داری خودت را با آن ورزشکار نوزده ساله مقایسه می کنی که چند هزار نفر دارند دور تا دور استادیوم برایش کف می زنند، با آن خواننده ی بیست ساله که آلبومش پرفروش ترین آلبوم سال شده، با آن جوان بیست و سه چهار ساله که هر بار که گوشی تلفنش را بر می دارد بیست سی کانتینر جنس را از آن طرف مرز می آورد این طرف. داری خودت را با نویسنده هایی که نوشته هایشان را دوست داری، با بازیگرانی که بازیشان را می پسندی، با هر که مقایسه می کنی فراموش نکن هر چند یکبار هم خودت را با خودت مقایسه کن. خودی که دوستان و نزدیکانت بهتر می شناسندش!
پ.ن1: دوباره دارد برف می آید. به قول همشهری هایم خشک است! حق با آن هاست. سرد که باشد زمین هم خیس نمی شود! آرام آرام پایین می آیند و می نشینند روی هم. درست مثل پشمک!
پ.ن2: «ابوالفضل پورعرب» بعد از سال ها دوری از بازیگری آمده بود یک برنامه ی زنده ی تلویزیونی. سکانسی از یکی از فیلم های قدیمی اش را که خودش گفت بیشتر از همه ی کارهایش دوست دارد برایش پخش کردند. تقریبا داشت گریه می کرد. با خودم گفتم که باید این سکانس را بارها و بارها دیده باشد پس چرا حالا دارد گریه می کند! دلیلی که برای حس نوستالژیکش به آن صحنه داشت از نظر من دلیل گریه هایش نبود. به نظرم آن لحظه داشت جلوی دوربینی که شاید چند صد هزار نفر آن طرفش نشسته بودند با حرکات صورت و چشم های خیسش از رفتن روزهای اوج بازیگریش می گفت! این ها را نوشتم چون زمان نوجوانیم از عاشق شدنش خوشم می آمد!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر