یکشنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۹

این که نشد زمستان و این که نشد برف!


پارو را بر می دارم و تن و جان را می زنم به دریای برفی که آن طرف پنجره زیر آفتاب برق می زند. برف های بالکن و حیاط را جاروب می کنم و سعی می کنم به وضعیت ناودان های یخ زده سروسامانی بدهم. چند سالی ست که تا این اندازه برف نیامده اما باز هم پیرمردِ همسایه که سال های پربارش و سردِ دهه های پنجاه و شصت را دیده می گوید این که نشد زمستان! این که نشد برف! آن طور که می گویند، دیشب مسافرانِ زیادی درجاده های خارج از شهر گیر افتاده بودند. مسافرخانه ها و مساجد هم پر شده اند از مسافرانی که ماشین هایشان را گذاشته اند و با ماشین های راهسازی خودشان را رسانده اند به شهر. مدرسه ها هم امروز تعطیل بود. یعنی دانش آموزهای این دوره می دانند که معلم هایشان هم از تعطیل شدن مدارس خوشحال می شوند. این چیزی بود که موقع جاروب کردن برف ها به آن فکر می کردم. ما که دانش آموز بودیم همیشه فکر می کردیم با تعطیل شدن مدرسه معلم هایمان ضدحال بدی می خورند! مخصوصا روزهایی که امتحان داشتیم و می رفتیم تا دمِ در مدرسه و می گفتند که برگردید امروز تعطیل است! شاید دست و پا و صورتمان یخ می زد اما برف دلمان را خنک می کرد و از خوشحالی راه مدرسه و خانه را گلوله برف پرتاب می کردیم و روی برف ها لیز می خوردیم و همدیگر را هل می دادیم روی برف ها و فرار می کردیم! مثل این که حق با پیرمرد همسایه است. این که نشد زمستان و این که نشد برف!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...