(سرباز
قدم
رو)
این جا دیگه جای تو نیست
برو
ببین چگونه تفنگت
میان آن دست های ماشه چکان
به خواب رفته
«پا مرغی» و «بشین پاشو» بسه دیگه
ژست غرور هم
از یادمان رفته
(پادگان
قدم
رو)
سرباز
برو
بدو
این چکمه ها اسمشان «پوتین» است
حواست که نباشد
ردشان را که گم کنی
سر و کارت با «گیوتین» است
(به راست راست)
لعنت به راست
(به چپ چپ )
لعنت به چپ
آن مرد آمد
این دوازده سال با او چه کرده است
او دیگر با «داس» نیامد
آن مرد که تمام انسان بودنمان
زیر صدایش
و آن تکه کفن های روی دوشش
دفن می شد
یک راست به سمت ما آمد
(عقب گرد)
سرباز
برگرد
و مردی را که قرار بود در باران بیاید
هیچ گاه ندیدیم
باید یکی ورای این درجه ها
فریاد می کشید
(آزاد باش)
و آن فریاد
من بودم
سهشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸
آزاد باش
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر