یکشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۹

زندگی با طعم سیگار و روغن حیوانی


با وام کمیته­ی امداد یک وانت سفید گرفته بود و روزی دو سه بار داخل شهر بار می برد و بقیه ی روز هم یا ماشین را جلوی خانه پارک می کرد یا بی هدف در خیابان ها می چرخید. قسط های همان سال اولش را هم هیچ وقت نتوانست پرداخت کند و افتاد گردن ضامن ها. با این که مشکل قلبی داشت باز هم روزی دو پاکت سیگار می کشید. آن طور که به نظر می رسید به سلامتیش اهمیت نمی داد. پشت سر هم از سیگارش کام می گرفت و می گفت مرگ و زندگی دست خداست. دفعه ی آخر هم که کارش به بیمارستان کشید به خاطر هزینه های درمانی قید معالجه را زد و برگشت خانه تا این که همین امروز سکته کرد و مرد. نمی خواهم داستان تکراری مرگ یک ندار را برای شما تعریف کنم. او ندار بود اما برای به دست آوردن مال و منال هم زیاد به آب و آتش نمی زد. مشکل قلبی داشت اما دست از روغن حیوانی و پاکت سیگارش نمی کشید حتی اگر از سوپری سر کوچه شان قرض می گرفت! اصلا انگار زندگی بدون سیگار و روغن حیوانی از گلویش پایین نمی رفت. وضعیت بازار کار خوب نیست اما او هم تلاش چندانی نمی کرد. با زنش می نشست پای تلویزیون و سریال دیدن. در یکی از همین شب های سرد زمستان نیم ساعت تمام مشغول تنظیم دیش ماهواره شان بود تا سریال یکی از شبکه های عربی را از دست ندهد! مستاجر بود اما در حیاطشان یک کرسی قدیمی چوبی گذاشته بود و تابستان ها تا نصفه های شب قلیان می کشید و چای می خورد. یکی می گفت بی عرضه است و به فکر کار و کاسبی نیست. یکی می گفت دست خودش نیست و کاری از دستش بر نمی آید. یکی می گفت بی خیال و خوش گذران است. آدم بی آزاری بود و تنها طلبکاران و ضامن های وامش را رنجانده بود. یک چیز این آدم همیشه مرا به فکر فرو می برد. یعنی واقعا کاری از دستش بر نمی آمد یا نمی خواست زندگی را آنقدرها جدی بگیرد. شاید اگر کمی بیشتر دنبال کار و پول بود می توانست هزینه های درمانش را بپردازد و کمی بیشتر سایه اش بالای سر زن و بچه اش باشد یا حداقل به جای بدهی یک خانه ی نقلی برایشان جا می گذاشت. این ها همه حرف هایی ست که ما بعد مرگش می زنیم. یعنی ما حق داریم آدم ها را به این سادگی نقد کنیم؟!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...