پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

روزی که من مردم


برف پاکن ها از پس باران آخرین روزهای تابستان بر نمی آمدند. مینی بوس مسجد محله مان باید قبل از دفن شدنم پیرمردان صف اول نماز را به گورستان می رساند. مرده شورخانه به تصرف در آمده بود. من نمی بایست در این قبرستان دفن می شدم. تمامی اهالی محل آمده بودند تا ملحد بودنم را شهادت دهند. نوشته هایم را در میدانچه ی ورودی گورستان روی هم تل انبار کرده بودند تا به محض خروج نعش نامبارکم الله اکبر کنان آن را به آتش بکشند.
پدرم خجالت می کشید که چنین فرزندی را تحویل جامعه داده و مدام از تمامی دوستانش می خواست که اجازه دهند به خانه برگردد و پشت سر هم تکرار می کرد که او هیچ وقت چنین پسری نداشته است. دوستانم که برای تسلیت به خانواده ام خود را به آن جا رسانده بودند سعادت دیدار با خویشان بنده نصیبشان نشد. آن ها متهمان گمراهی من بودند که با وساطت یکی از نزدیکان به سلامت به خانه هایشان بازگشتند.
باران تمام شهر را به رگبار بسته بود و لعنت فرستادن حاجی رحمان سر کوچه، که از شش سالگی های من در تلاوت قرآن و اذان شکست خورده بود جز با آن صاعقه های وحشتناک قطع نمی شد. تمامی اهالی محل که روزگاری با اذان های من به مسجد آمده بودند و پسرانشان در کلاس های قرآن من تلمذ نموده بودند برای انتقام آشفته کردن خواب های بعد از ظهرشان و به هم زدن عشقبازی های نیمروزیشان با صدای اذان بلندگوهای چند بانده­ی مسجد و به نام دین خود را از میان آن همه جمعیت به صف اول کشانده بودند و شعار می دادند و به من لقب شوالیه­ی شیطان اعطا کردند.
بارش یکریز باران مانع از حضور گرم آنان نشده بود و بازوانشان را مانند بازیگران فیلم محمد رسول الله در هم تنیده بودند و با شعارهایشان خواهان نیالودن گورستان خانواده هایشان با دفن جسد بنده بودند. ناگفته نماند از میان صف تجمع کنندگان پسر بچه ی کوچکی جو گیر شده بود و فریاد مرگ بر دیکتاتور سر داده بود که آن چنان شادی ای وجودم را فراگرفت انگار که دوباره از نو زنده شده باشم. داشتم به چند لحظه قبل از مرگم فکر می کردم که هنوز پشت آن کامیون سفید بودم و خط سبقت بریده بریده نشده بود که ناگهان گورکن با شور و شعف بیلش را روی شانه هایش گذاشته آمد و با آخوند محله مان به طوری کاملا رسمی دیدار کرد. همه خوشحال شدند و ناگهان نتیجه­ی مذاکرات در کمتر از یک دقیقه به تمام حضار رسید و همه با خیالی آسوده از دفن نشدن من قصد ترک گورستان کردند. بله باران تمام گورها را پر از آب کرده بود و در این شرایط مجوز دفن داده نمی شد. جمعیت مثل مور و ملخ جاده ی منتهی به شهر را پیاده و سواره در بر گرفتند و بقیه ی مرده ها هم نفس راحتی کشیدند و به گورهایشان برگشتند. همه رفته بودند و حتی مرده شورها هم برای گرفتن مزدشان نمانده بودند و از ترسی که از جسد شوالیه ی شیطان پیدا کرده بودند درها را باز گذاشته و فرار کرده بودند. از لقبی که به من اعطا شده بود خوشم می آمد از بچگی از نبرد شوالیه ها لذت می بردم. با خودم گفتم این دنیای مرده ها هم مثل همان دنیای خودمان است نامروت ها حتی یک خوش آمد گویی ناقابل هم نگفتند. سعی کردم از سکوتی که ایجاد شده بود استفاده کنم و باز به لحظه­ی مرگم فکر کنم. فرمان ماشین را هنوز برای سبقت نپیچیده بودم که امیر دوستم را دیدم که از پشت دیوارهای گورستان با بارانی سیاهش خود را به غسال خانه می رساند. آن جا که رسید نگاهی به اطراف انداخت و با گوشیش با کسی که نمی دانستم کیست تماسی گرفت و من را داخل پتویی پیچیدند و بردند. نمی دانم فردای آن روز بعد از نبود من چه اتفاقاتی افتاد اما امیر من را مطابق خواسته هایم در یکی از پست های وبلاگم با احترام سوزاند و خاکسترم را روی تپه ای در کنار یکی از جاده های خارج شهر که پاتوق سیگار کشیدنمان بود دفن کرد.
همین!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...