پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹

سینما پارادیزو

خواب دیدم در همین شهر خودمان که بیشتر شبیه شهرهای شلوغ جنوب ایتالیا بود عده ی زیادی دور هم جمع شده بودیم برای رفتن به سینما! با کلی بدبختی که آن بخش از خوابم را درست به یاد ندارم بلیط را تهیه کردم و رفتم تو. آن قسمتش را خوب به یاد دارم که به سختی از لای در بزرگ سینما خودم را تو می کشیدم . ساختمان سینما یک جایی بود شبیه همین سوله ای که حالا در شهر خودمان میدان تره بار است و قبل تر ها به نظرم انبار شهرداری ای جایی بود. سینما به جای پرده تنها یک تلویزیون کوچک داشت . شبیه همان تلویزیون دو جداره ای که پدر بابک، سال ها پیش خریده بود و بابک تا مدت ها ادعا می کرد که تلویزیون بیست و یک اینچشان فضای بیشتری از فیلم را نسبت به تلویزیون چهارده اینچ ما نشان می دهد تا این که یک شب در یک مهمانی خانوادگی با صرف کلی انرژی تلاش کردم به او بفهمانم که اشتباه می کند و او هیچ وقت به ظاهر قانع نشد اما به گمانم همان شب از ته دل به شکستش پی برد. بگذریم. خیلی دنبال بابک گشتم. نبود که نبود. فکر کنم بلیط گیرش نیامده بود. شاید باور نکنید در فضایی به اندازه ی یک حوض کوچک اما کم ارتفاع روغن ریخته بودند و طوری که از بیان مکانیزم گرمایش آن ناتوانم باید بگویم که در آن توده بزرگ روغن برای تماشاچیان گوشت و نان سرخ کرده تهیه می کردند. با این که تقریبا اخرین نفری بودم که بلیط گیرم آمده بود اما اولین نفری بودم که سفارش غذا دادم. آشپز سینما، یکی از همین دبیرهای همکارم در هنرستان بود. توی خواب هم خسیس بود و کلی سر قیمت غذا با هم کلنجار رفتیم. از فیلم تنها یک بخشش یادم مانده. بیشتر شبیه کارتون بود. یکی از شخصیت های فیلم شروع کردن به شمردن اعداد از یک تا شاید بیست یا سی. بچه ی شش هفت ساله ای وسط جمعیت، شروع کرد همزمان با صدای بلند شمردن. هفت، هشت، نه ... . تعجب می کردم. هیچ کس اعتراضی نکرد. تنها من بودم که صدایم را بلند کردم. همه داشتند فیلمشان را نگاه می کردند و ردیف به ردیف غذایشان را می خوردند و هیچ کس دم نمی زد. سینما ساکت بود و صدای شمارش آن بچه ی کوچک روی اعصابم راه می رفت. تمامی نداشت و حالا بیدار شده ام و به این خواب عجیب و غریب فکر می کنم. احساس می کنم بخش بزرگی از گذشته ی من، آدم ها و مکان هایی که می شناخته ام همه و همه می خواسته اند خودشان را از انبار گرد و غبار گرفته ی حافظه ام بکشند بیرون. موفق شده اند. نیم ساعت است که بیدار شده ام و تازه دارد یادم می آید که آن صدایی که پشت سر هم می شمرد چقدر شبیه صدای پسر خاله ام بود که دیروز وسط برف های حیاط با اتوبوس اسباب بازی اش بازی می کرد و می شمرد. یک، دو، سه و من می گفتم بیا تو سرما می خوری و بی توجه ادامه می داد که یازده، پانزده، بیست و یک، یک، دو، سه و ... .

پ.ن: عنوان، نام فیلمی ست ایتالیایی به کارگردانی «جوزپه تورناتوره».

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...