جاده های مارپیچ خود را از کمرکش کوه بالا می کشند تا خود را به جایی برسانند که در کودکی های من فاصله اش با ماه ارتفاع درخت پیری بود که پیرزنان شهر ما به آن «شخص» می گفتند. امروز دیگر آن درخت پیر که تمام شاخه هایش را زنان شهر با پارچه های کوچک سبز و سفیدی که هر کدامشان به نیت فرزندی پسر یا شوهر کردن دختری گره زده بودند خشک شده. زیر شاخه های انبوه این درخت، روزگاری جای سوزن انداختن نبود اما امروز این فقط منم که به دنبال پیدا کردن گذشته ام زیر سایه های بریده بریده اش پناه گرفته ام. گویی مادران شهر دیگر از این درخت پیر عقیم، انتظار گرفتن پسر ندارند. ریشه هایش چون ساقه و شاخه های بی برگش از خاک بیرون افتاده طوری که فکر می کنی خاک هم از پس برآورده نشدن آرزوهای مردم شهر درخت را پس زده باشد.
و حالا من و درختی که سال های سال می گفتند که قبل پیری سالی ثمرش سیب بوده و سالی گلابی پشت به پشت هم ایستاده ایم. و من خیابان های کودکیم را دنبال می کنم تا می رسد به گندمزارهایی که امروز دیگر نیستند. امروز در خانه ای در آن گندمزارهای ایام دور، دختری بعد از سال ها پله های خانه اش را برای خواستگاری جدید جارو می زند. و در خانه ی همسایه شان پسر پنج ماهه ای شکم مادرش را لگد می زند تا هم بازی خاطرات کودکی های من شود. زمانی این درخت برای مردمان شهر سنگ صبور بوده و کعبه ی آرزو.
دستم را به تنه ی درخت می کشم و خوشحالم که امروز این درخت برای مردم شهرم فقط معنای درخت می دهد. با خودم می گویم که این غروب قشنگ که امروز تمام دردهای مرا تسکین می دهد شاید زمانی برای رعنا خانم که شصت سال تمام هر پنجشنبه ی هفته برای گرفتن یک پسر از خدای این درخت ارتفاع این کوه ها را بدون کفش بالا می آمده یک تصویر دردناک بوده است. و انحنای زیبای این درخت شاید در ذهن دختران ترشیده ی این شهر تصویر کمر خمیده ی پیردختری را تداعی می کرده که سال های سال تنهای تنها گوشه ی خانه، عالم و آدم را نفرین کرده است.
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۸
درخت عقیم
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر