جمعه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۸

کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند


آب بینیت را که بالا می کشی
ابروهایت را بالا می اندازی
این نشانه ی تعجب نیست
سرم درد می کند
چشم هایت که گرد می شود
پلک هایت که می لرزد
پره های بینیت که به آهنگ برف پاک کن های قدیمی تکان می خورد
یک سرماخوردگی جزئیست
همین
لاله ی گوش هایت نخواهد لرزید
اگر بگویند
این طرف پل به آن طرف پل نمی رسد
شهر صاحب دارد
اسمش خداست
کودکی دو ساله
به شکرانه ی شیر مادرش
قرآن بر سر
به احیا نشسته است
کوری؟
این هم معجزه
عطسه که می کنی
سرت چند ثانیه فقط به سردرد فکر می کند
تمام این CD ها را باید «نیما» فرمان ماشینش کند
چند گیگ معجزه؟
گیگی چند؟
پیشانیم ترک برداشته ؟
موهایم شانه نمی خورد؟
گورکن ها کارشان را خوب بلدند
دیگر جسد روی زمین نمی ماند
فردا صبح دوباره معجزه داریم
مردم عمودی سر کار می روند
تکلیف ما چه می شود؟
سنمان از آب تنی کردن در حوض پارک هم گذشت
هل بده
این در باید باز شود
کبوترهای سیاه خانگی نمی شوند

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...