شعری که شاملو برای «وارتان» سروده بود را قبل ترها در دوران دانشجوییم در مجموعه «هوای تازه» خوانده بودم. یادم هست که آن زمان حتی اسم «وارتان» را به خاطر نسپردم اما حالا بعد چند سال دکلمه ی همان شعر را یکی از دوستانم برایم آورده و دو روز تمام است هر جا که می روم آن را گوش می کنم و به «وارتان» فکر می کنم. «هوای تازه» را دوباره باز کردم و نوشته ی شاملو را درباره ی وارتان خواندم. دانشجو که بودم در درونم هزاران «وارتان» داشتم و همین باعث می شد که هیچ وقت به «وارتان» ها آن طور که باید نیاندیشم. مطمئنم روزی که آن شعر و آن یادداشت شاملو را خوانده ام باور داشته ام که خود نیز می توانم وارتانی باشم اما حالا دیگر نه. شعر را دوباره زمزمه می کنم و تعظیم می کنم در برابر مردی که به خاطر آرمان هایش زیر شکنجه لب باز نکرد تا در نهایت به رودخانه ی آرمان هایش پیوست و رفت. بزرگتر که می شویم وارتان درونمان نحیف و نحیف تر می شود آنقدر که در پاسخ آن هایی که می گویند جوانی کردند و خودشان را به کشتن دادند از سر تاکید سر تکان می دهیم!
*وارتان سالاخانیان