«قاله» دستفروش پیری بود که پنج سالگی هایم جز یک تصویر نه چندان واضح ذهنی در یک برش زمانی محدود، چیزی از او به یاد ندارد. آن روزها باید حدودا سه سالی از روزی که پدرم شش عدد پشتی با دکمه دوزی قهوه ای و یک تخته فرش عاریتی را سوار وانتی می کند و از روستا بیرون می زند گذشته باشد. یعنی تقریبا سه سالی از نیمه شهری شدنمان گذشته بوده که این تصویر گوشه ای از دریچه ی دوربین خاطرات بچگیم گیر افتاده است. خرداد که گورش را گم می کرد فضای کسالت بار شهر کوچکمان را با تنها نیسان آبی روستایمان برای مدتی ترک می کردیم. باید یکی از همین روزها بوده باشد که با شنیدن اسم «قاله» ریز و درشت آن خانه ی سه خانواری بیرون ریختند و من متعجب و بدون دم پایی خودم را به جمع انبوهی رساندم که دایره وار دور چیزی که نمی دیدمش حلقه زده بودند. صدای «قاله هات، قاله هات، ... » (قاله آمد) در تمام روستا پیچیده بود.بدون شک باید به سختی از میان آن همه زائر مشتاق، خودم را به وسط گود انداخته باشم که این صحنه هنوز یادم مانده باشد. پیرمردی با صندوقی با دری شیشه ای که با نخی از گردنش آویخته شده و ساکی بزرگ که از هول جمعیت روی آن نشسته است و مدام تکرار می کند که «بله آورده ام آورده ام» و با هر «آورده ام» خنده ی شادی روی لبی نقش می بندد. روزهای دوری به نظر نمی رسد اما باید نوزده سالی از آن روز گذشته باشد که همه کنار دیوار گلی به خط شدند تا با قاله ملاقات حضوری داشته باشند. در صندوق و ساک قاله خیلی چیزها می شد پیدا کرد. آن طور که عمه ام می گوید حتی برای زنان روستا هم دزدکی گوشواره و خلخال طلا تهیه می کرده. قاله بابا نوئلی بود که هر ماه در کریسمسی ناگهانی وارد روستا می شد و حاجات زنان و پیرمردانی را برآورده می کرد که سالی یکی دو بار بیشتر خیابان های شهر را به چشم نمی دیدند. آن روزها قاله فقط یک اسم نبود. قاله یک مژده بود.امروز که اتفاقی از یکی از مجتمع های تجاری شهر می گذشتم در چشمان دختری که پشت ویترین مغازه زل زده بود به آن ماکسی با رگه رگه های آبی کم رنگ، می توانستم نگاه های زنان و دخترانی را ببینم که دور تا دور قاله چشم هایشان برای دیدن لباس های رنگی داخل آن ساک بزرگ له له می زد.
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸
قاله
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر