دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

ازدواج



- دوست میگه گفتم، دشمن میگه می خواستم بگم.
این را که گفت دستی به بینی پهنش کشید. رگ های سرخ زیر کلپس های عینکش بیشتر از همیشه پیدا بود . نفسش را تا انتها بالا کشید، چند لحظه نگه داشت و به یکباره بیرون داد. نگاهی از سر نگرانی به گوشه ی سقف انداخت و گفت
- مگه می شه مرد بدون زن زندگی کنه. پس فردا سن و سالت بالا می ره مردم یا بهت می خندن یا از سر ترحم برات دل می سوزنن. امروز اگه می بینی همه ی اقوامت اینجا نشستن و اصرار می کنن که ازدواج کنی به خاطر اینه که صلاحت رو می خوان. پس فردا نه من هستم نه مادرت. تا کی می خوای من و این مادر پیرت رو عذاب بدی. پیشتر هم که اصرار نمی کردیم گفتیم شاید مشکلی داره و دست خودش نیست. اما خوشبختانه وقتی که آپاندیست رو عمل کردی از دکتر خواستیم مخفیانه یه آزمایشی هم بگیره که خیالمون راحت شد. شکر خدا سالمی و جوون. کاری نکن بعدها که سر پیری ازدواج کردی حسرت بچه رو دلت بمونه. بچه دار هم که بشی یا میشی پدربزرگ بچه ت یا قسم بچه ت میشه ارواح پدرم!
صغری خانم فقط نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. اما طوری که این ها حرف های خودش هم باشد آرام سرش را تکان می داد و آه می کشید.
- هم سن و سال های تو بچه هاشون مدرسه می رن. پس فردا اگه یه زن جوون بگیری به مشکل بر می خوری. اگه هم سن خودت رو هم انتخاب کنی مطمئن باش حتما مشکلی داشته که نگرفتنش و سنش بالا رفته. زن بیوه گرفتن هم که خودش کلی مشکلات داره. تو جوونی و نمی فهمی.
حاج اسماعیل طوری که منتظر شنیدن پاسخی از محسن یا تاییدی از حاضرین بوده باشد سرش را میان جمع می چرخاند و دستش را دور زانوی پای راستش حلقه می کند.
کریم خان که طرف دیگر اتاق پای راستش را کنار بخاری دراز کرده دستش را از روی رانش بر می دارد و سرش را بلند نکرده با گرفتگی همیشگی صدایش شروع می کند
- محسن جان پدرت نگرانه. ازدواج سنت رسول خداست. کسی که ازدواج نکنه مسلمان نیست. توی هیج جمعی هم قبولش نمی کنن. کسی که زن نداره از چشم مردم همیشه یه متهمه. مثل دزدی که از بازار شهر رد بشه و کل مغازه دارا بذارنش زیر ذره بین که نکنه چیزی رو کش بره. تو خودت خواهر داری. تا حالا دیدی بابات زیرزمین خونه تون رو به یه مجرد اجاره بده؟ تازه این یه نمونه شه!
کریم خان دوباره دستش را روی ران پای راستش می کشد و طبق عادت ناله ی خفیف و کشداری می کشد و سر طناب بحث را دست بقیه می دهد.
محسن با ناخن انگشت شستش ور می رود و گردنش را اندکی کج می کند و طوری که قانع نشدن از صورتش پیدا باشد سرش را پایین می اندازد و به گوشه ی فرش خیره می شود.
حاج اسماعیل زیر چشمی دوباره به محسن نگاه می کند و سرش را با حسرت بر می گرداند و با حرکت فکش به صغری می فهماند که استکان ها را جمع کند.
دکمه ی ولوم کنترل تلویزیون زیر انگشتان بی رمق حاج اسماعیل پایین می رود و نگاه حاضرین به سمت گوینده ی خوش سیمای اخبار می چرخد
اولین گوسفند شبیه سازی شده در ایران ...

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...