دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

گریه ی پژمان


باید تمام بچه های هم سن و سال ما در خانه های این طرف و آن طرف کوچه های اطراف خوابگاه شبانه روزی خواب بوده باشند وقتی که با شیلنگ قرمز حدودا نیم متریش روی در ضرب می گرفت. موهای وزوزی و سبیل های سیاهش هیچ جذابیتی نداشت. خودش هنوز از خواب بیدار نشده می خواست که تمام هفتاد و پنج بچه ی یازده تا سیزده ساله را برای نماز بیدار کند. بچه های سال سومی تقریبا هم قد و قواره ی سرپرست خوابگاه شده بودند اما هیچ کس جرئت نمی کرد با این اجبار در بیدار کردن صبحگاهی مخالفت کند. تمام راه های فرار شناسایی شده بود. زیر تخت ها، پشت پرده ها، زیر چوب لباسی بزرگ اتاق. نه! واقعا هیچ پناهگاهی نبود. گنده ترین و کج خلق ترین بچه ی خوابگاه به مقام نایب سرپرستی منصوب می شد و با کمک سرپرست تمام هفتاد و چهار نفر را از ساختمان روانه ی حیاط مدرسه می کردند تا پشت سر هم زیر سرمای صبح های سرد شهر کوهپایه ای زاگرس نیم خیز زیر تنها تانکر آب مدرسه وضو می گرفتیم. و تا زمانی که از پنجره ی طبقه ی دوم ساختمان وضوی تمامی بچه ها تایید نمی شد در ورودی ساختمان باز نمی شد و می بایست همه پشت در می لرزیدند. باز شدن در لحظه ی شیرین و دردناکی بود که همه دور شوفاژهای نمازخانه جمع می شدند تا سرمای حیاط از استخوان ها و عضلات ظریف و کوچکشان خارج شود. از پنجره های نمازخانه هیچ چراغ روشنی در خانه های اطراف دیده نمی شد. ارشد بچه ها ورودی اتاق ها را می بست تا کسی نماز نخوانده به اتاقش برنگردد. این را مطمئنم که در تمام آن سال ها سرپرست خوابگاه جز چند روز خاص آن هم به بهانه های خاص خودش، وضو نگرفته و نماز نخوانده می خوابید و فقط این ما بودیم که قبل از سن بلوغ می بایست پرونده ی بهشت رفتنمان بسته می شد. ترک های لب هایم که از وضوی صبح های اسفندی وسط آینه نقش بسته بود و گریه ی پژمان که دست های خیس یخ زده اش را به ستون های آلومنیومی شوفاژ می مالید هیچ گاه از یادم نخواهد رفت.

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...