پنجشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۹

توده های نفرت انگیز!

a
دمای هوا که می رسد به بیست و پنج درجه ی سانتی گراد زیر صفر تازه همه می فهمند که برف روی دیگری هم دارد. زنگ می زنند به شهرداری ها که چرا به کوچه و خیابان نمی رسید. زنگ می زنند به آموزش و پرورش که چرا مدرسه ها را تعطیل نمی کنید. زنگ می زنند به اتحادیه های تاکسی رانی که چرا از تاکسی ها خبری نیست. با همسایه ها دعوا می کنند که چرا برف ها را می ریزند وسط کوچه. هوا که سرد می شود دیگر مردم برف را دوست ندارند. بعضی ها حتی دیگران را هم دوست ندارند. وقتی هواشناسی از ورود یک توده ی جدید به کشور خبر می دهد ماتم می گیرند. چند روزیست که هوا سردتر از آن شده که فکرش را می کردیم. مخزن آب شیشه پاکن ماشینمان دیشب ترکید. هیچ کدام از ماشین های همسایه ها که خارج پارکینگ پارک شده بودند امروز صبح روشن نشدند. صبح که روی یخ ها نمک می پاشیدم همسایه مان از بالکن خانه شان سرک کشید و گفت که ادامه ندهم چون که سیمانِ کف حیاط می ترکد. او که رفت دوباره ادامه دادم اما بعد از ظهر که از سر کار برگشتم دیدم انگار نه انگار! به زخم این زمستان نبایستی نمک پاشید! با کلنگ و پارو افتادم به جان یخ ها. کلی یخ شکستم و حالا که از پنجره بیرون را نگاه می کنم همه جا دوباره پر از یخ شده! زمستان که به مرز بیداد برسد حتی از پشت پنجره هم زیبا نیست!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...