بعد از چند ساعت انتظار بالاخره رسیدند. جنازه اش را قبلا تهران شسته بودند اما باز هم تابوت را از روی دست های جمعیت بردند داخل غسالخانه. نزدیکانش قبل از تدفین باید صورتش را می دیدند. مگر سهم این روستا از سقوطِ کارگران بر داربست های ساختمان های بلند تهران چقدر است؟ سومین نفری بود که من می شناختم. برف و سرما همه جا را گرفته. هر چه تلاش کردند که جنازه در روشنایی روز دفن شود نشد. حالا باید جنازه را زیرِ تنها نور افکن قبرستان دفن کنند. چند شاخه درخت خشک را آتش می زنند تا حلقه ی عزادارن تا دفن شدن جسد دور آن جمع شوند. سرکارگرها و مهندس ها هم تا اینجا آمده اند. هیچ کس آن ها را مقصر نمی داند. این دسته از مرگ ها را در سرنوشت خود می دانند. بستگانِ درجه یک هم بدون هیچ اعتراضی تنها گریه می کنند. شاید اگر اینجا در روستای خودشان از داربست می افتاد پایین، مردنش تا به این اندازه مظلومانه نبود که در دیار غربت. شاید اگر اینجا کارخانه ای بود و استخدام می شد، امروز بعد از ظهر دست زن و بچه اش را می گرفت و برای سرسره بازی می رفتند بیرون اما حالا زن و بچه اش روی همین برف ها شیون می کنند. شاید اگر روی دیوارهای همان جا که کار می کرد می نوشتند اول ایمنی بعد کار، شاید اگر یک دوره ی آموزش ایمنی در کار گذرانده بود، شاید اگر ... .
شنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۹
زندگی روی داربست ها
بعد از چند ساعت انتظار بالاخره رسیدند. جنازه اش را قبلا تهران شسته بودند اما باز هم تابوت را از روی دست های جمعیت بردند داخل غسالخانه. نزدیکانش قبل از تدفین باید صورتش را می دیدند. مگر سهم این روستا از سقوطِ کارگران بر داربست های ساختمان های بلند تهران چقدر است؟ سومین نفری بود که من می شناختم. برف و سرما همه جا را گرفته. هر چه تلاش کردند که جنازه در روشنایی روز دفن شود نشد. حالا باید جنازه را زیرِ تنها نور افکن قبرستان دفن کنند. چند شاخه درخت خشک را آتش می زنند تا حلقه ی عزادارن تا دفن شدن جسد دور آن جمع شوند. سرکارگرها و مهندس ها هم تا اینجا آمده اند. هیچ کس آن ها را مقصر نمی داند. این دسته از مرگ ها را در سرنوشت خود می دانند. بستگانِ درجه یک هم بدون هیچ اعتراضی تنها گریه می کنند. شاید اگر اینجا در روستای خودشان از داربست می افتاد پایین، مردنش تا به این اندازه مظلومانه نبود که در دیار غربت. شاید اگر اینجا کارخانه ای بود و استخدام می شد، امروز بعد از ظهر دست زن و بچه اش را می گرفت و برای سرسره بازی می رفتند بیرون اما حالا زن و بچه اش روی همین برف ها شیون می کنند. شاید اگر روی دیوارهای همان جا که کار می کرد می نوشتند اول ایمنی بعد کار، شاید اگر یک دوره ی آموزش ایمنی در کار گذرانده بود، شاید اگر ... .
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر