برای هر کسی پیش می آید لحظاتی که دلش بلرزد. مخچه اش سوزن سوزن بشود و همه چیزش را ببازد به کسی یا کسانی. به منحنی های صورت و اندامشان. به لطافت رخسار و موهایشان. به سادگیِ رفتار و تن صدایشان. به راه رفتن و پوششان. برای هر چه که هست نگذار دلت هری بریزد پیش پای کسی. برای مدتی برگرد اما نه به خودت. به دیگران. که خودت از دست رفته ای. به دیگرانی که دوستشان داری. دوستت دارند. دوست داشتن های مگو را نمی گویم. مگوها را بگذار کنج دلت. ارزشش را که داشته باشد زمان دوباره بالایشان خواهد کشید. اما اگر دیدی هیچ کدامشان نمی شود. یک راه دیگر هست. دشوار اما شدنی ست. نادیده بگیر و بی تفاوت باش. در نادیده گرفتن راز بزرگی هست. چشمانت بازتر می شوند. قدرت قیاست را دوباره بازپس می گیری و آنقدر خرده می گیری که کسی که برایش می مردی می شود درست شبیه همان هایی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند و بی آن که دیده باشیشان به خانه رسیده ای!
سهشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰
نادیده بگیر و بی تفاوت باش!
برای هر کسی پیش می آید لحظاتی که دلش بلرزد. مخچه اش سوزن سوزن بشود و همه چیزش را ببازد به کسی یا کسانی. به منحنی های صورت و اندامشان. به لطافت رخسار و موهایشان. به سادگیِ رفتار و تن صدایشان. به راه رفتن و پوششان. برای هر چه که هست نگذار دلت هری بریزد پیش پای کسی. برای مدتی برگرد اما نه به خودت. به دیگران. که خودت از دست رفته ای. به دیگرانی که دوستشان داری. دوستت دارند. دوست داشتن های مگو را نمی گویم. مگوها را بگذار کنج دلت. ارزشش را که داشته باشد زمان دوباره بالایشان خواهد کشید. اما اگر دیدی هیچ کدامشان نمی شود. یک راه دیگر هست. دشوار اما شدنی ست. نادیده بگیر و بی تفاوت باش. در نادیده گرفتن راز بزرگی هست. چشمانت بازتر می شوند. قدرت قیاست را دوباره بازپس می گیری و آنقدر خرده می گیری که کسی که برایش می مردی می شود درست شبیه همان هایی که هر روز در خیابان از کنارت می گذرند و بی آن که دیده باشیشان به خانه رسیده ای!
پهلوانان می میرند!
چهار پنج سالی می شد که این جا از بساط پهلوان های محلی خبری نبود. آرمان زنگ زد و گفت بیا که یکی سر و کله اش این جا پیدا شده. پانزده بیست سالِ پیش را خیلی خوب یادم هست. وقتی پهلوان ها می آمدند توی محله ها. سر کوچه ها ماشینشان را پارک می کردند. عموما دو نفر بودند. یکی بلندگو را می گرفت دستش و بازار گرمی می کرد و آن یکی هم لباسش را در می آورد و با بالا و پایین پریدن و فیگور گرفتن سعی می کرد توجه حلقه ی آدم های دور و برش را به خالکوبی هایش جلب کند. تصویر آن پهلوانی که سنگ بزرگی گذاشته بود روی سرش و دستیارش با پیک می کوبید روی سنگ و سرش تا سنگ را بشکند و شکست هنوز یادم هست. با خودشان مارهای بزرگ می آوردند. چرخ های ماشین را از روی پا و سینه و سرشان عبور می دادند و مردم صلوات می فرستادند. زنجیرِ دو لا و سه لا پاره می کردند و مردم کف می زنند. آخر سر هم آن مردی که بلندگو دستش می گرفت وسط جمعیت می چرخید. سکه های بدلی منقوش به درگاه آرامگاه ها و گنبد زیارتگاه ها و چند شیشه روغن مار را با یک قیمت غیر متعارف می فروخت و بساطشان را جمع می کردند و می رفتند. پنج شش سال پیش هم زیر پل حافظ جلوی خوابگاه دانشجوییمان سه نفر بساط انداخته بودند. آن یکی که قدش از همه بلندتر بود همه ی حواسش به گشت های پلیس بود. آن یکی هم که بلندگو دستش بود پشت سر هم تکرار می کرد که اگر می خواهید «ققنوس» را از نزدیک ببینید منتظر پایان برنامه باشید! ما که از سینما بر می گشتیم و اسم ققنوس را از دور شنیدیم با خنده خودمان رسانیم وسط جمعیت تا ببینیم «ققنوس» افسانه ها را این آقا از کجا پیدا کرده. پهلوان حتی نتوانست زنجیرش را پاره کند. ژست مظلومانه ای گرفت که دیگر پیر شده. جالب این که مظلوم نمایی اش جواب داد. سیلِ پول از جیب ها و کیف های دخترها و پسرهای شیک پوش و احساساتی سرازیر شد و در حالی که همه منتظر دیدن برگ برنده ی پهلوان یعنی ققنوس افسانه ایش بودیم یکی که به گمانم همان جوان قد بلند گروهشان بود داد زد که پلیس ها آمدند. در عرض سی ثانیه معرکه تعطیل و الفرار. یک هفته ی تمام به آن پهلوان و ققنوسش خندیدیم. پهلوانِ امروز ما هم دو تا مار در حد نی قلیان آورده و وسط جمعیت نشانش می دهد. بیست سی صفحه دعای پرینت شده هم وسط جمعیت چرخاند و بابت هر کدام از آن کاغذها پانصد تومان از مردمی که اکثریتشان روزه بودند گرفت . یکی دو تا وزنه ی خنده دار که از جوش چند تکه آهن قراضه به هم درست شده بود هم افتاده بود وسط معرکه. ما ندیدیم ولی به گمانم چند تایی هم وزنه زده بود. پولش را که جمع کرد بلندگو را گرفت جلوی دهنش و گفت که در خانه یک میمون دارد به اسم جیمی! تعریف کرد که جیمی دوچرخه سواری بلد است و چند تا ادا و اطوار دیگر که یادم نیست و با لحنی که بوی عذرخواهی می داد گفت که چون میمونش در بهار و تابستان بو می دهد نیاورده نشان بدهد تا مردم اذیت نشوند. بلندگویشان را از باطری ماشینشان جدا کردند و رفتند. قدیم ترها که پهلوان ها می آمدند اینجا. مایی که حلقه می زدیم دورشان. جدا از تفریح و هیجانش کم ترین چیزی که برایمان داشت این بود که ترغیب می شدیم به ورزش کردن. به شجاعت. به مردانگی. حتی اگر اظهار مردانگیشان هم دروغ بوده باشد و شجاعت کار هم نمی داشتند. اما بعضی ها که پول موادشان را نمی توانند جور کنند. سی چهل تا یا الله و یا علی می گویند. چند تایی دعا می فروشند و دمشان را می گذارند روی کولشان و می روند. گدایی و تن فروشی شرف دارد به این طور شیادی!
فرصتی استثنایی برای فهمیدن
هر زمان خواستید بدانید که دیگرانی که دور و برتان زندگی می کنند چقدر دوستتان دارند و یا در موردتان چطور فکر می کنند به حرف ها و حرکاتشان زمانی که از دستتان عصبانی شده اند دقت کنید. شاید باور کردنی نباشد ولی نزدیکترین کسانتان بابت عصبانیت های کوچکی که شما بانیش بوده اید همه چیز را لو می دهند. وقتی داد و بیداد می کنند که چرا همه چیز را مسخره می کنی و هیچ چیز را جدی نمی گیری. این قبیل حرف ها مربوط به موضوع عصبانیت است اما وقتی بگویند هم سن و سال های تو زن و بچه و زندگی دارند. فهم و شعور دارند. اخلاق دارند و از این سری حرف ها. دیگر ربطی به موضوع ندارد. این شمایی هستید که در پنهانی ترین گوشه ی ذهن طرف مقابلتان قرار دارید و وقتی صراحتا بگویند که کاش می مردید و راحت می شدیم این همان حقیقت دوست داشتن آدم هاست. این عصبانیت هاست که خودخواهی دوست داشتن را از زیر تل انبار ادعاهای ایثار و دیگر خواهی بیرون می کشد و شما تازه می فهمید که چقدر تنهایی تان زیاد است!
یک سیم مانده به آخر
دومین بار است که در این هفته دیش هایمان را جمع می کنیم و هر بار چند ساعت بیشتر تحمل نمی کنیم و یکهو می زنیم به یک سیم مانده به آخر و همه ی خانواده به توافق می رسیم که به درک. هر چه بادا باد. جریمه اش را می دهیم و دوباره آجرهای نصفه نیمه و تکه های بلوک های سیمانی را مثل پازل کنار هم می چینیم با این امید که تازه آمده اند و تا یک دور همه ی شهر را بروند و برگردند شاید طرح تمام شود و بعد هم با اعتماد به نفس آنقدر زاویه ی «ال ان بی» ها و دیش را تغییر می دهیم تا همه چیز مثل قبل شود. وقتی شایعه می شود که دارند می آیند از همه ی خانه های اطراف صدای ترق تروق دیش ها می آید. بیشتر از آن که دیدنی باشد شنیدنی ست. همسایه ها می گویند با جرثقیل می آیند روی پشت بام ها و دیش ها را با خودشان می برند و اسم صاحب خانه را هم وارد فرم هایشان می کنند و می روند . جرثقیل قبل ترها من را یاد تصادفات رانندگی می انداخت. یک مدتی هم دوست داشتم به جرثقیل بگویم جرثقال یا جراثقال! تا برایم یادآور اعدام نباشد. حرف های سیاسیش بماند برای اهالی اش اما این بار دیگر باید حواسمان به جرثقیل ها باشد چون آنتن به درد بخوری هم برای شبکه های داخلی نداریم!
«وارتان» بنفشه بود ...
شعری که شاملو برای «وارتان» سروده بود را قبل ترها در دوران دانشجوییم در مجموعه «هوای تازه» خوانده بودم. یادم هست که آن زمان حتی اسم «وارتان» را به خاطر نسپردم اما حالا بعد چند سال دکلمه ی همان شعر را یکی از دوستانم برایم آورده و دو روز تمام است هر جا که می روم آن را گوش می کنم و به «وارتان» فکر می کنم. «هوای تازه» را دوباره باز کردم و نوشته ی شاملو را درباره ی وارتان خواندم. دانشجو که بودم در درونم هزاران «وارتان» داشتم و همین باعث می شد که هیچ وقت به «وارتان» ها آن طور که باید نیاندیشم. مطمئنم روزی که آن شعر و آن یادداشت شاملو را خوانده ام باور داشته ام که خود نیز می توانم وارتانی باشم اما حالا دیگر نه. شعر را دوباره زمزمه می کنم و تعظیم می کنم در برابر مردی که به خاطر آرمان هایش زیر شکنجه لب باز نکرد تا در نهایت به رودخانه ی آرمان هایش پیوست و رفت. بزرگتر که می شویم وارتان درونمان نحیف و نحیف تر می شود آنقدر که در پاسخ آن هایی که می گویند جوانی کردند و خودشان را به کشتن دادند از سر تاکید سر تکان می دهیم!
*وارتان سالاخانیان
از دل برود هر آن که از دیده برفت!
چند شب پیش برای بار اول که روی پروژه کار کردیم برای اسم های فرضیِ نرم افزار، دوستان و آشنایان جدیدم را نوشتم. امشب نیاز بود چند اسم فرضی دیگر اضافه کنم. ناخودآگاه نوشتم محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی. سومی را ثبت نکرده برای چند لحظه خشکم زد. مثل این که راستی راستی دارد اسم دوستان قدیمیم به کلی از ذهنم پاک می شود. بحث بر سر مرام و معرفت نیست. حقیقت زندگی همین است. دوستی در بطن زندگیست که جریان می یابد. با اندکی فاصله بی آن که فهمیده باشی دوستانت تبدیل به خاطره هایی دور می شوند. خاطره هایی یخ زده و غبار آلود که گهگاهی با تماسی تلفنی یا پیامی کوتاه زنده می شوند و دوباره در فاصله ی یک حسرت و یک لبخند گم می شوند. طوری که ناچاری برای ثبت چند اسم مجازی در یک نرم افزار بنویسی. محمد محمدی. احمد احمدی. حمید حمیدی!
سهشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰
پشت این کوه ها شهری هست!
هوا بدجور گرم است و حال ما و کشاورزهایی که مزارع گندمشان را «سن» زده هیچ خوب نیست. به دهکده هر روز حمله می شود و هر بار یکی لشکرش را خراب می کند روی سرمان . سرکی می کشند. چیزی که گیرشان نمی آید بر می گردند سی خودشان. این اواخر یکی آمده با منجنیق می زند بیخ دلمان. همان جا که همه چیزمان را پنهان کرده ایم. ما هم چیزی نمی گوییم. نه این که صبرمان زیاد باشد. زورمان نمی رسد. چشمه های این آبادی دیگر آب ندارند و هیچ مردی را یارای بالا کشیدن دولچه های خالی از چاهی که خود حفر کرده نیست. نمی خواهم بنشینم روی تپه های آبادی و تمام روز را به دختران زیبای روستا فکر کنم و دنبال هیزم بگردم برای سوزاندن رویاهایم. پشت این کوه ها شهری هست که می شود برای رسیدن به آرزوهایت از هر چه که هست دل بکنی و می ارزد اگر حتی گوشه ی خیابان هایش جان بدهی!
چرخش رویاها!
