در یک شهر کوچک با تنها چند ده هزار نفر جمعیت که طیف بیشتری از ساکنان آن هم مهاجرین روستاهای اطراف بوده باشند و سنت و مذهب با خون و گوشت و استخوانشان به هم آمیخته باشد، خبر مرگ چند نفر از ساکنان شهر در یک سانحه ی تصادف می تواند مانند زلزله ای چهار یا پنج ریشتری شهر را تکان دهد.
موج خبر خیابان ها و کوچه ها را در می نوردد و خود را به تک تک خانه های شهر می رساند. جدا از این که بخشی از مردمان شهر از لحاظ عاطفی با سانحه دیدگان پیوندی عاطفی داشته باشند و این خبر ناگزیر باید به آن ها برسد، در سایر بخش های این جامعه ی کوچک هم خبر می پراکند. جالب آن که تمامی نسبت های فامیلی و شجره نامه های ذهنی افراد متوفی زیر ذره بین قرار می گیرد تا در مورد شرکت کردن یا نکردن در مراسم تدفین و چگونگی همدردی با بستگان متوفی خواه تلفنی یا با نامه و غیره تصمیمات لازم اتخاذ می شود که تقریبا همیشه بایدی در کار خواهد بود. شرکت در مراسم سه روز اول و روز هفتم و چهلم و بردن لباس سفید و غیره همه بخشی از این سنت ها هستند. هر چند که با توجه به زمان بر بودن پروسه ی عزاداری در این گونه شهرهای کوچک سنتی رو به مدرنیسم و تغییر شغل های فصلی و شخصی به شغل های تمام وقت و اداری انتظار می رود که تغییرات زیادی در این فرهنگ به وجود بیاید. اما تغییرات اندک در روابط انسانی سنتی نتوانسته است با تغییرات زیادی که در سیستم کار به وجود آمده است خود را تطبیق دهد. و این خود مناسبات اجتماعی جدیدی را به وجود آورده است که هر چند برخی از طیف های این جامعه ی کوچک را آزار می دهد اما ناخودآگاه همه مجبور به اجرای این قوانین نانوشته اجتماعی هستند. اگرچه قوانین جدید بخشی از سنت های گذشته را حذف کرده باشد مثلا تعداد روزهای عزاداری به دو روز کاهش پیدا کند یا مکان خاص و ساعت به خصوصی برای این مراسم اختیار شود. به هر حال مراسم تقریبا به همان شیوه ی سابق برگزار می شود. دلیل این کار شاید مسخره باشد اما برای زندگی کردن در این گونه شهرها بسیار حیاتی است. آن جا که پیوندهای خانوادگی و فامیلی هنوز استوار مانده باشد، مردن معنای خاص خود را دارد. بخشی از یک جامعه ی عاطفی از میان می رود یا بخشی از همین جامعه داغ دار می گردد و در انتظار تسلی است. اما در این میان فرهنگی هست که مناسک خاص خود را می طلبد و هیچ دلیلی برای انجام آن ها نیست و یا شاید دلیل های آن رنگ و روی خود را از دست رفته می بیند. مثل ورد هایی که می بایست خوانده شود و هیچ کس معنای این کلمات جا مانده از تاریخ را نمی داند. این وردها بر زبان انسان امروز جاری شدنش دلیل می خواهد! و آن جا که اجباری سنتی در کار باشد قفلی می شود بر لب ها و وزنه ای سنگین بر پاها.
تمامی ساکنان این شهر از فردای آن روز می بایست در همان خیابان ها و کوچه هایی قدم بگذارند که متوفی و بستگان متوفی سال هاست از آن می گذرند و در همان مغازه هایی خرید کنند که دیگرانی آشنا خرید می کنند. این گونه ارتباطات رشته های نازکی از عاطفه و نیاز را ایجاد می کند که امروزه دومی بر اولی می چربد! حال آن که روزگاری این مراسم را سنتی عاطفی ایجاد کرده است. مزایا و معایب این فرهنگ بسته به شخصیت افراد و نوع زندگی های ایشان تاثیرات مختلفی بر این جامعه ی تار عنکبوتی خواهد گذاشت. انجام دادن یا تمرد از این قوانین بازخوردهای خاص خود را در جامعه خواهد داشت. شاید بشود شهرهای کوچک سنتی را از این لحاظ و در این بازه ی زمانی از تغییرات فرهنگی ، شهرهای سوخته نامید. شهرهایی با مردمانی از نسلی سوخته که نه مانند نسل گذشتشان این مراسم و سنت ها برایشان معنا، مفهوم و مزایای خاص خود را دارد و نه مانند نسل جدید از آزادی های فردی خاص خود برخوردارند. شهرها بزرگ تر خواهند شد و انسان ها مردد بین این گزینه ها! سنت ها خوب یا بد؟ تا ببینیم انسان کدام گزینه را بر خواهد گزید! و شاید در این انتخاب او هیچ کاره باشد!
دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸
شهرهای سوخته
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر