در انتهای لحظه های عشقبازی خیالیش
خط نازک گونه ها
لرزش معصومانه ی لب های منتظر
و تیر نگاه ملتمسانه ی محبوس
آن طرف سفید و سیاه چشم ها
در چاک سینه ها و انحنای باسنی فراموش می شود
و سنگینی پلک ها به یک باره پرواز می کند
آن چنان که کبوتری به یکباره بال می زند
دوست داشتنش درست همین جا تمام می شود
کتاب فلسفه دوباره باز می شود
همیشه فلسفه از همین نقطه آغاز می شود
دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸
انتهای لحظه ها
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر