سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر


چند کیسه زباله می خواهد
گم و گور کردن این خاطره ها
چه صفایی دارد بازگو کردنش پدر
از پنجره ی همسایه
دزدکی برنامه­ی کودک نگاه کردن
با آجر و چوب و طناب و گل ادای بازی درآوردن
نه پدر
هل دادن تایرهای کهنه
برای ما دوچرخه نشد
قول و قرارهایت هم
مانع شکستن غرورمان
در هل دادن دوچرخه های دیگران نشد
این که چای خشک نداشتید
یا صبحانه و ناهار و شامتان یکی شده بود
این که یک اتاق
نشیمن و خواب و آشپزخانه و حمامتان بود
مگر ما روی همان فرش عاریتی بزرگ نشدیم
باید دور ریخت آن روزها را
که سر خوردن یک کنسرو ماهی
گونه هایم تابلوی نقاشی سفیدی شد
با چهار خط قرمز موازی انگشتانت
آن آخرین سیلی زندگیمان نبود
جادوی بزرگی نیست
که تمام روز را تخمه بشکنی
تا وعده های غذایت را به تاخیر بیاندازی
من هم مصیبت خریدن آن لباس یقه اسکی سفید را یادم هست
نفرین بر مخاطب دکلمه های شعر پنج سالگیم!
که آن روزگار ما بود
کلکسیون عکس های آدامس آیدین و رافونه
به جای پول های کاغذی خوشحالمان می کرد
اما
این خاطرات بماند برای خودمان
بازش نگو پدر
نگاه کن
انگشت های کج و معوج پاهایم را
ناخن هایی که برای همیشه اخته شدند
پاهایی که دیگر هیچ کفشی خانه شان نمی شود
این ها برای همان روزهاست
روزهایی که با آن کفش های سیاه پلاستیکی تنگ
تمام راه مدرسه را
می شد پیاده نرفت!
تا هم پاهایمان یخ نزند
هم زیر سرمای منفی سی درجه
من کنترل شاشم را از دست ندهم!
آن روزها می توانستیم بیشتر قد بکشیم
حتی تو که سن رشدت هم گذشته بود!
زخم هایمان را تازه نکن
آن روزها شاید درد بزرگی نبود
اما امروز
که دست ها و پاهایمان پهن تر
و کله هایمان بزرگتر شده
خاطرات آن روزها صفایی ندارد پدر
از کاندیداهای انتخابات بگو
از همین سریال امشب

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...