صادق زنگ زده می پرسد که حقیقت دارد که توبه کرده ام! می پرسم از چه. یک چیزهایی هم گفت اما آخرش نفهمیدم که توبه برای کجای داستان بوده. وقتی دیدم چیزی دستگیرم نمی شود افسار سخن را کشاندم یک طرف دیگر اما هنوز به چیزی که گفته فکر می کنم. به توبه. به این که چرا کسی می رود پی توبه. برای آمرزیده شدن یا صرف تکرار نکردن. تکرار نکردن برای چه. آمرزیده شدن از طرف که. در نگاه اول همه چیز خوب است. این که به خودت بیایی و بگویی که فلان کاری که کرده ام اشتباه است و سعی می کنم اصلاحش کنم و یا با خودت بگویی که تلاشم را خواهم کرد که آدم بهتری باشم. برای خودم. برای دیگران. اما هر تصمیمی برای تغییر یک دلیل خردمندانه می خواهد و ترس برخلاف تصور بزرگترین دلیل خردمندانه برای تغییر است. قرار گرفتن در موضع اشتباه، شکست و ضعف ما را وادار می کند به یکباره از مسیرمان برگردیم و یا راهمان را عوض کنیم. اما من که معتقد به چیزی به اسم گناه به مثابه یک قانون گریزی آسمانی نبوده ام چرا باید متهم به یک تغییر ایدئولوژیک مذهبی به نام توبه باشم. تمامی توبه کنندگان مذهبی بزرگترین دلیل تغییرشان فرار از آتش جهنم و امید به باز شدن درهای بهشت است. چیزی که هیچ بویی از تغییر در آن احساس نمی شود فقط رویاهایشان برای چند لحظه یا چند روز تغییر می کند! میوه های این دنیا به دهانشان مزه نکند عاشق میوه های بهشت می شوند!
[عنوان ندارد]!
دلم یک کافه ی دنج می خواهد. در یک خیابان دور افتاده که هیچ رهگذری رد قیافه ی آدم را در ذهنش هم نداشته باشد. حاضرم ماهی نصف حقوقم را بدهم آن میز چوبی قدیمی انتهای کافه همیشه برای خودم باشد تا که هر وقت دلم گرفت و روزمرگی یقه ام را چسپید و آویزانم کرد به دیوار، دست هایش را بزنم کنار و بروم بنشینم روی صندلی خودم در کافه. از دور اشاره کنم که یک لیوان قهوه لطفا. پالتوم را پشت صندلی آویزان کنم. کلاسورم را بگذارم گوشه ی میز و کاغذهای سفیدم را پخش کنم روی میز. مهم نیست که گردی کف استکان قهوه بماند روی کاغذ. این که انتهای کافه نور مناسبی نداشته باشد و گم شوم وسط دودهای سیگار. مهم این است که هر بار که گم شدم آن گوشه خودم را پیدا خواهم کرد!
زهی خیال باطل!
مقنعه های سفید با حاشیه های موج دار شبیه رو تاقچه ای های قدیمی و مانتوهای بلند با رنگ های ساده و یک دست. کلاه های سفید شبیه همان هایی که مردهای پاکستانی و مسلمان های هندی سرشان می کنند و کت شلوارهای گل و گشاد. این پوشش معمول زائرهای منتظری ست که وسط انبوه ساک های ریز و درشت در انتظار اتوبوس های فرودگاه ایستاده اند و در مورد سیم کارت و رومینگ و هواپیما و هتل صحبت می کنند. این هایی هم که آرایش غلیظ کرده اند و شلوار لی و مانتوی کوتاه و تی شرت و عینک دودی به سر و تن دارند و انگار مناسبتی بینشان نیست، اقوام نزدیک همین حاجی ها هستند و برای بدرقه آمده اند. گرمای مرداد امانمان را بریده. بغل دستیم می گوید خوشا به سعادتشان. او هم مثل ما برای بدرقه آمده. راستای ایستادنش طوری ست که سایه ی مناره ی مسجد روی او افتاده و سایه ی او و مناره روی من! گفتم که گرما از طاقت بیرون است. می گوید که آن جا این طور نیست. از زمین و آسمان باد خنک می آید. عرب ها مکه و مدینه را برایشان بهشت کرده اند. دارد پیش خودش با صدای بلند از لذت زیارت می گوید و طوری که من هم بشنوم از این که چرا خیلی ها به جای تجدیدهای مکرر در زیارتشان پولش را صرف کارهای خیر نمی کنند حرص می خورد و من که گرمای هوا و صدای جمعیت و بوق ماشین کلافه ام کرده، دارم به درآمدی که به جیب عرب ها می رود فکر می کنم. اتوبوس ها می رسند. نمازشان را که می خوانند یکی یکی سوار می شوند. بعضی ها گریه می کنند. حلالم کن حلالمان کنید می گویند و نائب الزیاره می شوند. بر خلاف تصورم نوجوان ها و جوان ها هم تعدادشان کم نیست. نشسته ام روی جدول و تک تک که بالا می روند به دلایل رفتنشان فکر می کنم. شاید یکی رفته که اولین سفر خارجه اش را تجربه کند، اولین بار سوار هواپیما شود و برای اولین بار کلی آدم با قیافه های نامتجانس ببیند که به زبان های مختلف صحبت می کنند. حتی شاید یکی مسافرتش را در بانکی جایی جایزه گرفته و چون نمی توانسته نقدش کند و یا دل هدیه دادنش را نداشته دارد می رود. خیلی ها برای مقبولیت جمع و حاجی شدن می روند اما در اعتقاد آن پیرمرد و پیرزنی که یکی یکی بچه هایشان را بغل می کنند و گریه می کنند شک نمی کنم. بیشترشان یک ویژگی مشترک دارند. می روند که برگشتنی دیگر آدم قبلی نباشند. اما دو سه ماه بعد برگشتن که آب از آسیاب افتاد حاجی ها می شوند همان آدم های قبلی. هیچ تحولی در یک ماه اتفاق نمی افتد. امیدی که عبث و بیهوده است. می خواهند بروند در دریای مقدساتشان یک غسل یک ماهه بگیرند و برگشتنی دیگر تن به آن چه گناه می خوانندش نیالایند اما زهی خیال باطل!
بی خاصیت های پر مدعا
از روی سکو که نگاه کنی می شود سمت راست شما و سمت چپ تیم ما. همان اول بازی می کشد جلو. پشت سر هم با حرکات توامان دست و پا و ادا و اطوارهایی که بر خلاف تصور خودش اصلا به دل نمی نشیند پیغام می دهد که توپ را برسانید این طرف. حرف هایش قاطعیت مردانه هم ندارد. بیشتر شکلک های زنانه است. همان چیزی که من در مردها که ببینمش حالم به هم می خورد. پاس هم که می دهی بیشتر مواقع یا نمی تواند کنترل کند و یا به توپ نمی رسد. البته رسیدنش به توپ هم تعریفی ندارد. اگر کسی مقابلش ایستاده باشد بی برو برگرد توپ لو می رود. نباشد هم یکی در پنجاه توپی به نوک کفش هایش بخورد برود سمت دروازه. این ها همه اش یک طرف. در تمام طول نرمش و بازی با حرف های صد من یک غاز روی اعصاب همه راه می رود. هر دو سه دقیقه یک بار به پروپاچه ی یک نفر می چسپد. از راه رفتن یکی انتقاد می کند و به حرکات حین دویدن آن یکی می خندد. خودش هم نه لباس مناسبی ندارد و نه استیل دویدن مناسبی دارد. امروز با خنده آمده پیش من. می گوید چرا به او که می رسم زیاد روی خوش نشان نمی دهم. نمی داند که دست خودم نیست. من از آدم های بی خاصیت پر مدعا خوشم نمی آید. من اگر فوتبال بلد نیستم به اطرافیانم نگاه می کنم. اندازه ی قواره ی خودم هارت و پورت می کنم. اگر برای ورزش و تفریح آمده ام دیگر چه نیازی ست به تجسس در زندگی تک تک بچه های باشگاه. البته بی تفاوتی من نسبت به او ربطی به بازی فوتبال و این چیزها ندارد. بر می گردد به سال های دور. از بچگی از آدم هایی که خودشان هیچ پخی نبودند و دیگران را به توپ و تشر می بستند و یا انتظارات بی خودی داشتند بدم می آمد. دور و برشان نمی پلکیدم. خیلی زود فهمیدم که هر چه بیشتر از این دسته آدم ها فاصله بگیری آرامش بیشتری داری. او نمی داند که دست خودم نیست که آن طور که با بقیه می جوشم با او تا نمی کنم. شخصیت آدم ها وقتی که به بازی گرفته می شوند مشخص می شود. «شخصیت آدم ها توپ فوتبال نیست که اطمینان کنند بگذارندش جلوی پای تو و تو شوتش کنی بیرون!» این چیزی بود که می بایست در جواب می شنید اما چون ارزشش را نداشت من فقط با خنده گفتم که نه این چه حرفیست که می زنی. ما با هم مشکلی نداریم!
این میوه ی ممنوعه ی ما چیست؟
می توانم در فولدر شخصیم در درایو دی یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و شروع کنم به خیالبافی که سال بعد که سربازیم تمام شد مدارکم را ترجمه می کنم. از یکی از دانشگاه های آن طرف پذیرش می گیرم. بالاخره دکترای برقم را خواهم گرفت. آنقدر با اعتماد به نفس روی کیبورد خواهم نواخت که در نوشته هایم نگرانی پول به چشم نیاید. می شود حتی طوری نوشت که اضطراب ترک خانواده، ترس شکست و از دست دادن چیزهایی که انتظارم را همین جا می کشیده آن قدرها محسوس نباشد. بله. روی یک صفحه ی سفید خیلی چیزها می شود نوشت. از تسلط بر زبانی که هنوز گلیمم را از آب نمی کشد و از کتاب هایی که ترجمه خواهم کرد. از شعرها و داستان هایی که به چاپ خواهم رساند و از دانشگاه هایی که در آن تدریس خواهم کرد و آزمایشگاه هایی که مشغول به کار خواهم شد. روی این صفحه ی سفید می شود مدتی از این جا کند. رفت و با افتخار برگشت و یا حداقل با پول! اما از کجا. اگر رفتم و هیچ کدامشان نشد. دست از پا درازتر. با روزهایی که از دست رفته چه می شود کرد. با خاطراتی که در کنار هیچ کدام از نزدیکانت شکل نگرفته. با رفتن هر آدمی بخشی از گذشته هم همراه آینده می میرد. با روزهای به دنیا نیامده مرده چه می شود کرد. نه. انگار خیلی وقت ها روی صفحه ی سفید هم نمی شود خیلی دور شد. آدم هر چقدر هم دور برود بالاخره خودش را می رساند بالای یک بلندی. از دور به راهی که آمده نگاه می کند. آن روز چه خواهم گفت. مرگ کوهنوردهای بلند پرواز دردناک تر از آن است که اسم کوهنوردان سقوط کرده را روی کوچه ها و خیابان ها و میدان ها گذاشت. من می توانم در همین فولدر شخصیم یک صفحه ی ورد دیگر باز کنم و بنویسم که همین جا باید ماند. همین جا باید رشد کنی. با خانواده ات. دوستانت و مردم شهری که برای آسفالت شدن خیابان ها، مجسمه های جدید میدان ها و وسایل اسباب بازی پارک ها آنقدر خوشحال می شوند که دیگر چیز بیشتری نمی خواهند. بمان. وقت فراغت برای مطالعه، دانشگاه برای تحصیل و کار مناسب این جا هم فراهم است. این جا هم می شود کتاب ترجمه کرد. شعر و داستان نوشت. دکترا گرفت. چند صفحه ی جدید باید در این فولدر شخصی باز کرد تا در نهایت آدم بتواند حقیقت داستان را از زیر زبان خودش بکشد بیرون. این جا چه چیزی آن قدر کم است که همه می خواهیم برویم. این میوه ی ممنوعه ی ما چیست که دلمان هوای رفتن کرده!
پ.ن: سیاسی اش نکنید لطفا که میوه ممنوعه ی ما نیست!
ذائقه ی فکری
سالی یک بار هر سه چهار خانواده می روند روستای آبا و اجدادیشان. می ریزند سر درخت های آلوچه. شکم ها و صندوق ماشین هایشان که پر شد چند نفس عمیق می کشند و بر می گردند شهر خودشان. این بار قبل برگشتن آمدند اینجا. از آلوچه باغی هایشان خوشم نیامد. البته هسته هایش خوشمزه تر از هسته ی آلوچه های بازاری ست. صندوق ها را یکی یکی می گذاریم وسط و هسته هایش را جدا می کنیم. یک بخش آلوچه ها را خشک می کنند برای درست کردن «قیصی». همین طوری با صاد نوشتم. با سین هم که نوشته شود باز هم در ماه های سرد یا با روغن سرخش می کنند و می شود یک غذای محلی. خیلی ها هم می گذارندش روی برنج دم بکشد. ترش است اما آنقدر قبلش نمک خورده که با غذا شوریش کمتر از ترشی اش خودنمایی نمی کند. من غذاهای محلیمان را زیاد دوست ندارم و هیچ خوشم نمی آید که در شبکه های استانی بی خود و بی جهت از غذاهای محلی تعریف می کنند. قدمت بعضی از غذاهای محلی را می شود یک جورهایی حدس زد. مثلا آن هایی که فقط از گیاه های خوردنی کوهستان های منطقه و محصولات لبنی درست می شوند به احتمال زیاد قبل از کشف قاره ی آمریکا هم وجود داشته اند. قبل از این که سیب زمینی و گوجه پایشان به قاره های دیگر باز بشود. این ها را ننوشتم که در مورد غذاهای محلی صحبت کنیم. نوشتم که به شما بگویم که خیلی از افکار ما از این غذاهای محلی هم قدمتش بیشتر است. جایگزین های بهتری برایشان سراغ داریم. خوشمزه تر و مقوی تر و با پخت ساده تر. اما عده ای هستند که باز هم دلشان لک می زند برای خورد و خوراک بچگیشان. برای دنیایی که سال های قبل در آن زندگی کرده اند. فکر می کنند که اگر برنج و قیصی بخورند برای چند لحظه هم که شده همه چیز بر می گردد سر جای اول. بیشتر می خورند چون فکر می کنند غذای طبیعی ای است و صد و بیست سال عمر می کنند و برای آن دنیایشان هم توشه ای ذخیره کرده اند. خیلی ها از تجربه کردن می ترسند. خیلی ها هم ذائقه ی فکریشان از قبل شکل گرفته. سخت بشود قانعشان کرد که هر غذای جدیدی چیپس و پفک نیست!
