جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹

پیشنهاد بی شرمانه!


هر کسی که به آدم پیشنهاد کار بدهد لزوما دوست آدم نیست. این یکی از اولین و بزرگترین تجربه های کاری من تا به حال بوده. شاید این جمله به نظر خیلی ها واضح و روشن برسد اما اگر بیکار باشید و یا کاری با دستمزد پایین داشته باشید و کسی به شما پیشنهاد کار بدهد به احتمال خیلی زیاد در حسن نیت او شک نخواهید کرد و حتی از او هم بابت پیشنهادش از ته دل سپاسگزار خواهید بود. بگذارید اصل داستان را برایتان بگویم.
وقتی از محل کارتان رانده می شوید (رانده شدن لزوما به معنای اخراج مستقیم نیست) یا می خواهید از دست شغلتان خلاص شوید گاها دوستان و یا همکارانی هستند که در این زمینه به شما توصیه هایی می کنند که مثلا این کار را نکن شاید پس فردا شغل بهتری پیدا نکنی و یا این که اگر اخراجتان کرده باشند پا درمیانی ای می کنند و از این کارها. روزی که برای ماندنم در محل کار شرطی تعیین کردند که دقیقا به معنای رفتن بود مقارن با روزهایی بود که از کارم به شدت دلزده بودم. فرصتِ خوبی بود برای رفتن. دوستان خوبم قبلا از شرکت رفته بودند اما هنوز همکاری داشتم که تا حدی فکر می کردم می شود اسمش را یک دوست گذاشت. وقتی که از تصمیمم برای رفتن با خبر شد عین خیالش هم نبود. کارهای تصفیه ام را که انجام دادم به ناگاه یادش افتاد که پروژه ی ناتمام مشترکی با هم داریم که برای انجامش به شدت به من نیاز دارد. به یکباره تصمیم گرفت پشیمانم کند اما من تصمیمم را گرفته بودم. چند هفته ای پشت سر هم تماس می گرفت و از من خبر می گرفت. تماس هایش هم به شدت صمیمانه و دوستانه بود تا حدی که برای چند روزی به از دست دادن این دوست باوفا فکر می کردم! سیر اتفاقات داستان را به آن جا کشاند که من به خاطر قرار گرفتن در یک سری رودربایستی ها برای انجام دادن آن پروژه ی نیمه تمام به شرکت برگشتم! شرکتی که می توانست با یک کوتاه آمدن و ایجاد انگیزه ای کوچک، من را از بیکار شدن نجات دهد. بیکار شدنی که حالا که فکرش را می کنم مسیر زندگیم را تغییر داد. خلاصه برای انجام دادن آن پروژه ی نیمه کاره حدود یک ماه مستقیم و غیر مستقیم درگیر بودم. از مرور کاتالوگ های محصولات، تمرین روی پنل های کهنه، خرید ابزار آلات گرفته تا روزهای سخت راه اندازی پروژه. بالاخره کار تمام شد. قرار شد در قبال انجام آن پروژه ی نیمه تمام دستمزد مختصری هم می گرفتم که مطابق قرارداد می بایست به محض اتمام پرداخت می شد. اما بعد از تمام شدن پروژه تا پنج ماه خبری از این دوست مهربان نشد تا این که یک روز دوباره تماس گرفت و پیشنهاد انجام پروژه ی مشابهی را داد و وقتی گفتم هنوز مبلغ قرارداد قبلی پرداخت نشده خودش را زد به آن راه که کوتاهی از طرف کسان دیگری بوده و خلاصه من جوابم نه بود. خیلی هم محترمانه این کار را کردم. پول را یکی دو هفته بعد واریز کردند و دوباره تماس گرفت که دوست دارم این کار را با هم انجام دهیم و از این حرف ها. آن روزها واقعا مشکلاتی هم داشتم اما دلم هم نمی خواست دیگر مرام بگذارم و یا به خاطر چندرغاز خودم را بیاندازم توی دردسر. هفت هشت ماه دیگر هم گذشت و باز هم این دوست مهربان خبری از ما نگرفت تا این که زنگ زد که فلانی این بار این کار را از دست نده و باز هم گفتم نه. چون حالا بعد از آن همه مدت واقع بینانه نگاه می کردم. می دانستم که کاری که به من می داد را خودش باید تنها انجام می داد تازه اگر توانایی اش را داشت، پولی که به من می رسید کمتر از یک بیستم آن پولی بود که نصیب خودش می شد و باید چند ماه تمام روی آن سیستم مطالعه می کرد، برای راه اندازیش باید چند صد کیلومتر از خانه ی قشنگش در شمال تهران دور می شد و از این ها گذشته به خاطر دوری مسافت مجبور بود سوار همین هواپیماهایی بشود که هر چند وقت یکبار فرود و سقوطشان یکی می شود. چرا باید این پیشنهاد بی شرمانه را می پذیرفتم آن هم از دوستی اینچنین و برای شرکتی که تنها چیزی که برایش مهم نبود نیروی کاریش بود! بعضی وقت ها دوستی ها حتی به معنای شراکت هم نیست. یک بهره کشی غیر انسانی ست! امیدوارم مجبور به تن دادن به این دوستی ها نشوید.
پ.ن:
عنوان نام فیلمی ست به کارگردانی آدریان لین که جایزه ی تمشک طلایی را به عنوان بدترین فیلم ۱۹۹۳ گرفته است!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...