شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

بعد از تمام باران ها ‏

باران آخرین روز تابستان، هیچ فحشی به همراه نداشت. گندم ها درو شده بودند و کلوش هاشان هم چیده و انبار شده بود. گنجشک ها هم آخرین نخودهای ریخته شده در مزارع نخود را جمع کرده و با خود برده بودند. روستانشینان بعد از یکی دو ماه کار بی وقفه در جمع های سه نفری و چهار نفری دم در خانه هایشان گرد آمده اند تا عصر خنک پاییزی بوی باران گرفته را با آرامش بگذرانند. دیگر خبری از سیگارهای دست ساز و «تشی» های نخ ریسیشان نیست. شیشه ها را پایین کشیده بودم و سعی می کردم کمتر به اطرافم خیره شوم چون به مردم روستا به شدت بر می خورد اگر چشمانت به زنان دم در خانه ای بیفتد یا با ماشینت چند بار از دم در خانه ای رد بشوی. این را با شناختی که از پدرم داشتم به خوبی درک کرده بودم. سیمای روستاها به وضوح تغییر کرده است. خانه های نوساز ابتدای روستا دیگر گلی نیستند و در کنار خانه های گلی قدیمی با دیوارهای پهن و کج و معوج و پنجره های کوچک چوبی و تیرهای سقفی نافرمی که از سقف ها گذشته اند و لانه ی کبوترها شده اند خودنمایی می کنند. صدای ضبط ماشین را قطع می کنم و به بهانه ی رفع خستگی و کشیدن سیگار روبه روی تنها مغازه ی روستا توقف کنم. دسته ای غاز خانگی بال هایشان را باز کرده و به سرعت خود را به آن طرف جاده می کشند. این اولین بهانه برای حرف زدن است.
- سلام اینجا هنوز کسی غاز نگه می داره؟
جوان کنجکاوی که از جمع مردان جلوی مغازه اندکی فاصله گرفته است با صدای بلند و خنده ای بی مورد جواب می دهد
- مال ننه خاوره. اینجا دیگه مرغ و خروسم به زور میشه پیدا کرد. غاز می خواستی؟
- نه ممنون
با لبخندی از توجهش تشکر می کنم و او هم با خنده ای ملایم تر از قبل پاسخ می دهد.
وارد مغازه که می شوم. مغازه دار طوری که بخواهد بعدا مشخصات من را برای کسی بازگو کند از سر تا پایم را برانداز می کند و بعد از من وارد مغازه می شود. خوش و بش صمیمانه اش مرا از اظهار نظر قبلیم منصرف می کند.
- یه پاکت بهمن می خواستم
- سفید دیگه؟
- بله بهمن سفید
- بفرمایید. اینجا مهمون کسی هستید ؟
- نه
مکثی می کنم و مشغول باز کردن پاکت می شوم
- میشه این جا سیگار کشید؟
- راحت باشید
دستش را دراز می کند و فندکش را آتش می کند. با سر تشکر می کنم.
- از کنار روستا رد می شدم دوست داشتم چرخی توی روستا بزنم. روستای قشنگیه.
- از تهران خبر ندارید؟ میگن قراره امروز دوباره شلوغ بشه.
یکه خوردم. فکر نمی کردم در این مورد حرف بزند.
- آره منم شنیدم. ولی امروز کلا تو جاده بودم.
- حاجی حسین می گفت دیشب بی بی سی گفته فردا دوباره کشتار میشه؟ پدرسگا سر قدرت به هیچکی رحم نمی کنن.
طوری که انگار بخواهد گوشی موبایلش را به من نشان بدهد درش را یک بار باز و بسته می کند.
- سه روزه که موبایلا هم آنتن ندارن و نمی تونیم از پسرمون خبری بگیریم. بیچاره مادرش. خیلی نگرانشه. حق هم داره. میگن تهران بد جوری به هم ریخته.
اما بعد از چند لحظه حالت صورتش به کلی تغییر می کند. خنده ی ملایمی رو لب هایش است طوری که انگار از یادآوری خاطره ای شیرین یا جوکی قدیمی شادمان شده باشد. سرش را بلند می کند و می گوید
- نامردا اس ام اسا رو هم قطع کردن
به یکباره از شنیدن این جمله و فکر کردن به این که این پیرمرد هفتاد ساله هم اس ام اس بازی می کند خنده ام می گیرد.
هزار تومانی را که روی ترازو گذاشتم پک عمیقی به سیگارم زدم طوری که انگار یک هفته ای سیگار نکشیده باشم.
- بفرمایید. اینجا خیلیا ماهواره دارن؟
کشوی دخل چوبی اش را کشیده بود که گفت
- باشه مهمون ما
منتظر پاسخ نماند و با لحن طنز گونه ای گفت
- کی شبکه های ایرانو می بینه. برنامه ی درست و حسابی که ندارن. اخباراشون هم که همه ش چپکیه. البته بعضیا یه دیش هم برای شبکه های ایران گذاشتن تا سریالای ماه رمضان رو ببینن.

دم در مغازه خانمی که از کنارم رد شد و وارد مغازه شد مبهوتم کرد. چه آرایش غلیظی! فکرش را نمی کردم که این زن از آن خانه های گلی بیرون آمده باشد.
سیگارم تمام شده بود که از جلوی مدرسه ی نه چندان تازه ساخت روستا گذشتم. زمین خاکی پشت مدرسه با دروازه های چوبی اش آخرین صحنه­ی زیبایی بود که شاید می توانستم ببینم.

جاده ی فرعی تقریبا تمام شده بود. باران پاییزی شروع خوبی داشت هنوز نم نمک می بارید. رادیو فردا تخمین می زد که دست کم ده نفر در تظاهرات امروز کشته شدند. صدای فحش مغازه دار روستا و زنش را می توانستم از دور بشنوم. من اشتباه می کردم بعد از تمام باران ها همیشه صدای فحش می آید.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...