بگذارید خودمان باشیم!
بقال سر نبش خوابگاه دانشجوییمان به چشم یک ریاضی دان بزرگ به من نگاه می کرد چون می توانستم قیمت چهار پنج قلم جنس را بدون ماشین حساب جمع بزنم. هم کلاسی های دوران مدرسه ام هنوز هم فکر می کنند که من باید آدم موفقی شده باشم چون شاگرد اول کلاسشان بوده ام. حتی آن هایی که حالا مدرک و سطح رفاهشان هم از من بالاتر است. در محل کار قدیمی ام هم عده ای معتقد بودند که من هوش بالایی دارم چون در عرض سه ماه هر چه که آن ها در عرض دو سال یاد گرفته بودند را فوت آب بودم. اما خودم خوب می دانستم که دلیلش هوش بالای من نبود. تنها انگیزه ای بود که من تازه کار داشتم و آن ها نه. انگیزه ی یاد گرفتن. بچه های مدرسه ای که با من به موسسه ی زبان می آمدند حافظه ام را تحسین می کردند چون دویست سیصد لغت از آن ها بیشتر به حافظه سپرده بودم. همیشه با خودم می گفتم این بچه ها اگر به سن من برسند خودشان خواهند فهمید که من هم یکی بوده ام مثل آن ها و چه بسا خیلی کم حافظه تر. همکاران جدیدم هم فکر می کنند که من خیلی از کامپیوتر و متعلقات سرم می شود چون آفیس بلدم و تایپ ده انگشتی. همه ی این احساس های غیر واقعی ای که دیگران نسبت به آدم دارند آزار دهنده است. گریزان می شوی از دستشان. سایه ی افکاری که بوی انتظارات خلاف واقع می دهند خنکای وجودت را آتش می زنند. انگار یکی هست که مدام دارد توی سرت می کوبد که چرا المپیاد ریاضی قبول نشدی. چرا رتبه ی کنکورت تک رقمی نشد. چرا وضع کار و بارت این است. چرا ادامه تحصیل نمی دهی و تو می دانی که توانایی این همه را نداری. اما کار از کار گذشته. صحنه عوض شده. نمی شود بگویی نمی توانم. بلد نیستم. توانایی اش را ندارم. البته بر عکس این داستان هم اتفاق می افتد. بعضی ها آدم را کوچک تر می بینند. با چشم هایی که تحقیر از عمق نگاهش پیداست. اما این نگاه آنقدر آزارم نمی دهد. بالاخره آدم خودش بهتر می داند که حجم و وزن و قد واقعی اش چقدر است. اما نگاه اولی به شدت تاثیر گذار است. حتی اگر بعضی وقت ها هم به آدم احساس تشخص و شخصیت بدهد محال ممکن است پیش خودش کوچک نشود. محال ممکن است برنگردد و به خودش نگوید که نیستی جان من. تو این همه نیستی!
همان بهتر
بهتر است سرمان توی لاک خودمان باشد. همه اندازه ی خودشان مشکل دارند. وقتی می گویم اندازه ی خودشان یعنی آنقدر که هیچ کس بی دغدغه نیست. آنقدر که هر روز و هر شب از دست زندگی بنالند و زندگی را برای خودشان و دیگران به صحنه ی یک دادگاه تبدیل کنند و بنشینند روی صندلی های مختلف و محکوم کنند و محکوم شوند. بیا سیگار بکشیم. مست کنیم. شعر بخوانیم. بطری های آب معدنیمان را تا انتهای خیابان لگد بزنیم. از رفتگر پیری که هر روز تکیه می دهد به جارویش و زیر سایه ی باریک تیر برق خوابش می برد تا دخترها و پسرهای نوجوانی که هر روز فاصله ی خانه و مدرسه را در پارک سر کوچه می گذرانند تا رئیس آن اداره ی کذایی که با ماشین دولتی و بنزین مفتکی شامش را در بهترین رستوران شهر در بیرون شهر نوش جان می کند. هیچ کدامشان آرامش ندارند. همه فکر می کنند یک چیزی کم است. یک جای کار می لنگد. یکی در حقشان کوتاهی کرده. به آن چیزی که می خواسته اند. به آن چیزی که باید نرسیده اند. گله می کنند از بچه هایی که معرفت سرشان نمی شود. از پدری که به خیالشان کوتاهی کرده. از مادر پیری که سربارشان شده. از برادری که سهمشان را بالا کشیده و از خواهری که مانده روی دستشان. از قسطی که پرداخت کردنش کار حضرت قارون است و آنقدر روزگار بدی شده که بچه ها هم دیگر از اسباب بازی هایشان لذت نمی برند.
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است!
پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. شکسته و تکیده با موهایی سفید. با شلوار لی رنگ و رو رفته و آغشته به روغن سوخته که انتهای یک خیابان دراز بیرون شهر را بی آن که بداند تا به کجا راه می رود. پدرِ همه ی معشوقه های من پژو 504 شیری رنگی دارد که دم در خانه اش از صبح تا شب آفتاب می خورد. پدرِ همه ی معشوقه های من مرده و همه ی معشوقه های من گوشه ی داشبورد پژوهای 206 نوک مدادیشان یک گل محمدی پژمرده دارند. معشوقه های من همگی از یک پدرند اما یکی بلند و کشیده، سفید و استخوانی. یکی خونگرم و دلربا. آن یکی سبزه و بی ادعا. دیگری هم اهل کتاب است بر خلاف قدیمی ترها که مجله ی خانواده و الکترومغناطیس می خواندند. پدرِ همه ی معشوقه های من یک نفر است. که هر روز حاشیه ی یک جاده ی دراز را با خماری پی می گیرد تا به خانه برسد. پدر معشوقه های من نیکوکارترین آدم اینجاست و با من هیچ مناسبتی ندارد!
پ.ن: هر چه دستگیرتان شد همان!
الکی ... نیست!
وقتی پشت ویترین مغازه رو به خیابان ایستاده. وقتی صورتش رو به تلویزیون است اما راستای دیدش گوشه ی دیوار. وقتی دراز کشیده زیر پتو و انگشت های پایش را تکان می دهد. واضح است که فکرش به جایی نمی رسد اما امیدوار است پدر. می گوید وقتش که برسد همه چیز درست می شود. گویا خودش می خواهد دست به کار شود و درستش کند. مادر آنقدر غصه می خورد که فراموش می کند فاصله ی بین نهار و شام هشت ساعت تمام است و درست اندازه ی یک شیفت کاری را روی مبل می نشیند و فکر می کند و چای دم می کند و بین خواب و بیداری بلند می شود و چای دم می کند و فکر می کند و دستی به ظرف ها می کشد و آنقدر فکر می کند که یادش می رود خودش هم بعضی وقت ها هوس چای می کند. من اما هر بار چای ها را سر می کشم و دلخوشیشان می دهم. می گویم اتفاقی نیفتاده. همه چیز درست می شود. غصه ندارد. با این که خیلی خوب می دانم هیچ چیز درست نمی شود. هر روز بدتر از روز قبل خواهد شد. الکی می خندم. الکی می خندانم. الکی سعی می کنم یک گوشه ی کار را بگیرم اما هر چقدر هم زندگی الکی باشد مشکلات آنقدرها الکی به نظر نمی رسند!
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰
همه ی سازها یک روز می پوسند
پیانیست پولانسکی را دوست ندارم. اگرچه فیلم خوبی باشد و اسکار هم گرفته باشد. با روایت هولوکاستش هم آن قدرها مشکل ندارم. پیانیست پولانسکی نمی تواند من را در برابر خودم قرار دهد. در برابر بخشی از من که بخواهد برای بقا وحشیانه دیگری را حذف کند. همیشه آن طرف هر کشت و کشتاری باید یک تنفر وجود داشته باشد. من همیشه آن طرف ماجرای هولوکاست به دنبال پیدا کردن یک حس تنفر شدید نسبت به یهودیان بوده ام. پاسخ ها فراوانند اما تاریخی اند و ریشه در جمع دارند نه در فرد. قدرت آیینی، سرزمینی، اقتصادی و هر چیزی که به قدرت جمعی بر می گردد. این تنفر برای انسان های امروز که حول فردیت خود می چرخند کجاست؟ پس فیلم شبیه یک داستان تاریخی می شود که مدام می خواهد حقیقی بودنش را با تلخی های مکرر به اثبات برساند. از فلاکت مردمی بگوید که هیچ پناهگاهی نداشته اند. اما برای که. برای مخاطبی که همه ی حواسش پیش خودش است. البته که موسیقی را خوب نمی فهمم اما پیانیست پولانسکی آن طور که می خواهم نمی نوازد! همه ی سازها یک روز می پوسند و بهترین آهنگ ها هم تا ابد گوشنواز نخواهند ماند!
اشک های تمساح
آن جا که ستوان آمریکایی زخمی و خسته در حالی که چشم راستش را خون گرفته بر می گردد و با چشم چپ نیمه باز در حالت نیم رخ خطاب به آن زن نیجریایی می گوید که «ما موفق شدیم» و زن نیجریایی با گریه ی شوق و حرکات سر حرفش را تایید می کند مخاطب فیلم Tears of the sun بدون شک آمریکایی ها را دوست خواهد داشت. آمریکایی هایی که برای دفاع از دموکراسی پسر رئیس جمهور سابق را از دست شورشی ها نجات می دهند چون پدرش طرفدار دموکراسی بوده، بچه هایی را از کشته شدن و زنانی را از دست تجاوز گران نجات می دهند چون در کشوری با 120 میلیون جمعیت و 250 نژاد مختلف «مسلمانان فولانی»،«مسیحیان جنوبی» را قتل عام می کنند و به زنانشان تجاوز می کنند. همه چیز به ظاهر منطقی ست.آمریکایی ها همگام با مردمان دهکده های مسیحی نشین نیجریایی برای زنان پستان بریده و جنازه های روی هم تل انبار شده گریه می کنند. آمریکایی های خوب نیجریایی های مسیحی خوب را فراموش نمی کنند. فیلم این اجازه را به مخاطب نخواهد داد که درک کند که این گروه ضعیف هم در صورت سیطره بر گروه دیگر همان کارها را تکرار خواهد کرد. فیلم نمی خواهد مخاطب به این فکر کند که چه کسی تسلیحات و تجهیزات گروه قوی تر را فراهم می کند و یا به چه حقی آمریکایی ها خود را شایسته ی دخالت می بینند، مگر کشتار مهاجمان در انتهای فیلم توسط هواپیماهای آمریکایی کمتر از کشتار میان گروهی دسته های داخلی بود! عملیات انسان دوستانه بسیار زیبا و ستودنی ست اما زمانی که جدا از تعصبات مذهبی و اهداف سیاسی پلید باشد!
ما کوهنورد نمی شویم!
سبزی مزارع نخود، زردی گندم زارها، لانه های مورچه در عرض جاده های دهقان مال، سگ های بی خاصیت خانه باغ های اطراف و حشره عجیبی که تاوان کنجکاوی و راه گم کردنش را با مرگ می دهد. لجن زارهای کف استخر و رشته کوه های بلندی که رنگ آسمان گرفته اند. بقایای پوست اندازی مار،دوازده نخ سیگار کنت و یک فلاسک چای و این همه و بیشتر در برابر شهری که به جای بزرگ شدن فقط کش می آید. می شود ناخنکی به نخودهای نیم رس زد. از دور به تلالو گندم زار خیره شد. از روی لانه مورچه ها پرید. اعتماد به نفس را با نزدیک شدن به سگ های پارس پارسو و له کردن حشرات چندش آور بالا برد. با یک چوب دراز آرامش لجن زار کف استخر را به هم زد. سطح آرزوها را با نگاه کردن به رشته کوه های دور بالا برد و انگشت روی خاطرات شهر گذاشت و سیگار کشید و چای سر کشید. اما آن چه که هر بار بیشتر از همه ما را به کوه می کشاند کوچک کردن شکم و پیدا کردن گوشه ای دنج برای سیگار کشیدن است. با این اوصاف ما کوهنورد نمی شویم. گواه آن که در نشستنمان بیشتر عرق می ریزیم تا در رفتنمان!
پ.ن: عرق را با می اشتباه گرفتن خطاست!
مرتیکه ها رو دوست ندارم!
