پنجشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۹

زمانی دایکی


زبان مادری من کُردی است اما همیشه فاصله ای بوده میان زبان مادریم (به معنای خاص کلمه) و آن چه باید به زبان کردی می خوانده ام. زبان مادری من، در جایی که زندگی می کنم هیچ مدرسه ای برای آموزش ندارد و شرایط جامعه ای هم که در آن زندگی می کنم حتی باعث شده که تقریبا بیشتر اشخاص نیاز جدی ای هم برای آموزش احساس نکنند. آن ها هم که به هر دلیلی پیگیر یادگیری زبان می شوند انگار زبانِ دیگری یاد گرفته اند! نبود آموزش در یک بازه ی تاریخی طولانی برای زبان مادری من در منطقه ای که زندگی می کنم، از زبان مادریمان انگار زیر شاخه ای دیگر خلق کرده. زیر شاخه ای که تلفیقی است از زبان ها و لهجه های مختلف و حتی گاه با ویژگی هایی منحصر به شهر محل سکونتم. شاعران و نویسندگان همشهری من همه به زبانی می نویسند که قواعد و کلماتش از آن شهر، استان و حتی گاه کشوری که در آن زندگی می کنیم نیست. پس نه خودشان از نوشته هایشان آن طور که باید خشنودند و نه خوانندگانشان. نه این که مشکل از آن ها باشد. استاندارد زبانی ای برای ما تعریف نشده. آموزش که نباشد چهل پنجاه کیلومتر فاصله ی جاده ای کلی بین قواعد و کلمات یک زبان فاصله می اندازد. این شهر پر است از آدم های مثل من. آدم هایی که همه ی آشنایی ای که با ریشه های زبان مادریشان دارند در حد بخش هایی از یکی دو کتاب به زبان کردی و گاه چند صفحه ای از یک روزنامه ی محلی است به اضافه ی برنامه های تصادفی ای که از شبکه های ماهواره ای کردی می بینند. اما بالاخره زبان مادریمان کردی است و حتی اگر بسیاری از کلمات را به کار هم نبریم آن ها را به احتمال بسیار یا قبلا شنیده و یا می توانیم معنای آن ها را بدون واسطه درک کنیم. همین آشنایی دست و پا شکسته ام به زبان مادری بعضی وقت ها ترغیبم می کند به خواندن رمان یا کتاب های شعر به زبان مادریم. بار اول که از «شیرزاد حسن» کتاب خواندم به زبان فارسی بود. اما صفحه به صفحه، پاراگراف به پاراگراف احساس می کردم که نویسنده با زبان مادریم با من حرف می زند. حتی خواندن کتابی از «یاشار کمال» نویسنده کرد که خودش هم به زبان کردی نمی نویسد هم این حس را به من القا کرده است! خواندن و شنیدن شعرهایی چند از «شیرکو بی کس»، «فرهاد پیربال»، «عبدالله پشیو» و «جلال ملکشا» هر چند که معنای بسیاری از کلماتش را درک نکنم، هر چند که می دانم مطمئنا بخشی از ظرافت های شعریشان هم از چشم هایم پنهان مانده، باز هم برایم جذاب و آرام بخش هستند و احساس می کنم این لذت چیزی جدا از شعرهایی است که به زبان انگلیسی و یا عربی خوانده و یا شنیده ام!
پ.ن: عنوان پست در زبان کردی به معنای زبان مادری می باشد!

هیچ نظری موجود نیست:

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...