حس تنفر شدیدی سنگینی گونی های مملو از شن دیواره ی سنگر که روی پاهایش افتاده بود را دو چندان می کرد. مه غلیظ گرد و خاک بعد از اصابت خمپاره ها هنوز داخل سنگر آرام آرام می چرخید. صادق که روی زانوهایش نشسته و دستش را دور سرش حلقه کرده بود ،پشت سر هم داد می کشید
- لعنت به همه تون. پس این جنگ کی تموم میشه؟ لعنت ...
سعید گونی ها را یکی یکی به سختی از روی پاهای مهدی بر می داشت. مهدی مثل بچه ی سه چهار ساله ای که برای شکستن چرخ های ماشین اسباب بازیش گریه می کند اشک می ریزد و ناله می کند. آن طرف سنگر جعفر ساکت و آرام کز کرده و برای چند ثانیه دست از خواندن ورد و دعا بر می دارد و مبهوت به خلیل نگاه می کند. سعید هم به یکباره متوجه خلیل می شود. خودش را به آن طرف سنگر می رساند. ترکش خمپاره گلویش را چاک داده است. تصویر ذبح پرنده ای از خاطر جعفر می گذرد. کار از کار گذشته است. روی دست های سعید است که چشم هایش التماس شب گذشته اش را تکرار می کند و بسته می شود. به همین سادگی پسری به پدر، زنی بیوه و پدر و مادری بی پسرشدند!
صدای صادق با آهنگ محزون تری هنوز در سنگر می پیچد
- لعنت به همه تون. لعنت ...
مهدی آخرین گونی ها را خودش کنار می زند و کشان کشان خود را به خلیل می رساند. مثل بچه ای که دیگر امیدی به درست شدن چرخ شکسته ی اسباب بازیش نداشته باشد برای چند لحظه بغض می کند و به یکباره شروع می کند به خودزنی. جعفر دستش را محکم دور دست های مهدی حلقه کرده و زیر لب چیزی را تکرار می کند.
- لعنت به همه تون. لعنت ...
تلاش های محمد برای تماس با پایگاه بی نتیجه می ماند. توپخانه ها لشکر خودی را نشانه گرفته اند!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر