پنجشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۹

در باد تف مکنید!


آبدارچی مدرسه مان که پیرمرد به ظاهر آرام و کم حاشیه ای ست، سه چهار روز پیش یکی از دوستانم را گوشه ای خفت کرده و برایش یکی دو تا داستان ادبی - اخلاقی تعریف کرده در باره ی رفقای نااهل و آخرش هم گفته که تو پسر خوبی هستی مواظب این دوستت، که من باشم، باش که آدم از دست دوستان صمیمی اش است که ضربه می خورد! دوستم که این ماجرا را برایم تعریف کرد خشکم زد. یعنی واقعا این پیرمرد که به ظاهر سرش توی لاک خودش است در مورد من اینطور فکر می کند! چه چیزی باعث شده برود سراغ دوستم و رک و پوست کنده با ذکر نام من او را از خطری که در آینده تهدیدش می کند آگاه کند. اصلا مگر من چه خطری می توانم برای او داشته باشم! سعی کردم از کنار قضیه خیلی ساده بگذرم و با شناختی که از او دارم داستان را این طور توجیه کنم که شاید خواسته یکی دو تا داستان که پای منبر یا از تلویزیون شنیده را برای نشان دادن فضیلت و سطح سوادش برای کسی تعریف کند یا این که ادای پدر مهربان را برای دوستم در بیاورد و یا هر چیزی که فکر من به آن خطور نمی کند. اما باز هم هر بار با دیدن آبدارچی مدرسه مان این سوال که مگر او فکر می کند که من کی هستم در ذهنم پدیدار می شد. نکته جالب این جاست که آبدارچی مذکور تقریبا در همسایگی ما زندگی می کند و درتمام این سال های همسایگی جز سلام و احوال پرسی هیچ رابطه ای چه خوب و چه بد با هم نداشته ایم. دلیلش هم این بوده که من از دوازده سالگی از شهر خودمان رفته ام و تازه دو سال است که برگشته ام. تنها چیزی هم که ما را به هم پیوند می زد یکی از پسرهایش بود که هم کلاسی پایه ی دوم و سوم ابتدایی من بوده. سن و سالش هم تقریبا بیست سالی از پدر من بیشتر است. تازه من همیشه هوایش را داشته ام و احترام موهای سفید و اندام شکسته اش را نگه داشته ام. مثلا هیچ وقت به او نمی گویم برایم چایی بریزد و حتی همیشه خودم لیوانم را آب می کشم. اصلا خجالت می کشم مستقیم به او بگویم که سطل زباله ی کارگاه را خالی کند و یا روی میزها را دستمال بکشد. اما چرا باید او این حرف ها را زده باشد و تازه روز بعدش با این که به احتمال زیاد حدس زده باشد که حرف هایش به گوشم رسیده باشد زل بزند توی چشم هایم و نیشش را تا بناگوش باز کند. حالا دو سه روزی ست سعی می کنم مثل سابق به او نزدیک نشوم. هر بار هم که می اید اظهار نظری می کند و یا خاطره ای تعریف می کند زیاد جدی اش نمی گیرم. هیچ از دست او ناراحت نیستم. آدم کینه ای هم نیستم. اما زندگی درس های بدی به آدم می دهد که هیچ اخلاقی هم نیستند. وقتی به بعضی آدم ها نزدیک می شوی که درون بزرگی ندارند خودت را کوچک کرده ای. خواه مدیریت یک شرکت چند میلیاردی را عهده دار باشد یا سرایدار یک مدرسه ی کوچک باشد. منی که برخلاف خیلی از معلم ها احترام مستخدم ها و انباردارها را همیشه نگه می دارم، به درد دل ها و خاطره هایشان که هیچ جذابیتی برایم ندارند گوش می کنم، خیلی وقت ها سعی می کنم بار کاریشان را کم کنم جوی را ایجاد کرده ام که سرایدار مدرسه برود پشت سر نزدیک ترین دوستم در مدرسه این حرف ها را بزند! هر وقت به این دسته آدم های ضیف بر می خورم بیشتر از هر چیز به نیچه فکر می کنم و دیدگاهش درباره ی قدرت!

پ.ن: عنوان از نیچه است و از زبان زرتشت (در کتاب چنین گفت زرتشت) که درباره ی فرومایگان می گوید:
«و چون تندبادها بر فرازشان خواهیم زیست، به نزدیکی عقابان، به نزدیک برف، به نزدیک خورشید، تندبادها چنین می زیند!
و روزی چون تندباد بر ایشان وزیدن خواهم گرفت و با جانم نفس از جان هاشان خواهم ستاند. آینده ام چنین می خواهد.
به راستی، زرتشت تندبادی ست همه ی پستی ها را و چنین اندرز می گوید دشمنان اش را و همه ی آنانی را که آب دهان پرت می کنند: در باد تف مکنید!
چنین گفت زرتشت»

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...