قمقمه ی سبز پشت کوله پشتی اش که از در گذشت روزهای آرام و بی دغدغه اش برای همیشه این طرف در جاماند. هر کسی به سهم خودش برای جشن انقلاب روز اول مدرسه اش کادو گرفته بود. دفتر فانتزی مرد عنکبوتی، کوله پشتی خرگوشی برزنتی، جامدادی جعبه ابزاری، سر مدادی کارآگاه گجد و تا دلت بخواهد خرت و پرت ریز و درشت در شکل های مختلف. از بدرقه ی پدر و مادرش می شد فهمید که امروز برایشان روز مهمی است. انگار هنوز باورشان نشده باشد که بچه شان شش ساله شده. از نگاه هاشان می شود فهمید که با بدرقه ی کودکشان آرزوهای از دست رفته ی کودکیشان را هم بدرقه می کنند. این نگرانی ها برای کودکی است که باید راهی را که پدر و مادرش نرفته است را طی کند و امروز روز اول این ماموریت خانوادگی بود. هجده سال پیش من هم از یکی از همین درها گذشتم اما پدر و مادرم این طرف در، مرا زیر باران نصیحت نگرفتند و کسی آن طرف در برایم دست تکان نداد. مادرم سال اول دبیرستان بین آشپزخانه و مدرسه ، همان اولی را انتخاب کرده بود و تا زمانی که هم کلاسی های قدیمی اش که اکثرا معلم شده بودند را نمی دید برای ترک تحصیلش حسرت نمی خورد. همین بود که روز اول مدرسه تا زمانی که از کنار ترانس برق سرکوچه گذشتم، فقط همین پیام را برای من داشت که از پیاده رو بروم و تا سال ها هیچ وقت از درسم سراغ نگرفت. پدرم هم که شب روز اول مدرسه ام فقط چند بار یادآوری کرد که صبح خواب نمانم. روز اول مدرسه ام برای او روز مهمی نبود چون خودش بیست سال تمام روز اول مدرسه، برای بچه های مدرسه ی خودشان «جشن مهر» برگزار کرده بود و تازگی این رخداد را برای من درک نمی کرد. خلاصه روز اولمان مثل هم نبود اما در یک چیز مشترک خواهیم بود و آن این است که او هم از امروز کم کم معنای دغدغه و ذهن پریشان را درک می کند. به قولی کم کم او هم بزرگ می شود. یک زمانی این عبارت کلیشه ای را در ذهن ما فرو کرده بودند که عزیزم انسان یعنی دغدغه و این دیوانه ها هستند که ذهنشان مشغول نیست و از هر دو جهان آزادند! کمی که بزرگ تر شدیم فهمیدیم که انسان های پر دغدغه اکثرا دیوانه وار یادشان می رود که انسانی بیاندیشند و انسانی زندگی کنند. شاید این جمله درست باشد که دغدغه های بزرگ، انسان های بزرگ می سازد و شاید حتی این جمله هم در مورد خیلی ها صدق کند که انسان های بزرگ، دغدغه های بزرگ دارند. اما این جمله همیشه درست نخواهد بود که انسان های با دغدغه های بزرگ و یا انسان های بزرگ حتما انسانی زندگی کرده اند و حتما روی این نقل قول خط خواهم کشید که بگوید انسان های بدون دغدغه های بزرگ، انسانی نخواهند زیست و اگر باز هم گیر بدهی که تعریفت از انسانی زندگی کردن چیست من جوابی برای تو نخواهم داشت!
اما دلم برای امروز این کودک شور می زند. نه برای دعواهای سر راه مدرسه اش. نه برای گم شدن پاکن و مداد و جامدادیش و مطمئنا دلم برای نمره نگرفتنش هم شور نمی زند. دلم برای روزهایی شور می زند که به خاطر نبردن دستمال کاغذیش، نگرفتن ناخنش، ننوشتن تکالیفش، شکستن شیشه ی مدرسه اش، نمره های پایین و تمام این اتفاقات خنده دار غصه بخورد، بترسد، گریه کند، دروغ بگوید. اگر غصه خوردن و ترسیدن و گریه کردن و دروغ گفتن های مسخره و بی مورد یعنی بزرگ شدن و معنای دغدغه این است. من فکر نمی کنم که این ها تنها راه هایی باشند که باید طی شوند تا انسانی که بزرگش می خوانید آن طرف این جاده ها برایتان دست تکان دهد!