منم مثل تو از این تله تئاتر خوشم میاد اما با این مردی که زنش رو کتک زد. باهاش . بهش حق می دم. منم بدم میاد زنم این طوری لباس بپوشه. توی یه محیط بسته. نه آقا. نمی خوام توی این مورد پیشقدم اصلاح اجتماع باشم. زنی که تو خیابون را بیفته جلو جلو قبل من بره تو مغازه خرید کنه رو من دوست ندارم. بهم بر می خوره. شما آقا نصرت سوپری محل رو نمی شناسید که. وقتی کسی پشت سرم حرف می زنه داغونم می کنه. حق رانندگی دارن. اما من نمی ذارم زنم پشت فرمون بشینه. آخه همه ی زنای راننده ای رو که می شناسم یه خصوصیت مشترک دارن. یه احساس کاذب مدرن شدن بهشون دست می ده که حالم رو به هم می زنه. مرتیکه ها یادشون می ره زن بودن! دویدن روی سراشیبی رو ترجیح می دن به آروم بالا رفتن از پله. آره. دقیقا. من زنی که بخواد با من رقابت کنه رو نمی خوام. زن سنتی ای که یه شبه بخواد مدرن بشه رو نمی خوام. البته که زن و مرد نداره اما زنا بیشترن!
پ.ن: این من لزوما من نیستم!
تسلیمی
ساعت دو و نیم آن روز از مسافرت برگشته ایم و این جا ساعت جریمه را زده چهار و چهل دقیقه. آن هم در شهر مقصدمان. در تمام مسافرتمان یک بار هم ماموری گوشه ی چشمی به ما نیانداخته و اینجا نحوه تحویل برگه را زده «تسلیمی»! پدرم می گوید زشت است آدم در یک شهر کوچک که همه همدیگر را می شناسند برود شورای حل اختلاف و غرورش را به خاطر سی و خورده ای هزار تومان بگذارد زیر پا. تازه نصف روزش را تلف کند آن هم اگر در نهایت نگویند برگه تسلیمی تخفیف نمی خورد! اینجاست که آدم می فهمد که چرا ما برای مجریان قانون آن قدرها احترام قائل نیستیم. تلویزیون هر سال موقع ثبت نام مدارس می گوید که هیچ مدرسه ی دولتی ای حق دریافت وجه در روز ثبت نام را ندارد و ما در مدرسه کمک به مدرسه ی زوری می گیریم! خودمان هم مشکل داریم. توجیه کردن خیلی ساده است. ماموری که نصف روز زیر آفتاب وسط خیابان میان آن همه سر و صدا سر پا ایستاده، وسواس دندانه ی دو و سه ندارد که. برگه را هم می اندازد توی جوب. اینجا همه چیز ته اش فقط اهمیت دارد. تهش چی می می ماند مهم است. عین ته برگ! امروز می گویم عمو جان اینقدر حرص نخور. پول زیر میزی گرفتن جراح ها یک امر طبیعی ست. پول جانت را می دهی. اگر از اتاق عمل درآمدی و هزار درد و مرض دیگر پیدا کردی چه. ریسک نکن پولت را بده. برگشته و می گوید وزیر گفته نباید بگیرند. نباید! گفتم همین اتاق پر از نبایدهایی بوده که شده. مثلا آن دختر بچه ی چهار ساله که هر دو چشمش را عمل کرده اند و تمام روز گریه می کند دختر آن مرد معلولی ست که دارد به زور کفش هایش را در می آورد. مادرش هم آن جاست. به قیافه هایشان نگاه کن. آن ها می بایست اندکی هم احتمال می داده اند که بچه شان مشکل پیدا خواهد کرد. نبایستی بچه دار می شدند. زندگی ما شبیه همین قبض جریمه است. رویش نوشته اند تسلیمی اما!
جمعه، تیر ۰۳، ۱۳۹۰
آدم های ناگزیر
گفتم فعلا روی حرکت پاهایشان کار کنند. شش هایشان را پر هوا کنند و بخوابند روی آب و مدام پا بزنند. دورادور مراقبشان هستم. از این که چند ثانیه ای روی آب معلق می مانند لذت می برند و همین که پاهایشان می خورد به علف های پریشان کف رودخانه به گمان مار در جا می پرند هوا و خودشان را می رسانند طرف کم عمق تر. حواسمان به توری که انداخته ایم هست. پسر عمه دست بردار نیست. یک روزه می خواهد کرال یاد بگیرد. گفتم به نظرت ماهی گیری با تور دیواری جنایت نیست؟ می گوید که به نظرش شنای رودخانه ای یاد بگیرد بهتر است. آفتاب غروب می کند و آهسته آهسته قوس تور را دور می زنیم و هم چنان که به خرچنگی که به دام تورمان افتاده فکر می کنم به آن سرایدار مسنی فکر می کنم که تا سرش را بر می گرداند همه در مورد زنش صحبت می کنند. برای چند لحظه چقدر رابطه ی نزدیکی بین زن ها و جنایت پیدا می کنم. شب شده. ترک موتور نشسته ام و از خاکی کنار جاده به چیزهایی نگاه می کنم که همیشه آن ها را در روشنایی روز دیده ام و یا از بی تفاوتی شیشه های اتومبیل. تلفن زنگ می خورد. بازخواست می شویم که چرا در تاریکی شب با موتورسیکلت یک جاده شلوغ بین راهی را برگشته ایم. من اما هنوز فکر می کنم بعضی خطرها به لذتش می ارزد. مثل زنی که می خواهد همسر لاابالش را تا دادگاه پایانی طلاق بکشد و با چکش کوبنده ی مهریه لگامش کند. مثال خوبی نیست. خودم هم خوب می دانم. اما این روزها بیشتر از هر چیز به جوان های فامیل فکر می کنم که همه دارد کارشان به طلاق می کشد. یکی می خواهد دار و ندارش را بدهد و از شر زنش خلاص شود. یکی می خواهد مهریه اش را بگیرد و با به خاک سیاه نشاندن شوهرش غرور پایمال شده اش را باز یابد. عجب حکایت غریبی ست این زندگی مشترک که پدربزرگ بعد از هشتاد سال سن معتقد است که ازدواج کار آدم های ناگزیر است. آدم های ناگزیر جنایت کار که عرض رودخانه را از یک نقطه دو بار تور می اندازند و انگار نه انگار!
پنجشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۹۰
روبان سفید
مثل این که حقیقت داشت. داستان زندگی ما هم دارد شبیه سریال های ایرانی می شود و سرنوشتمان هم همان سرنوشت شومی که دنیا دیده های فیلم به جوان های ناپخته هشدارش را می دهند. گفتم مدتی نباشم. نه این که آبی از آسیابی بیفتد یا که غریبه هایی چند از آشنایانمان را از لذت کنکاش در دنیای خودم محروم کنم. یکی دو هفته پیش در یکی از همین مستندهای تلویزیونی از نویسنده های نیمه وقت و تمام وقت می گفتند. البته که بیشتر وبلاگ نویس ها جزء گروه نیمه وقت نویس ها هستند. آن ها که در بازه های استراحت کاریشان، در بحبوحه ی دغدغه های زندگیشان و یا در تنهایی ساعات شبانه شان دست به نوشتن می زنند. اما یک وقت هایی آدم یادش می رود برای چه و که می نویسد. برای تخلیه ی خودش، دیگرانی که نمی شناسندش، آشنایان، دوست های قدیمی، معشوقه های دور و یا این که برای ثبت روزمرگی ها و خاطراتش. می نویسیم و می خواهیم دیگران با عینک های متفاوتشان بخوانند. اما خیلی وقت ها آدم به خودش می آید و می گوید که چه. نوشته های یک آدم معمولی با استعداد متوسط و تجارب متعارف به چه دردی خواهد خورد. همین بود که رفتم. چند روزی پشت کامپیوترم می نشستم و می نوشتم و پاک می کردم. یکی دو هفته هم رفتم و یک خانه ی جدید برای نوشتن باز کردم. که فقط راه گم کرده ها بیایند و بروند. دو هفته بعد دیگر ننوشتم. می پلکیدم وسط کتاب های قدیمی، سریال های تلویزیونی، کتاب های درسی زبان اصلی، اخبار و باز هم فکر می کردم یک چیزی از زندگیم گم شده. نوشتن. نه به معنای وبلاگ نوشتن. به معنای نیم ساعت در روز خلوت کردن. تنها با خودت و به چیزی که می خواهی فکر کردن. جدا از هن هن دویدن وسط زمین فوتبال و یا صدای پای همکارهایی که در دفتر مدرسه با پاشنه ی کفش هایشان آهنگ های متناوب می زنند. دلم برای این طرز نوشتن تنگ شده. نوشتن از گوشه ای از زندگی ای که ناباورانه دارد شبیه سریال های ایرانی می شود. هر چند که آخرش هنوز مانده. می نویسم. شاید هفته ای یا ماهی یک بار. مسخ شدنِ آن ها که می نویسند زمان بیش تری می خواهد یا حداقل این طور به نظر می رسد.
شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۹۰
به بهانه ی پدر
تا دیروز به کیست کلیه هایش فکر می کردم. به این که نباید کلیه هایش درد داشته باشد و دارد. به این که این عطسه ها مشکوک است. به این که به خاطر جراحی های متعدد گذشته نباید تیغ جراحی به تنش بخورد و به گمانم باید بخورد. حالا امشب فتق دو طرفه هم به دردهایش اضافه شده. به درد بی کاری و به درد نخوری بچه هایش و به ترس از جراحی ای که فکر می کند سرطان خوش خیم چند سال پیشش را دوباره زنده می کند. عرضه اش را هم نداشتیم مدرک به درد بخوری بگیریم که وقتی از نداشته ها و بدی هایمان حرص می خورد برای یک لحظه هم که شده به آن افتخار کند. شاید این بهترین بهانه ی آینده ام باشد برای ادامه ی تحصیل. امیدوارم
1900
1900 با گام هایی استوار از پله های کشتی پایین می رود. شهرت، ثروت و قدرت آن طرف اسکله انتظارش را می کشد و عشقی که مدام او را به خشکی فرا می خواند. 1900 داستانِ ما از میانه راه باز نمی گردد. زندگی جدیدی آغاز می کند با همسری مهربان و چند بچه ی قد و نیم قد که شب ها از سر و کولش بالا بروند. معشوقه هایی که با هر اشارت انگشت او به رقص بر خواهند خواست. بدون دغدغه از صبح تا شب آهنگ خواهد ساخت. حتی از صدای انفجارهای جنگ. از ناله ی زخمی ها. از نفرین بیوه ها و یتیم ها. از تمام هر آن چه که در این خشکی بی کران ببیند و حتی از خنده های بی دلیل عشقبازی ها. جدای از تمام این ها او خواهد توانست موسیقی اقیانوس را در خارج از اقیانوس ها، یعنی همان بزرگترین سمفونی زندگی اش را بنوازد. اندکی که انگشتانم را از روی کیبورد بر می دارم می بینم که این روایت آن چیزی نیست که باید باشد. شیفت دلتش می کنم. این جاست که 1900 ناچار است از میانه ی راه دوباره به کشتی باز گردد. آدم که نمی تواند از خودش فرار کند. 1900 «تورناتوره» می ترسد. از ساز بزرگی که توان نواختنش را نداشته باشد. اما کدام ساز بزرگ؟ می گوید ده انگشت دارد در برابر 88 کلید پیانو و بی نهایت آهنگ. این قانونی است که تا به امروز با آن زندگی می کرده. حال کلیدها را در ذهنش صد برابر می کند. ده انگشت در برابر 8800 کلید پیانو. یارای نواختنش را در خود نمی بیند. برای مردی که پشت این پیانو نشسته است سفر از زیر تا بم دنیا دشوار خواهد بود. مثل این که تا اینجا حق با 1900 است. اما نواختن این پیانوی بزرگ بی کران با که خواهد بود؟! البته که 1900 دینی به دنیا نخواهد داشت اما این تنها شاعرانه مردن بود! انفجار در کشتی متروکه را می گویم. حتی اگر زیباترین آهنگ دنیا از او به یادگار مانده باشد!
پ.ن: افسانه 1900 فیلم زیبایی ست از «جوزپه تورناتوره» با بازی «تیم راث» در نقش 1900 و موسیقی اعجاب انگیز «انیو موریکونه»
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۹۰
سال جدید این گونه تحویل می شود
برادری که از پس مهمان هایش بر نمی آید و مدام خودش را جر می دهد تا پول رفیق بازی هایش را در بیاورد. پدری که مغازه اش را پس گرفته اند و نگران جابجایی وسایل آن جاست. مادری که سیب زمینی و سینه مرغ و سنگدان یخ زده را رنده می کند تا برای وعده های چندم مهمان های برادر و پدرم یک غذای جدید درست کند و چندرغاز عیدیش را می گذارد در جیب برادرم تا باک ماشین پدرم را پر کند و رفقایش را در شهر بچرخاند و پز بدهد. قوم و خویش هایی که مثل گرگ هار به جان هم افتاده اند و دیوانه ای که این روزها به من از همه نزدیک تر است. از خودش می گوید. از نزدیکانش و از دختری که فکر می کند زمانی او را دوست داشته. دختری که برای خنداندن دوستانش به یک دیوانه لبخند زده! تنها کسی که اینجا در بند تحویل سال نیست ما دو نفریم. برای دیوانه ها هیچ چیز تحویل نمی شود!
به جای ما
ما که هر روز در خیابان می میریم
شما که ایستاده اید
نشسته اید
رو به روی
روی
دکه ها
کاناپه ها
به جای ما هم
نفسی تازه کنید
شنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۹
عصر پسا پُست نوسنگی!
شهاب سنگ ها دایناسورها را
و پاره سنگ ها دیکتاتورها را
کجا را نشانه رفته
رگه های آن سنگِ عمودِ بر جریان
رگه های آن صخره که بر خلافِ باد و بوران
یک نفر باید بیاید فاش گوید
نقش روی سنگ ها را
بر مسیر عشق انسان در جهان
گفتنش سخت است اما
روزگار ما عقب گردی ست به عصر نوسنگی
یا که نه
پارینه سنگی
روزگاری که می بایست
گذار دیگری باشد
به عصر پسا پُست نو سنگی!
