشد. در که باز می شود کسی سلام نمی کند. این وقت روز باید پدرم باشد.
سلام خسته نباشی.
صدای مادرم بود. تمام این سی و چند سال طبق قانونی نانوشته همیشه سلام اول با مادرم بوده. پدرم کلاهش را پرت می کند گوشه ی اتاق و با صدایی آرام و یکنواخت می گوید سلام. نه خوشحال است و نه عصبانی. کلاه و کلیدش را که روی اوپن آشپزخانه بگذارد مادرم چند لحظه بعد لیوان آب و خسته نباشید مجددش آماده است. چقدر همه چیز تکراری شده. می شود همه اش را حدس زد.
شبکه های این طرف دیوار و آن طرف دیوار هم با ما راه نمی آیند. مدام از این شبکه به آن شبکه. انتظار یک خبر هیجان انگیز که بوی امید بدهد، یک نوا که بشود اسمش را موسیقی و ترانه گذاشت، یک مصاحبه که به شنیدنش بیارزد، مستندی که قابل استناد باشد، فیلم سینمایی ای یا سریالی که یکی دو ساعت حواست را پرت کند تا فراموش کنی که چقدر تنهایی. خبری نیست. همه اش تریبون هایی که دروغ می بافند. همه اش کرم هایی که چروک بر می دارند. انگار تمام دنیا جمع شده باشند تا دستگاه هایی درست کنند که شکم ها و ران ها و بینی هایشان را کوچک کند و راهی برای ناتوانی جنسیشان پیدا کنند. نمی دانم تلویزیون چه اصراری دارد اینقدر ریزش مو را وحشتاک جلوه دهد. بعضی وقت ها دلم برای تلویزیون می سوزد که این قدر نگران است!
شهری با پنجاه هزار نفر جمعیت و دو کتاب فروشی که فقط کتاب کمک درسی می فروشند و قرآن و رساله و کتاب سنت، این گوشه ی دنیا جا مانده. آهای شما که لباس هایتان مد روز، فکری به حال فکرهایمان بکنید.
اینجا فقط می شود لباس ورزشی ات را بپوشی و آن قدر دور یک زمین سرپوشیده و بی ستاره بچرخی تا نفست بگیرد و بوی عرقت را فراموش کنی و دوش نگرفته وسط هال خانه دراز بکشی و بقیه ی روز را گره بزنی به شب و با خرخر هایت خواب تمام اهالی خانه را مشوش کنی تا قدر خوابشان را بدانند!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...