چند روز پیش در جایی خواندم که دیوید هیوم رساله ای دارد که در آن از لذت تراژیک می گوید و تبدیل حرکت مغلوب به حرکت غالب. شاید این رساله بتواند پاسخ بخشی از سوالاتی باشد که این روزها خوره ی روحم شده و دست از سرم بر نمی دارد. اما در شهری که بیشتر از پانصد کیلومتر با کتاب فروشی های انقلاب فاصله دارد و برای تهیه ی کتاب فقط می توانی به تلفن چی های انتشاراتی ها اسم کتاب بدهی تا شاید هفته ای یا دو هفته بعد برایت پست کنند امید پیدا کردنش کاهش می یابد. به هر حال دیروز اتفاقاتی افتاد که تقریبا توانستم در این مورد نتیجه گیری هایی داشته باشم.
پریشب یکی از اقوام دور در شهری حدودا صد کیلومتر آن طرف تر از ما، در شبی که بیشتر مردم اینجا برای بارش برف خوشحال بودند سکته کرد و مرد. فقط زمانی می توانی صمیمانه ترین رابطه را با مرگ داشته باشی که شاهد دفن یک جسد باشی و بین مردمی باشی که ترس از مرگ را در چشم های تک تکشان ببینی. در تمام این دو روز به رابطه ی بین تراژدی و لذت تراژیک فکر می کردم. در دنیا تراژدی های زیادی وجود دارد و شاید بزرگترینِ آن ها مرگ باشد. البته تعداد افرادی که مرگ را یک تراژدی بزرگ به شمار نمی آورند هم کم نیستند. اما من فکر می کنم که هر چقدر هم یک انسان مذهبی باشد و ذهنش مدام درگیر دنیای دیگری باشد و یا از تعریف مرگ برای خودش تعریف دیگری بسازد مرگ باز هم یک تراژدی است و باز هم روی این نکته اصرار دارم که داستان مرگ برای کسانی که خودکشی هم می کنند یک تراژدی است اما آن ها به استقبال این تراژدی می روند تا از تراژدی های به گمان خود بزرگتری فرار کنند. مثلا کسانی که تراژدی زندگی را از تراژدی مرگ بزرگتر می دانند. اما اگر این رخدادها جان گداز و عذاب آورند پس چه لذتی در تراژدی هست که مدام خود نیز به دنبال آنیم. مثلا سینما را در نظر بگیریم. چرا به ازای هر کمدیِ ساخته شده تعداد زیادی تراژدی روی پرده می رود. تعداد زیادی از روان شناسان به افرادی که مدام برای اتفاقاتی که پیرامونشان رخ می دهد ابراز نگرانی می کنند لقب بیمار را اطلاق می کنند در حالی که دسته ای دیگر از لذتی سخن می گویند که این افراد در تصورات تراژیکشان احساس می کنند. اگر بیمار روانی همان کسی باشد که رفتار و گفتارش با عموم مردم متفاوت باشد بیگمان تعریف صحیحی نداشته ایم. چون بعضی وقت ها بیماری های همگانی تعریف را دچار مشکل خواهند کرد. اما اگر یک انسان را به نظاره بنشینیم و جدا از تعاریف معمول سلامت و بیماری او را مورد شناسایی قرار دهیم خواهیم دید که در بسیاری از موارد او از تراژدی لذت می برد. شاید این لذت تراژدی در جلب توجه دیگران برای ترحم و همدردی باشد با این اوصاف یک انسان در تنهایی خودش، نمی باید چنین لذتی را در سر بپروراند. اما اگر اتفاقی به دفتر خاطرات یکی از نزدیکانتان دست پیدا کرده باشید خواهید دید که در نوشته هایی که اغلب برای هیچ کس نوشته نمی شوند لذت بازگویی رخ دادهای تراژیک بسیار بیشتر از لذت اتفاقات معمول و حتی کمیک دیگر است. این را من شخصا تجربه کرده ام. اما چه لذتیست که تا به این اندازه ما را به بازگویی و تصویر سازی رخدادهایی مجبور می کند که در زمان شکل گیریشان دردناک و تاثر برانگیز بوده اند. شاید روان شناسان اصطلاحاتی شبیه به تخلیه ی روانی یا عبارتی مشابه داشته باشند و آن را به ویژگی های ضمیر ناخودآگاه ربط بدهند که خودشان هم از این تعاریف و توضیحات همیشه در پرده در ابهام می مانند. شاید هم حس زیبایی شناسی ما به گونه ای در این امر دخیل باشد.اما آیا به راستی این یک تناقض است. آیا واقعا لذت تراژیک و لذت کمیک جدای از هم هستند. مهم ترین تیجه گیری من از لذت تراژیک تغییر در طبقه بندی رخدادهای زندگی در طول زمان و در جایگاه های مختلف است. همان طور که ما بعضی غذاها را در بعضی سنین دوست داریم و سال ها بعد از آن منتفر می شویم و بالعکس و یا به بعضی غذاها در خانه لب هم نخواهیم زد اما شاید در یک مهمانی که فضای متفاوتی داشته باشد از خوردن آن لذت ببریم و بالعکس. شاید این تعریف رخدادهاست که تغییر می کند نه تغییر در احساس لذت یا تنفر و یا اصلا طبقه بندی لذات بیهوده باشد. زلزله ی هائیتی را در نظر بگیرید. باور کنید عده ای از دوستان من وقتی که از وخامت ماجرا حرف می زدند یک جور احساس لذت را می شد در بیانشان پیدا کرد. چرا؟ آیا تراژدی این زلزله هم در طول زمان قابل تغییر است. این گونه به نظر نمی رسد. آیا در این گونه تراژدی ها لذت ما فقط برای این نیست که احساس می کنیم از یک مهلکه جان سالم به در برده ایم؟ هر چه هست درک لذت تراژدی بایستی بسیار لذت بخش باشد. این طور نیست؟