عکس هایت را پشت نویسی کن
بدجوری به نوشتن عادت کرده ام. آنقدر که فاصله ی بین دو نوشته ام زیاد شود خیالات برم می دارد. خیالاتی که بین روزمره های پیش پا افتاده و رویاهای بزرگم در نوسانند. مثلا در خیالم با یکی که بی خود و بی جهت به من پیله کرده دست به یقه می شوم و یا کنکور ارشد قبول نشده دانشجوی دانشگاه آکسفورد می شوم و از این حرف ها. نوشتن اما افکارم را جمع می کند. پالایششان می کند. هر چه درونم هست می ریزد روی کاغذ. تعقل پشت سر احساس گندکاری هایش را با «بک اسپیس» پاک می کند. آن چه می باید گفته می شود و آن چه نباید به چشم و گوش کسی نمی رسد! داروی عجیبی است این نوشتن. شاید بعضی وقت ها درمان خوبی هم نباشد اما در این که مسکن خوبی ست شکی نیست. مخصوصا اگر در نوشته ات سعی کنی دیگران و خودت را بنشانی رو به روی هم و در نهایت بخشی از خودت را بنشانی لای جمعیت! نوشتن اما گاهی خیلی بد است چون که مثل عکاسی نیست که هر که هر چه می خواهد بفهمد نه آن چه می باید و خیلی خوب است چون مشکل است بتوانی از گندی که احیانا افکارت به کاغذ می زنند دفاع کنی. در دوباره نویسی هایت به حقیقت نزدیک تر می شوی تا در دوباره به تصویر کشیدنش ناکام بمانی!
سهشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۹
نویسنده ی خوبی نبوده ای
باور نمی کنم این همه سال
یکی که فندکش را زیر سیگارهایمان می گرفته
پیکش را به سلامتیمان بالا می برده
روزانه هایمان را هم
در پرونده می کرده
دانه دانه می شمارمتان
مهدی نیست
مرتضی نیست
سعید نیست
کار هیچ کدامتان نیست
یعنی نباید
نه
و چه خوشباوری ابلهانه ای
وقتی می دانم که هست
بوده و باز هم خواهد بود
و چه دستاورد خوبی می شود این تکنولوژی
وقتی گزارش هایت از زندگی ما را تایپ می کنی
تا از دست خط خودت خجالت نکشی
و چه دستاورد بدی می شود
وقتی ما را به نزدیک ترین دوستانمان هم مشکوک می کنی
پای برگه ی گزارشاتت نوشته بودند
که امضا محفوظ است
آخر نا دوست قدیمی من
که گم شده ای لای دانه های تسبیح دوستانم
اگر نوشتن خاطرات ما برای تو نان می شود
شغل و ترفیع پست و مقام می شود
بخشیدمت اما
نویسنده ی خوبی نبوده ای
همان طور که من
شاعر خوبی نمی شوم
دوشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۹
بهترین جا برای زندگی کردن
بهترین جا برای زندگی کردن می تواند ویلای کوچکی باشد در جنگل و نزدیک به دریا که همسایه ها هم آدم را نشناسند و یا واحد آپارتمانی کوچکی باشد در حاشیه ی شهر تهران، پاریس یا لندن. بهترین جای دنیا همیشه برای من جایی ست که آدم بتواند خودش باشد و هر وقت که دلش خواست غم و تنهایی اش را در گوشه ی اتاق تنهایی اش بغل کند. بهترین جای دنیا در خارج شهر پلی دارد شبیه آن پلِ تابلوی معروف «مونش» که آدم بتواند بر فراز آن رو در روی تنهایی اش همه ی دردهایش را جیغ بکشد. جایی که آدم گوش هایش از حرف های بی ارزش پر و چشمانش از تصویرهای نفرت انگیز سیر نباشد!
پ.ن: تابلوی معروف جیغ (یأس) اثر «ادوارد مونک (مونش)»
جمعه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۹
میراث خورها
تا همین چهار پنج سال پیش درست نمی شناختمش اما همان شناخت بچگیم گویا کافی بوده. پیرمردی با لباس محلی یک دست و تیره، شالی سبز رنگ بر کمر و سیگاری دست ساز (پیچستون!) بین انگشتانش. نسبت فامیلی دوری هم داشتیم اما او تا سال ها بعد من را نشناخت. گویا از زن اولش که حالا در قید حیات نیست بچه دار نشده بود و زن دومی اختیار کرده بود و شوربختانه داستان همان شده بوده که نبایستی می شده. خبری از بچه نشده. هیچ وقت این سوال برایم پیش نیامد که چرا بچه دار نشده اند و اصلا مشکل از کدام یک از طرفین بوده چون فکر می کردم که مردی با آن طرز راه رفتن، سلام و احوال پرسی سرد و کم رمق نمی تواند یک پدر باشد. می گفتند با وجود وضعیت مناسب مالیشان زن اولش تا روزی که جان داده در خانه فرش می بافته و زن دومش هم تقریبا زندگی سختی داشته. داستان را کش نیاورم. این اواخر سرطان گرفت و مرد. قبل مرگش چند نفر از فامیل به او گفته بودند که سند اموالش را به اسم همسرش بزند و وصیت کند که بعد از مرگ او هم برسد به مدرسه ای بیمارستانی مسجدی جایی. نزد که نزد. بعدِ مرگش هم برادرها و خواهر ها ریختند سر اموالش و همه را بین خودشان تقسیم کردند و ما دلمان برای همسرش می سوخت که نصف خانه هم به او نرسیده بود و با کلی منت گذاشتند تا زمان مرگش در خانه اش بماند! تصویر جلوی مغازه اش هنوز در ذهنم هست. چند گونی توتون را می گذاشت دم در مغازه اش. شاید فکر می کرده مهمترین چیزی که آن تو هست همین توتون هاست و می نشست روی صندلی و پشت سر هم سیگار می کشید. بیچاره زنش. نمی دانم روزهایی که از کنار مغازه ی شوهرش می گذرد که امروز دیگران بین خودشان تقسیمش کرده اند چه حسی پیدا می کند یا زمانی که میراث خواران شوهرش را می بیند با خودش چه می گوید اما حتما به آن روزهایی که پای دار قالی بخشی از زندگی اش را به تار و پودها گره می زده فکر می کند به شوهری که به آینده ی او توجهی نداشته. به بچه ای که باید بخشی از این میراث به او می رسیده و به دنیا نیامده. به بچه ای که برای دنیا آمدنش به آن خانه آمده و نیامده! یعنی آن ها یک بار هم در تنهایی های شبانه شان به هم نگفته اند که زندگی تنها بچه دار شدن نیست. کار کردن و پول جمع کردن نیست. آخرش هم که این شد. همه اش را دیگران خوردند. میراث خوارانشان را که می بینم احساس می کنم دزدان بی شرفی هستند که جلوی چشم همه زندگی یک نفر را در کیسه کرده اند و بی تفاوت در روشنای روز در خیابان راه می روند!
فرزندان خودخواه و ناخلفی هستیم
نمی خواستیم مثل دیگران باشیم یا آن طور که دیگران می خواستند. این را حق خودمان می دانستیم و دیگران اسمش را گذاشتند خودخواهی و ناخلفی و نتیجه اش هم این شد که بچه های خوبی برای پدر و مادرمان به حساب نیامدیم. بچه های خوب بچه هایی مطیع و فرمانبردار بودند نه یاغی و سرکش. بچه هایی که می گفتند «بشین» می نشستند و بدون فرمان «پاشو» بلند نمی شدند. دست به سینه بودند و پایشان را در جمع دراز نمی کردند. تا دلت بخواهد کم حرف بودند. سر ساعت می خوابیدند و سر ساعت بیدار می شدند. مشقشان فراموش نمی شد و مدرسه شان هم هیچ وقت دیر نمی شد. بچه های خوب نماز می خواندند. روزه می گرفتند. در یک چشم به هم زدن بزرگ می شدند و ازدواج می کردند. درسشان را آن قدر ادامه می دادند که جزء تحصیل کرده های رده بالای فامیل قرار می گرفتند. بچه های خوب باید یک کار دولتی در شهر خودشان پیدا می کردند و خیلی زود صاحب یک خانه ی سه یا چهار طبقه می شدند. یک طبقه برای خودشان و یک طبقه برای پدر و مادرشان و بقیه اش را هم اجاره می دادند. دو سه دهنه مغازه هم اگر داشتند دیگر حرف نداشتند. بچه های خوب افتخار پدر و مادرشان می شدند وقتی در یک مهمانی خانوادگی از شغل دائمی و زن و بچه شان می گفتند یا از خانه و ماشینِ زیر پایشان. بچه های خوب در تعطیلات دست پدر و مادرشان را می گرفتند و می بردند مسافرت. بله ما بچه های خوبی نشدیم چون دسته چکمان به درد ضمانت وام بانکی دیگرانِ فامیل نمی خورد. چون با کمک هزینه ی دانشگاه حج عمره نمی رفتیم و هیچ گاه در نماز جمعه شرکت نمی کردیم. چون نصف عمرمان پای اخبار تلویزیون و کامپیوتر و کتاب های ضاله گذشت. چون با دوستانمان زیاد بیرون رفتیم و لباس هایمان بوی سیگار می داد. ما فرزندان نا خلف و خودخواهی بودیم.
پنجشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۹
مهمانی خسته
قرار نیست کسی بیاید پس به مهمانی می رویم. پس خانه چه می شود؟ پس من چه؟ به مهمانی زخم زبان ها به بهانه ی ماهی قزل آلا. به مهمانی اخم های زنی در کلبه ی پوسیده ی دلش. برف هیچ زیبا نیست وقتی شبیه خاکسترهای سیگار می شود که روی لباس هایت پخش شده اند. خاورمیانه هم مثل من هر روز آبستن یک انقلاب می شود و چقدر از انقلاب بدم می آید وقتی مردم مصر با سنگ به جان هم افتند. خسته ام. خسته تر از تمام مجری های اخبارهای شبانگاهی دنیا که از حرف های تکراریشان خسته اند. خسته از زنی که چشم هایش حرف نمی زنند. خسته از مردی که در رفتنش، در آمدنش و حتی در ماندنش دروغ می گوید. کسی نیامد و ما به مهمانی رفتیم. برای ماندن هم باید مثل رفتن انقلاب کرد!
جمعه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۹
این نردبانِ ژنتیک
در فامیلمان یک دایی و خواهرزاده داریم که به طرز بسیار عجیبی شبیه هم هستند. این دایی و خواهرزاده درست سی سال اختلاف سنی دارند و همه ی پا به سن گذاشته های فامیل با دیدن خواهرزاده ی کوچک ضمن تاکید بر شباهت بسیار شروع می کنند به تعریف خاطراتی از دایی مذکور در سن فعلی خواهر زاده. آن طور که من دقت کرده ام این تشابه تا حد زیادی روی رفتارهای دو نفر تاثیر گذار بوده. خواهرزاده ی کوچک را بارها دیده ام که در مورد دایی اش از دیگران سوال می پرسد و با سن و سال کمی که دارد خودش را با گذشته ی دایی اش مقایسه و حتی در بعضی موارد الگوبرداری می کند و داییِ بزرگ هم هر زمان در جمعی خودمانی می نشیند ناخودآگاه تفاوت های زمانی و مکانی خود و خواهرزاده اش را با حسرت و حسادتی نهفته در حس، کلمات و بیان برای ما توضیح می دهد. حسرتی که به کمبودهایش در گذشته اشاره می کند. به پیشرفتی که تکنولوژی در این سال ها داشته و به افزایش سطح رفاه خانواده ها در این سال ها . آن ها برای هم یک دایی و خواهرزاده ی معمولی نیستند. برای هم مثل آینه ای هستند از یک انسان در جایگاه دو نسل و هر بار هر کدام از زاویه ها و فاصله های مختلف به هم نگاه می کنند. باورشان این است که با صرف نظر کردن از بعضی فاکتورها می توانند به وضعیت همدیگر نگاه کنند و ببینند که با سی سال زودتر یا دیرتر به دنیا آمدن تقریبا چه وضعیتی ایجاد می شود و چیزی که همه ی ما را به حیرت وا می دارد تاثیر فوق العاده ی عوامل ژنتیکی در رفتارهایی است که به هیچ پدیده ی اجتماعی ای مرتبط نیست. مثل خوابیدنشان، خندیدنشان، حواس پرتی و بسیاری از تیک های حرکتیشان. آینده ی این خواهرزاده ی کوچک برای خاندان ما مشخص خواهد کرد که شرایط اجتماعی، ژنتیک و اراده های فردی هر کدام چه سهمی از آینده ی یک نفر را رقم خواهند زد! ما همه دوست داریم بدانیم تاثیر این نردبانِ ژنتیک در بالا و پایین رفتن آدم ها تا چه اندازه است!
