اشتباه می کنی! این اطراف نه نانوایی ای هست که صف نانش به هم ریخته باشد و نه در دست این مردم برگه ی کوپن قند و شکری می بینی! از لباس ها و ظاهرشان هم مشخص است که توریست خارجی و مهمان تابستانی نیستند. اینجا هم آن قدر شهر بزرگی نیست که ساعت شش صبح دور میدان شهرش تا به این اندازه شلوغ باشد. آن کوچه ی باریک پر از گونی های سفید و نایلون های مشکی را اگر می دیدی به این تجمع آرام انگ سیاسی نمی زدی. از وقتی که شهرداری از ترس شکایت کاسبان به این بیچاره ها غضب گرفته، ابزار کارشان را توی آن کوچه می گذارند و دور میدان منتظر می مانند تا لوله ی آب خانه ای بترکد، حوضی خزه بگیرد، شاخه های درخت های باغچه ای سیمای حیاط خانه ا ی را به هم بزند، دیواری هوس سیمان و گچ کند و بالاخره آن ها تقریبا حاضرند هر کاری که بتوانند انجام دهند تا قبل از آمدن ماموران شهرداری با گردن های کج و جیب های خالی به منزل هایشان باز نگردند. بلوک های سیمانی جدول های کنار جاده، صندلی کارگران پیری است که می بایست اکنون با لباس ورزشی و کلاه لبه داری روی صندلی های پارک کوچکی نزدیک خانه هایشان لم داده بودند و سر به سر نوه هایشان می گذاشتند. دوست غریبه ی من این ها فقط بخشی از بیکاران شهر من هستند که مشکلات زندگی حتی اجازه ی کار در شهرهای دور را هم به آن ها نداده است. آن پیرزن با سربند کردی هر روز همان جا کنار پله های بانک، کلانه (نوعی نان) می فروشد! برای صبحانه مان دو تا کافی است؟
دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸
دور میدان های شهر
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر