پاچه ی شلوارهایمان را تا زانو بالا می کشیم. کافی نیست. در این فصل سال در پهن ترین قسمت رودخانه هم آب از کمر خواهد گذشت. پاچه های شلوارم را پایین می کشم، دیگر مهم نیست، تا کمر به آب زده ام. ماهی ها به لایه های سبز و قهوه ای روی سنگ ریزه های کنار رودخانه لب نزده اند و این پیام خوبی نیست. دو طرف تور را نا امیدانه گرفته ایم و پهنای رودخانه را از سوراخ های تور می گذرانیم. سردیِ آب که از گلویِ طاقتمان بالا می آید به آرامی طناب های تور را از دو طرف ناامیدانه جمع می کنیم. یعنی حتی یک ماهیِ بازیگوش هم از مهاجرت گروهیشان باز نمانده؟ بوی کبابِ ماهی از هیچ کجا به مشام نمی رسد اما کنار آب دور آتش جمع شده ایم و سردی پاها و خیسیِ شلوارهایمان را به گرمای آتش و جلوه ی زیبای لانه ی باشکوه لک لکی بر فراز تیرهای برق سپرده ایم. تیرهای برق مرا به یاد رشته ی تحصیلیم نمی اندازد فقط می خواهم بدانم که این لک لک پیر با چه انگیزه ای این همه چوب را تا آن بالا کشانده است؟ ابلهانه نیست که در این عمارت زیبا فقط قورباغه سرو شود؟
--------------------------------------------------------
پدر بزرگ به روز ولنتاین می خندد و سعی می کند آن را با کلمه ی دیگری جایگزین کند. «بدعت، بدعت، ... » و کلی با همین بدعت جمله سازی می کند. فقط گوش های من است که عینک هایش را همراهی می کند. حق با اوست. او به بهانه های بزرگتری احتیاج دارد برای شاد بودن.
--------------------------------------------------------
سینیِ بزرگ را روی صندلی عقب جا می دهم. سی سهمٍ تقریبا هفتصد و پنجاه گرمی. چربی هایش اندکی بیشتر از حد معمول است. گوسفند را همین امروز که در خانه نبودیم به دار آویخته بودند. از نبودنم خوشحالم. دیدنِ جان کندن حیوانات آزارم می دهد. سال ها پیش وقتی که هیچ مردی در خانه نبود، زن های فامیل که خودشان را برای بریدن سرِ یک مرغ هم جایز نمی دانستند کشتار مرغ را به دست یک مردِ ده ساله سپردند و آن مرد من بودم. پاهایم روی بال هایش می لرزید. هر دو رو به قبله ایستاده بودیم. عمه ام از پشت سر داد می زد که حرامش نکنم. باید در کمتر از چند ثانیه گردنش جدا می شد. می گفتند همان بار اولش مشکل است اما هنوز هم تکرارش برایم ناراحت کننده است.قربانی را مهمان هایمان انجام داده بودند و اصرار داشتند که گوشت هایش را به فقرای شهر برسانیم. با گفتن این جمله ی آخر حس غروری در صورت هایشان دیده می شد. مطمئنم در آن لحظه خودشان را در زیر درخت هایی پر سایه در بهشت می دیدند و ما هر چه می گفتیم فقط صدای نهرهای پر از عسل در گوششان طنین انداز می شد.
- الو ببخشید شماره منزل ... رو می خواستیم.
- الو ببخشید منزل آقای/خانم ... . یک مقدار گوشتِ قربانی بود تصمیم گرفتیم بین آشناها تقسیمش کنیم. اگه میشه لطف کنید آدرستون رو .... .
صداهایی لرزان و نگاه هایی ملتمس که غرورشان را شکسته و برای کمتر از یک کیلو گوشت قربانی باید تکبر ناخواسته ی صدا و نگاه ما را تحمل می کردند. خانه هایی که شاید کمتر کسی بتواند یک شب را در آن به روز برساند. درهایی که از ترس طلبکارها دقایق زیادی باز نمی شدند. تشکرهایی که نباید می شنیدم. دیگر چنین مسئولیت سنگینی را نخواهم پذیرفت.