عکسان
امروز برادرم یک خاطره ی قشنگ را برایم زنده کرد. عکسان! بازی من و هم نسلان من در محله های کودکی و نوجوانیمان بود. این بازی برای بچه های این نسل به شدت پیش پا افتاده و خنده دار خواهد بود اما با این وصف ما با لذتی وصف ناشدنی عاشق این بازی بودیم. بعد از ظهرهای گرم تابستان روی زمین های خاکی، پادری های سیمانی خانه ها و هر جای مسطحی که گیر می آوردیم دور هم جمع می شدیم و عکسان بازی می کردیم. بازی ای که اعصاب خیلی از پدر و مادرهایمان را به هم می ریخت. اکثرا فکر می کردند بازی بیهوده ایست و در واقع نمی دانستند که خود زندگی بازی بیهوده ایست. خیلی هایشان فکر می کردند چون شبیه پاسور به همش می زدیم حرام است و چون برد و باخت دارد تمرینِ قمار است! من که تقریبا در این بازی در محله ی خودمان حریف نداشتم خاطرات فراموش نشدنی ای از این بازی دارم. عکس های بسته های آدامس، لواشک و ترشی همیشه یک طرفشان تصویر بود و یک طرفشان سفید. معمولا دو نفره، سه نفره و گاها چهار نفره بازی می کردیم. هر کدام تعدادی عکس را از طرفِ سفیدش می گذاشتیم روی هم و به ترتیب قرعه (با رها کردن عکس از ارتفاع و حدس یا تشخیص به پشت یا رو آمدن آن روی زمین) با کف دست می زدیم روی عکس. هر چند تایش که بر می گشت طرفِ رنگیِ عکس ازآن زننده ی ضربه بود. قاعدتا برنده ها کلی عکس جمع می کردند و جمع کردن عکس ها مثل همین بازی بر سر پولِ آدم بزرگ هاست. همان طور که حالا هر چقدر پول، مدرک و نفوذ یک نفر بیشتر باشد احساس قدرت بیشتری می کند آن زمان هم بین ما هر چقدر یک نفر بازیش بهتر بود و عکس بیشتری داشت احساس قدرت و غرور بیشتری می کرد. یادم رفت بگویم که بزرگترین مشکل این بازی کثیف شدن لباس هایمان بود. چون باید روی زمین راحت می نشستیم تا بشود با ژست مناسبی به عکس ها ضربه زد و این بزرگترین مشکلی بود که ما برنده ها با آن روبه رو بودیم. عکس هایمان را یا باید گوشه ی تاقچه ای، زیر فرشی جایی قایم می کردیم و الا به احتمال زیاد پاره اش می کردند! البته بیشتر اوقات می گذاشتیم زیر فرش تا چین و چروک هایش اتویی هم خورده باشند. عکس ها که زیاد می شد شروع می کردیم به جمع کردن کلکسیون عکس ها. آیدین بود. رافونه بود. با پاسورهای کوچک ماشین و هواپیما و کشتی هم بازی می کردیم. خلاصه با آن عکس ها دنیایی داشتیم!
یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹
زندگی با طعم سیگار و روغن حیوانی
با وام کمیتهی امداد یک وانت سفید گرفته بود و روزی دو سه بار داخل شهر بار می برد و بقیه ی روز هم یا ماشین را جلوی خانه پارک می کرد یا بی هدف در خیابان ها می چرخید. قسط های همان سال اولش را هم هیچ وقت نتوانست پرداخت کند و افتاد گردن ضامن ها. با این که مشکل قلبی داشت باز هم روزی دو پاکت سیگار می کشید. آن طور که به نظر می رسید به سلامتیش اهمیت نمی داد. پشت سر هم از سیگارش کام می گرفت و می گفت مرگ و زندگی دست خداست. دفعه ی آخر هم که کارش به بیمارستان کشید به خاطر هزینه های درمانی قید معالجه را زد و برگشت خانه تا این که همین امروز سکته کرد و مرد. نمی خواهم داستان تکراری مرگ یک ندار را برای شما تعریف کنم. او ندار بود اما برای به دست آوردن مال و منال هم زیاد به آب و آتش نمی زد. مشکل قلبی داشت اما دست از روغن حیوانی و پاکت سیگارش نمی کشید حتی اگر از سوپری سر کوچه شان قرض می گرفت! اصلا انگار زندگی بدون سیگار و روغن حیوانی از گلویش پایین نمی رفت. وضعیت بازار کار خوب نیست اما او هم تلاش چندانی نمی کرد. با زنش می نشست پای تلویزیون و سریال دیدن. در یکی از همین شب های سرد زمستان نیم ساعت تمام مشغول تنظیم دیش ماهواره شان بود تا سریال یکی از شبکه های عربی را از دست ندهد! مستاجر بود اما در حیاطشان یک کرسی قدیمی چوبی گذاشته بود و تابستان ها تا نصفه های شب قلیان می کشید و چای می خورد. یکی می گفت بی عرضه است و به فکر کار و کاسبی نیست. یکی می گفت دست خودش نیست و کاری از دستش بر نمی آید. یکی می گفت بی خیال و خوش گذران است. آدم بی آزاری بود و تنها طلبکاران و ضامن های وامش را رنجانده بود. یک چیز این آدم همیشه مرا به فکر فرو می برد. یعنی واقعا کاری از دستش بر نمی آمد یا نمی خواست زندگی را آنقدرها جدی بگیرد. شاید اگر کمی بیشتر دنبال کار و پول بود می توانست هزینه های درمانش را بپردازد و کمی بیشتر سایه اش بالای سر زن و بچه اش باشد یا حداقل به جای بدهی یک خانه ی نقلی برایشان جا می گذاشت. این ها همه حرف هایی ست که ما بعد مرگش می زنیم. یعنی ما حق داریم آدم ها را به این سادگی نقد کنیم؟!
جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹
پیشنهاد بی شرمانه!
هر کسی که به آدم پیشنهاد کار بدهد لزوما دوست آدم نیست. این یکی از اولین و بزرگترین تجربه های کاری من تا به حال بوده. شاید این جمله به نظر خیلی ها واضح و روشن برسد اما اگر بیکار باشید و یا کاری با دستمزد پایین داشته باشید و کسی به شما پیشنهاد کار بدهد به احتمال خیلی زیاد در حسن نیت او شک نخواهید کرد و حتی از او هم بابت پیشنهادش از ته دل سپاسگزار خواهید بود. بگذارید اصل داستان را برایتان بگویم.
وقتی از محل کارتان رانده می شوید (رانده شدن لزوما به معنای اخراج مستقیم نیست) یا می خواهید از دست شغلتان خلاص شوید گاها دوستان و یا همکارانی هستند که در این زمینه به شما توصیه هایی می کنند که مثلا این کار را نکن شاید پس فردا شغل بهتری پیدا نکنی و یا این که اگر اخراجتان کرده باشند پا درمیانی ای می کنند و از این کارها. روزی که برای ماندنم در محل کار شرطی تعیین کردند که دقیقا به معنای رفتن بود مقارن با روزهایی بود که از کارم به شدت دلزده بودم. فرصتِ خوبی بود برای رفتن. دوستان خوبم قبلا از شرکت رفته بودند اما هنوز همکاری داشتم که تا حدی فکر می کردم می شود اسمش را یک دوست گذاشت. وقتی که از تصمیمم برای رفتن با خبر شد عین خیالش هم نبود. کارهای تصفیه ام را که انجام دادم به ناگاه یادش افتاد که پروژه ی ناتمام مشترکی با هم داریم که برای انجامش به شدت به من نیاز دارد. به یکباره تصمیم گرفت پشیمانم کند اما من تصمیمم را گرفته بودم. چند هفته ای پشت سر هم تماس می گرفت و از من خبر می گرفت. تماس هایش هم به شدت صمیمانه و دوستانه بود تا حدی که برای چند روزی به از دست دادن این دوست باوفا فکر می کردم! سیر اتفاقات داستان را به آن جا کشاند که من به خاطر قرار گرفتن در یک سری رودربایستی ها برای انجام دادن آن پروژه ی نیمه تمام به شرکت برگشتم! شرکتی که می توانست با یک کوتاه آمدن و ایجاد انگیزه ای کوچک، من را از بیکار شدن نجات دهد. بیکار شدنی که حالا که فکرش را می کنم مسیر زندگیم را تغییر داد. خلاصه برای انجام دادن آن پروژه ی نیمه کاره حدود یک ماه مستقیم و غیر مستقیم درگیر بودم. از مرور کاتالوگ های محصولات، تمرین روی پنل های کهنه، خرید ابزار آلات گرفته تا روزهای سخت راه اندازی پروژه. بالاخره کار تمام شد. قرار شد در قبال انجام آن پروژه ی نیمه تمام دستمزد مختصری هم می گرفتم که مطابق قرارداد می بایست به محض اتمام پرداخت می شد. اما بعد از تمام شدن پروژه تا پنج ماه خبری از این دوست مهربان نشد تا این که یک روز دوباره تماس گرفت و پیشنهاد انجام پروژه ی مشابهی را داد و وقتی گفتم هنوز مبلغ قرارداد قبلی پرداخت نشده خودش را زد به آن راه که کوتاهی از طرف کسان دیگری بوده و خلاصه من جوابم نه بود. خیلی هم محترمانه این کار را کردم. پول را یکی دو هفته بعد واریز کردند و دوباره تماس گرفت که دوست دارم این کار را با هم انجام دهیم و از این حرف ها. آن روزها واقعا مشکلاتی هم داشتم اما دلم هم نمی خواست دیگر مرام بگذارم و یا به خاطر چندرغاز خودم را بیاندازم توی دردسر. هفت هشت ماه دیگر هم گذشت و باز هم این دوست مهربان خبری از ما نگرفت تا این که زنگ زد که فلانی این بار این کار را از دست نده و باز هم گفتم نه. چون حالا بعد از آن همه مدت واقع بینانه نگاه می کردم. می دانستم که کاری که به من می داد را خودش باید تنها انجام می داد تازه اگر توانایی اش را داشت، پولی که به من می رسید کمتر از یک بیستم آن پولی بود که نصیب خودش می شد و باید چند ماه تمام روی آن سیستم مطالعه می کرد، برای راه اندازیش باید چند صد کیلومتر از خانه ی قشنگش در شمال تهران دور می شد و از این ها گذشته به خاطر دوری مسافت مجبور بود سوار همین هواپیماهایی بشود که هر چند وقت یکبار فرود و سقوطشان یکی می شود. چرا باید این پیشنهاد بی شرمانه را می پذیرفتم آن هم از دوستی اینچنین و برای شرکتی که تنها چیزی که برایش مهم نبود نیروی کاریش بود! بعضی وقت ها دوستی ها حتی به معنای شراکت هم نیست. یک بهره کشی غیر انسانی ست! امیدوارم مجبور به تن دادن به این دوستی ها نشوید.
پ.ن:
عنوان نام فیلمی ست به کارگردانی آدریان لین که جایزه ی تمشک طلایی را به عنوان بدترین فیلم ۱۹۹۳ گرفته است!
پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹
توده های نفرت انگیز!
a
دمای هوا که می رسد به بیست و پنج درجه ی سانتی گراد زیر صفر تازه همه می فهمند که برف روی دیگری هم دارد. زنگ می زنند به شهرداری ها که چرا به کوچه و خیابان نمی رسید. زنگ می زنند به آموزش و پرورش که چرا مدرسه ها را تعطیل نمی کنید. زنگ می زنند به اتحادیه های تاکسی رانی که چرا از تاکسی ها خبری نیست. با همسایه ها دعوا می کنند که چرا برف ها را می ریزند وسط کوچه. هوا که سرد می شود دیگر مردم برف را دوست ندارند. بعضی ها حتی دیگران را هم دوست ندارند. وقتی هواشناسی از ورود یک توده ی جدید به کشور خبر می دهد ماتم می گیرند. چند روزیست که هوا سردتر از آن شده که فکرش را می کردیم. مخزن آب شیشه پاکن ماشینمان دیشب ترکید. هیچ کدام از ماشین های همسایه ها که خارج پارکینگ پارک شده بودند امروز صبح روشن نشدند. صبح که روی یخ ها نمک می پاشیدم همسایه مان از بالکن خانه شان سرک کشید و گفت که ادامه ندهم چون که سیمانِ کف حیاط می ترکد. او که رفت دوباره ادامه دادم اما بعد از ظهر که از سر کار برگشتم دیدم انگار نه انگار! به زخم این زمستان نبایستی نمک پاشید! با کلنگ و پارو افتادم به جان یخ ها. کلی یخ شکستم و حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم همه جا دوباره پر از یخ شده! زمستان که به مرز بیداد برسد حتی از پشت پنجره هم زیبا نیست!
دمای هوا که می رسد به بیست و پنج درجه ی سانتی گراد زیر صفر تازه همه می فهمند که برف روی دیگری هم دارد. زنگ می زنند به شهرداری ها که چرا به کوچه و خیابان نمی رسید. زنگ می زنند به آموزش و پرورش که چرا مدرسه ها را تعطیل نمی کنید. زنگ می زنند به اتحادیه های تاکسی رانی که چرا از تاکسی ها خبری نیست. با همسایه ها دعوا می کنند که چرا برف ها را می ریزند وسط کوچه. هوا که سرد می شود دیگر مردم برف را دوست ندارند. بعضی ها حتی دیگران را هم دوست ندارند. وقتی هواشناسی از ورود یک توده ی جدید به کشور خبر می دهد ماتم می گیرند. چند روزیست که هوا سردتر از آن شده که فکرش را می کردیم. مخزن آب شیشه پاکن ماشینمان دیشب ترکید. هیچ کدام از ماشین های همسایه ها که خارج پارکینگ پارک شده بودند امروز صبح روشن نشدند. صبح که روی یخ ها نمک می پاشیدم همسایه مان از بالکن خانه شان سرک کشید و گفت که ادامه ندهم چون که سیمانِ کف حیاط می ترکد. او که رفت دوباره ادامه دادم اما بعد از ظهر که از سر کار برگشتم دیدم انگار نه انگار! به زخم این زمستان نبایستی نمک پاشید! با کلنگ و پارو افتادم به جان یخ ها. کلی یخ شکستم و حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم همه جا دوباره پر از یخ شده! زمستان که به مرز بیداد برسد حتی از پشت پنجره هم زیبا نیست!
یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹
این که نشد زمستان و این که نشد برف!
پارو را بر می دارم و تن و جان را می زنم به دریای برفی که آن طرف پنجره زیر آفتاب برق می زند. برف های بالکن و حیاط را جاروب می کنم و سعی می کنم به وضعیت ناودان های یخ زده سروسامانی بدهم. چند سالی ست که تا این اندازه برف نیامده اما باز هم پیرمردِ همسایه که سال های پربارش و سردِ دهه های پنجاه و شصت را دیده می گوید این که نشد زمستان! این که نشد برف! آن طور که می گویند، دیشب مسافرانِ زیادی درجاده های خارج از شهر گیر افتاده بودند. مسافرخانه ها و مساجد هم پر شده اند از مسافرانی که ماشین هایشان را گذاشته اند و با ماشین های راهسازی خودشان را رسانده اند به شهر. مدرسه ها هم امروز تعطیل بود. یعنی دانش آموزهای این دوره می دانند که معلم هایشان هم از تعطیل شدن مدارس خوشحال می شوند. این چیزی بود که موقع جاروب کردن برف ها به آن فکر می کردم. ما که دانش آموز بودیم همیشه فکر می کردیم با تعطیل شدن مدرسه معلم هایمان ضدحال بدی می خورند! مخصوصا روزهایی که امتحان داشتیم و می رفتیم تا دمِ در مدرسه و می گفتند که برگردید امروز تعطیل است! شاید دست و پا و صورتمان یخ می زد اما برف دلمان را خنک می کرد و از خوشحالی راه مدرسه و خانه را گلوله برف پرتاب می کردیم و روی برف ها لیز می خوردیم و همدیگر را هل می دادیم روی برف ها و فرار می کردیم! مثل این که حق با پیرمرد همسایه است. این که نشد زمستان و این که نشد برف!
شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹
زندگی روی داربست ها
بعد از چند ساعت انتظار بالاخره رسیدند. جنازه اش را قبلا تهران شسته بودند اما باز هم تابوت را از روی دست های جمعیت بردند داخل غسالخانه. نزدیکانش قبل از تدفین باید صورتش را می دیدند. مگر سهم این روستا از سقوطِ کارگران بر داربست های ساختمان های بلند تهران چقدر است؟ سومین نفری بود که من می شناختم. برف و سرما همه جا را گرفته. هر چه تلاش کردند که جنازه در روشنایی روز دفن شود نشد. حالا باید جنازه را زیرِ تنها نور افکن قبرستان دفن کنند. چند شاخه درخت خشک را آتش می زنند تا حلقه ی عزادارن تا دفن شدن جسد دور آن جمع شوند. سرکارگرها و مهندس ها هم تا اینجا آمده اند. هیچ کس آن ها را مقصر نمی داند. این دسته از مرگ ها را در سرنوشت خود می دانند. بستگانِ درجه یک هم بدون هیچ اعتراضی تنها گریه می کنند. شاید اگر اینجا در روستای خودشان از داربست می افتاد پایین، مردنش تا به این اندازه مظلومانه نبود که در دیار غربت. شاید اگر اینجا کارخانه ای بود و استخدام می شد، امروز بعد از ظهر دست زن و بچه اش را می گرفت و برای سرسره بازی می رفتند بیرون اما حالا زن و بچه اش روی همین برف ها شیون می کنند. شاید اگر روی دیوارهای همان جا که کار می کرد می نوشتند اول ایمنی بعد کار، شاید اگر یک دوره ی آموزش ایمنی در کار گذرانده بود، شاید اگر ... .
پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۹
از اینجا بروید
آهای گنجشک ها
آسمانِ ماست و امواج این دکل ها
از اینجا بروید
که کمباین ها دیگر بر زمین گندم نمی پاشند
و از گرسنگی مردند آن ها که بر برف ها خرده نان پاشیدند
آهای گنجشک ها
آنها که کیسه بر سر آفتاب گردان ها می کشند
کباب گنجشک زیر دهانشان مزه می کند
از اینجا بروید
حتی اگر یک توده ی پرفشار در راه است
در باد تف مکنید!
آبدارچی مدرسه مان که پیرمرد به ظاهر آرام و کم حاشیه ای ست، سه چهار روز پیش یکی از دوستانم را گوشه ای خفت کرده و برایش یکی دو تا داستان ادبی - اخلاقی تعریف کرده در باره ی رفقای نااهل و آخرش هم گفته که تو پسر خوبی هستی مواظب این دوستت، که من باشم، باش که آدم از دست دوستان صمیمی اش است که ضربه می خورد! دوستم که این ماجرا را برایم تعریف کرد خشکم زد. یعنی واقعا این پیرمرد که به ظاهر سرش توی لاک خودش است در مورد من اینطور فکر می کند! چه چیزی باعث شده برود سراغ دوستم و رک و پوست کنده با ذکر نام من او را از خطری که در آینده تهدیدش می کند آگاه کند. اصلا مگر من چه خطری می توانم برای او داشته باشم! سعی کردم از کنار قضیه خیلی ساده بگذرم و با شناختی که از او دارم داستان را این طور توجیه کنم که شاید خواسته یکی دو تا داستان که پای منبر یا از تلویزیون شنیده را برای نشان دادن فضیلت و سطح سوادش برای کسی تعریف کند یا این که ادای پدر مهربان را برای دوستم در بیاورد و یا هر چیزی که فکر من به آن خطور نمی کند. اما باز هم هر بار با دیدن آبدارچی مدرسه مان این سوال که مگر او فکر می کند که من کی هستم در ذهنم پدیدار می شد. نکته جالب این جاست که آبدارچی مذکور تقریبا در همسایگی ما زندگی می کند و درتمام این سال های همسایگی جز سلام و احوال پرسی هیچ رابطه ای چه خوب و چه بد با هم نداشته ایم. دلیلش هم این بوده که من از دوازده سالگی از شهر خودمان رفته ام و تازه دو سال است که برگشته ام. تنها چیزی هم که ما را به هم پیوند می زد یکی از پسرهایش بود که هم کلاسی پایه ی دوم و سوم ابتدایی من بوده. سن و سالش هم تقریبا بیست سالی از پدر من بیشتر است. تازه من همیشه هوایش را داشته ام و احترام موهای سفید و اندام شکسته اش را نگه داشته ام. مثلا هیچ وقت به او نمی گویم برایم چایی بریزد و حتی همیشه خودم لیوانم را آب می کشم. اصلا خجالت می کشم مستقیم به او بگویم که سطل زباله ی کارگاه را خالی کند و یا روی میزها را دستمال بکشد. اما چرا باید او این حرف ها را زده باشد و تازه روز بعدش با این که به احتمال زیاد حدس زده باشد که حرف هایش به گوشم رسیده باشد زل بزند توی چشم هایم و نیشش را تا بناگوش باز کند. حالا دو سه روزی ست سعی می کنم مثل سابق به او نزدیک نشوم. هر بار هم که می اید اظهار نظری می کند و یا خاطره ای تعریف می کند زیاد جدی اش نمی گیرم. هیچ از دست او ناراحت نیستم. آدم کینه ای هم نیستم. اما زندگی درس های بدی به آدم می دهد که هیچ اخلاقی هم نیستند. وقتی به بعضی آدم ها نزدیک می شوی که درون بزرگی ندارند خودت را کوچک کرده ای. خواه مدیریت یک شرکت چند میلیاردی را عهده دار باشد یا سرایدار یک مدرسه ی کوچک باشد. منی که برخلاف خیلی از معلم ها احترام مستخدم ها و انباردارها را همیشه نگه می دارم، به درد دل ها و خاطره هایشان که هیچ جذابیتی برایم ندارند گوش می کنم، خیلی وقت ها سعی می کنم بار کاریشان را کم کنم جوی را ایجاد کرده ام که سرایدار مدرسه برود پشت سر نزدیک ترین دوستم در مدرسه این حرف ها را بزند! هر وقت به این دسته آدم های ضیف بر می خورم بیشتر از هر چیز به نیچه فکر می کنم و دیدگاهش درباره ی قدرت!
پ.ن: عنوان از نیچه است و از زبان زرتشت (در کتاب چنین گفت زرتشت) که درباره ی فرومایگان می گوید:
«و چون تندبادها بر فرازشان خواهیم زیست، به نزدیکی عقابان، به نزدیک برف، به نزدیک خورشید، تندبادها چنین می زیند!
و روزی چون تندباد بر ایشان وزیدن خواهم گرفت و با جانم نفس از جان هاشان خواهم ستاند. آینده ام چنین می خواهد.
به راستی، زرتشت تندبادی ست همه ی پستی ها را و چنین اندرز می گوید دشمنان اش را و همه ی آنانی را که آب دهان پرت می کنند: در باد تف مکنید!
چنین گفت زرتشت»
یکشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۹
عکس های قدیمی، خاطره هایی رو به خورشید
زن ها بهترین لباس هایشان را می پوشیدند و مردها حتما صفایی به صورتشان می دادند. بچه های کوچک را هم به زور می نشاندند یک گوشه کنار خودشان. آن که دوربین دستش بود طوری که آدم مهمی باشد مدام در آمد و شد بود، دستوراتش را بدون استثنا همه می پذیرفتند وقتی می گفت شما بیا این طرف، نه شما سر جای خودت بایست، آن دو نفر جایشان را عوض کنند. حاضرین در عکس همیشه می ترسیدند که نکند بهترین عکس هایشان بسوزد و تقریبا همیشه خاطره های رو به خورشید می سوختند و تصویرهای اتاق های کم نور محو می شدند. هر خانواده ای دو سه تا آلبوم عکس بیشتر نداشت. عکس هایی هم که گرفته می شد بارها و بارها تماشا می شدند آنقدر که آلبوم ها و عکس ها می شدند جزء لاینفک خانه. مثل امروز نبود که یک گوشه ی حافظه ی کامپیوترهایمان خاک بخورند و بعضی هایشان حتی بدون یک بار دیده شدن خیلی راحت جایشان را بدهند به یک سری عکس، فیلم یا برنامه ی دیگر یا ذخیره شوند روی لوح فشرده ای درگورستان لوح های فشرده! حالا دیگر جدا از دوربین های دیجیتال تقریبا همه ی گوشی های موبایل، کامپیوترهای شخصی و حتی بعضی خودکارها هم دوربین دارند. چیز بدی نیست. خیلی هم خوب است. اما تکنولوژی نگاه ما را به عکس تغییر داده. بیشتر عکس ها دیگر حتی با جلوه ی سیاه و سفید هم آن حس نوستالژیک را ندارند. وقتی خیلی ساده وسط مهمانی گوشی موبایلمان را به سمتی می چرخانیم و دکمه اش را فشار می دهیم و به صفحه اش نگاه می کنیم که به به عجب عکسی شده، خیلی خوب است اما این عکس دیگر آن عکس نیست. خوب یا بدش را نمی گویم. بعضی وقت ها دوست دارم آن عکس قدیمیم را که در سه یا چهار سالگیم گرفته اند و روی دکور شیشه ای خانه ی پدربزرگم در روستا گذاشته اند را برگردانم به خانه ی خودمان اما دوباره پشیمان می شوم. آن عکس برای خاطره ی پدربزرگی بوده که دیگر نیست و حالا می رسد به خانه ی کاهگلی ای که خاطره ی ما از پدربزرگمان است. آن عکس شاید یک روز بسوزد، حسادت بچه ی بازیگوشی پاره اش کند، گم شود و یا هر بلایی سرش بیاید. اما آن عکس یک گوشه ی ذهن من هنوز هست. عکسی که مثل انبوه عکس های متوالی ای که می گیریم اسلاید به اسلاید از حافظه ی خودمان و کامپیوترهایمان پاک نمی شود. نمی خواهم بگویم عکس هم عکس های قدیم که عکس و عکاسی و حتی هنر عکاسی بسیار پیشرفته کرده اما کاش اسم دیگری برای عکس های امروزه می گذاشتند!
پ.ن: لوحِ فشرده!
جمعه، دی ۱۷، ۱۳۸۹
در بابِ خود را از پای در آوردن!
بعد از ظهرها که مدرسه ای نبود و حوصله مان سر می رفت با یکی از دوستانم شروع می کردیم به خیابانگردی. آن خیابانگردی ها جدا از این که چشم و گوشمان را نسبت به آن چه در شهر می گذشت بازتر می کرد به مثابه دوره ای بود برای آموزش بحث کردن. یک روز دوستم شروع کرد به ناسزا گفتن به یکی از اقوامشان که تازه از ایران رفته بود. گفت از وقتی که رفته حرف های کفر آمیز می زند. منکر وجود خدا می شود. خواست که نظرم را راجع به این موضوع بداند. ما فقط پانزده سال داشتیم و همه ی آن چه که از الهیات می دانستیم همان چیزی بود که در بچگی هایمان پای منبر شنیده بودیم و در کتاب های درسی خوانده بودیم. گفتم کاش می شد دلیل حرف هایش را می شنیدیم. دوستم برگشت و گفت مرتیکه یا خودش را گم کرده و یا می خواهد بگوید با بقیه فرق دارد. آخر کدام احمقی منکر وجود خدا می شود. چند وقت بعد در یکی از همان خیابان ها ایستاده بودیم کنار بساط کتاب های دست دوم. کتاب های صادق هدایت را گذاشته بودند کنار هم. معلم ادبیاتمان گفته بود که صادق، آدم پوچگرایی بوده و از آن جا که به حقیقت پشت کرده مجبور به خودکشی شده. دوستم گفت بیا این هم کتاب های همان که معلممان می گفت. گفتم صادق هم مثل آن فامیل شما فکر می کرده. خندید و گفت خب آخرش را که خودت می دانی. زد خودش را کشت! از آن روز تا سال ها چرایی خودکشی ماند توی ذهنم. اوایل فکر می کردم هر کسی که خودش را می کشد حتما قبل از مرگ منکر وجود خدا بوده. بعد خبر خودکشی یکی از هم شهری هایم نظرم را عوض کرد. می گفتند که خواهرش را با نامزدش که گویا هنوز عقد نکرده بودند تنها دیده و از دردِ بی آبرویی خودش را کشته! بعد خودسوزی چند زن در روستاهای اطراف به خاطر مشکلات خانوادگی. خودکشی چند جوان به خاطر بیکاری و بی پولی و آدم هایی که به خاطر خدا به خودشان بمب می بستند. خلاصه کلی دلیل پشت این خودکشی ها بود. اطرافیان من همه ی این خودکشی ها را به ضعف شخصیتی ربط می دادند. تا حدی می شد حرف هایشان را قبول کرد اما نمی توانستم قبول کنم که خودکشی هدایت هم مثل آن ها بوده. بعدها نظریه هایی در این مورد خواندم. بیشتر نظریه ها به آن هایی که خودکشی می کنند مثل یک بیمار نگاه می کردند. بیماری که از خودکشی به مثابه آخرین جنگی نگاه می کند که در زندگی با آن رو به روست. خیلی ها با احساس شکست و خیلی ها با احساس پیروزی خودشان را از پای در می آورند! اما خودکشی صادق از نظر من نه بوی شکست می داد و نه بوی پیروزی. کسی که با باز کردن شیر گاز خودش را می کشد یعنی در اوج بی تفاوتی مرده. مردن او حتی مثل بعضی ها برای پیدا کردن پاسخِ سوال دنیای بعد از مرگ هم نبود چون خودش جوابش را خیلی خوب می دانست. مدتی فکر می کردم که چون قید و بندی نداشته، چون بهانه ای برای ادامه دادن نداشته این تصمیم را گرفته. شاید حتی فکر می کرده که نوشتن هم بهانه ی خوبی برای زندگی اش نبوده. تنها زمانی می توانستم جواب سوالم را پیدا کنم که خودم هم مثل او فکر می کردم و مثل او زندگی می کردم. اما شاید می توانستم مثل او فکر کنم اما نمی شد مثل او زندگی کرد. بعضی وقت ها قید و بندها، بهانه ها و لذت هایی که دائم در انتظارشان هستیم بهانه ای می شوند برای زندگی کردن. برای ادامه دادن. من فکر می کنم که زندگی بعضی وقت ها تقریبا همان قدر می ارزد که صادق فکر می کرده اما در همه ی این تلاش های بی هدف روزمره، همه ی این شادی ها و غم ها می تواند لذتی هم نهفته باشد. لذتی که شاید بخش کوچکی از عمرمان باشد اما مدام تحریکمان می کند به ماندن و تاثیر گذاشتن. به هدفمند کردن دنیایی که هیچ هدفی برای آن نیست. همه ی این ها را نوشتم که کاش آن هایی که می خواهند نباشند را با افکار شخصیمان متهم نکنیم. شاید تنها یک خطا بر آن ها وارد باشد، مشکلاتی که در نبودنشان برای اطرافیانشان به وجود می آورند!
پ.ن: امیدوارم لذت های زندگی حالاحالاها در دهانتان مزه کند!
پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹
سینما پارادیزو
خواب دیدم در همین شهر خودمان که بیشتر شبیه شهرهای شلوغ جنوب ایتالیا بود عده ی زیادی دور هم جمع شده بودیم برای رفتن به سینما! با کلی بدبختی که آن بخش از خوابم را درست به یاد ندارم بلیط را تهیه کردم و رفتم تو. آن قسمتش را خوب به یاد دارم که به سختی از لای در بزرگ سینما خودم را تو می کشیدم . ساختمان سینما یک جایی بود شبیه همین سوله ای که حالا در شهر خودمان میدان تره بار است و قبل تر ها به نظرم انبار شهرداری ای جایی بود. سینما به جای پرده تنها یک تلویزیون کوچک داشت . شبیه همان تلویزیون دو جداره ای که پدر بابک، سال ها پیش خریده بود و بابک تا مدت ها ادعا می کرد که تلویزیون بیست و یک اینچشان فضای بیشتری از فیلم را نسبت به تلویزیون چهارده اینچ ما نشان می دهد تا این که یک شب در یک مهمانی خانوادگی با صرف کلی انرژی تلاش کردم به او بفهمانم که اشتباه می کند و او هیچ وقت به ظاهر قانع نشد اما به گمانم همان شب از ته دل به شکستش پی برد. بگذریم. خیلی دنبال بابک گشتم. نبود که نبود. فکر کنم بلیط گیرش نیامده بود. شاید باور نکنید در فضایی به اندازه ی یک حوض کوچک اما کم ارتفاع روغن ریخته بودند و طوری که از بیان مکانیزم گرمایش آن ناتوانم باید بگویم که در آن توده بزرگ روغن برای تماشاچیان گوشت و نان سرخ کرده تهیه می کردند. با این که تقریبا اخرین نفری بودم که بلیط گیرم آمده بود اما اولین نفری بودم که سفارش غذا دادم. آشپز سینما، یکی از همین دبیرهای همکارم در هنرستان بود. توی خواب هم خسیس بود و کلی سر قیمت غذا با هم کلنجار رفتیم. از فیلم تنها یک بخشش یادم مانده. بیشتر شبیه کارتون بود. یکی از شخصیت های فیلم شروع کردن به شمردن اعداد از یک تا شاید بیست یا سی. بچه ی شش هفت ساله ای وسط جمعیت، شروع کرد همزمان با صدای بلند شمردن. هفت، هشت، نه ... . تعجب می کردم. هیچ کس اعتراضی نکرد. تنها من بودم که صدایم را بلند کردم. همه داشتند فیلمشان را نگاه می کردند و ردیف به ردیف غذایشان را می خوردند و هیچ کس دم نمی زد. سینما ساکت بود و صدای شمارش آن بچه ی کوچک روی اعصابم راه می رفت. تمامی نداشت و حالا بیدار شده ام و به این خواب عجیب و غریب فکر می کنم. احساس می کنم بخش بزرگی از گذشته ی من، آدم ها و مکان هایی که می شناخته ام همه و همه می خواسته اند خودشان را از انبار گرد و غبار گرفته ی حافظه ام بکشند بیرون. موفق شده اند. نیم ساعت است که بیدار شده ام و تازه دارد یادم می آید که آن صدایی که پشت سر هم می شمرد چقدر شبیه صدای پسر خاله ام بود که دیروز وسط برف های حیاط با اتوبوس اسباب بازی اش بازی می کرد و می شمرد. یک، دو، سه و من می گفتم بیا تو سرما می خوری و بی توجه ادامه می داد که یازده، پانزده، بیست و یک، یک، دو، سه و ... .
پ.ن: عنوان، نام فیلمی ست ایتالیایی به کارگردانی «جوزپه تورناتوره».
چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۹
ما همه آدم نیستیم!
دست خودمان نیست. مدام آدم ها را دسته بندی می کنیم. همیشه می خواهیم خودمان را بگذاریم داخل یک دسته و بقیه را بگذاریم داخل دسته یا دسته های دیگر. دسته بندی می کنیم تا جایگاه خودمان را بهتر بشناسیم. برخلاف انتظارِ خیلی ها، این دسته بندی کردن ها دقیقا یک روش علمی است برای شناختن خودمان، اطرافیانمان و آن چه در جامعه رخ می دهد. بعضی دسته بندی ها بدیهی اند. مثلا این که آدم ها دو دسته اند. آن ها که نوشته های روی تیوب خمیر دندانشان را می خوانند و آن ها که نمی خوانند. آن ها که برایشان مهم است پفکی که می خرند پنیری باشد و آن ها که برایشان مهم نیست. آن هایی که به تاریخ مصرف تن های ماهی دقت می کنند و آن ها که حواسشان جای دیگریست. البته این دسته بندی ها با این فرض صورت می گیرد که همه ی آدم ها مسواک بزنند، پفک بخرند و تن ماهی مصرف کنند! اما دسته بندی های دیگری داریم که دو سویه هستند. مثل دسته بندی کردن آدم ها بر اساس قوم، زبان و اعتقادات مذهبی شان. می شود گفت که که آدم ها متعلق به چه نژادهایی هستند. از زبان و اعتقاداتشان گفت. اما در دسته بندی های علمی یک جاهایی که خیلی وقت ها هم ناگزیر است به جای دسته بندی باید طبقه بندی کرد! یک طبقه بالاتر. یک طبقه پایین تر. اینجاست که همیشه همه درست نمی گویند یا حقیقت دارد و برای خیلی ها تلخ است. اینجاست که آدم از دسته بندی کردن آدم ها بدش می آید! اینجاست که یک نفر باید بیاید و بگوید بس کنید دیگر ما همه آدم هستیم!
پ.ن: متاسفانه ما همه آدم نیستیم!
دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹
من سردم است
ژاکت ضخیمی که همه فکر می کنند از «تاناکورا» خریده ام را هم تنم کرده ام و تا گردن خزیده ام زیر پتو. درجه ی بخاری را هم چرخانده ام تا آخر. مدتی است بیشتر از چهار ساعت پشت سر هم نمی توانم بخوابم. خوابم از چهار ساعت که بیشتر بشود سردم می شود و تشنه! با این که خیلی خوب می دانم بعدش چه اتفاقی می افتد اما باز هم چند لیوان پشت سر هم آب می خورم. مثل همیشه بدنم سرد می شود. لرزم می گیرد و هر چه خودم را می چسپانم به بخاری باز هم گرما اثری نمی کند. بلند می شوم می نشینم پای میز کامپیوتر. از سرما می نویسم. از باد سردی که از زیر پرده ها خودش را تو می کشد. از پسر خاله ی کلاس اولیم که هر شب می آید خانه ی ما با پدرم بخوانیم و بنویسیم تمرین می کنند. از مادری که هر وقت نیم ساعت بخندد فکر می کند بعد از آن حتما اتفاق بدی خواهد افتاد. از یکی از آشناهایمان که فکر می کند کسی از کارهایش سر در نمی آورد و مدام دروغ می گوید و سیگار می کشد و تنها کاری که در زندگیش انجام می دهد این است که خودش خوش بگذراند و نزدیکانش را دل نگران کند. حرف هایم که تمام می شود احساس می کنم کمی گرم تر شده ام. تشنگیم هم تمام شده اما باز هم خوابم نمی برد. «فرهاد مهراد» گوش می کنم و «فریدون فروغی». هوا که روشن می شود انگار نه انگار روز دیگریست!
پ.ن1: در شهرهای عموما کرد نشین غرب و شمال غرب، لباس های دست دومی که از آن طرف مرزها و نمی دانم از کجا می آورند را در مکان هایی موسوم به تاناکورا می فروشند! اسم تاناکورا را از فیلم ژاپنی ای که سال ها قبل از تلویزیون پخش می شد گرفته اند. «سال های دور از خانه». همان که بازیگر نقش اولش «اوشین» بود! «تانوکورا!» نام خانوادگی همسر اوشین بود.
پ.ن2: دیشب به شعر زیبایی برخوردم. شروع کردم به ترجمه کردنش. امروز هر چه گشتم اسم شاعرش را نتوانستم پیدا کنم. برای مبارزه کردن با وسوسه ی انتشار بدون منبعش در وبلاگ، شعر و ترجمه، هر دو تایشان را حذف کردم. امشب دوباره آن شعر را یک جای دیگر دیدم. با سی چهل درصد تفاوت در نوشتار! شعرهای آشفته از شاعران ناشناس با هزار زبان سخن می گویند. ترجمه نمی خواهند!
پ.ن3: «من سردم است» عنوان شعری ست از فروغ فرخزاد.
شنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۹
گاهی هم خودت را بگذار جای خودت!
داری خودت را با آن ورزشکار نوزده ساله مقایسه می کنی که چند هزار نفر دارند دور تا دور استادیوم برایش کف می زنند، با آن خواننده ی بیست ساله که آلبومش پرفروش ترین آلبوم سال شده، با آن جوان بیست و سه چهار ساله که هر بار که گوشی تلفنش را بر می دارد بیست سی کانتینر جنس را از آن طرف مرز می آورد این طرف. داری خودت را با نویسنده هایی که نوشته هایشان را دوست داری، با بازیگرانی که بازیشان را می پسندی، با هر که مقایسه می کنی فراموش نکن هر چند یکبار هم خودت را با خودت مقایسه کن. خودی که دوستان و نزدیکانت بهتر می شناسندش!
پ.ن1: دوباره دارد برف می آید. به قول همشهری هایم خشک است! حق با آن هاست. سرد که باشد زمین هم خیس نمی شود! آرام آرام پایین می آیند و می نشینند روی هم. درست مثل پشمک!
پ.ن2: «ابوالفضل پورعرب» بعد از سال ها دوری از بازیگری آمده بود یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی. سکانسی از یکی از فیلم های قدیمی اش را که خودش گفت بیشتر از همه ی کارهایش دوست دارد برایش پخش کردند. تقریبا داشت گریه می کرد. با خودم گفتم که باید این سکانس را بارها و بارها دیده باشد پس چرا حالا دارد گریه می کند! دلیلی که برای حس نوستالژیکش به آن صحنه داشت از نظر من دلیل گریه هایش نبود. به نظرم آن لحظه داشت جلوی دوربینی که شاید چند صد هزار نفر آن طرفش نشسته بودند با حرکات صورت و چشم های خیسش از رفتن روزهای اوج بازیگریش می گفت! این ها را نوشتم چون زمان نوجوانیم از عاشق شدنش خوشم می آمد!
اشتراک در:
پستها (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...