- ببخشید آقا کاغذ «فابریانو» دارید؟
منوچهر جنسای داخل مغازه رو برچسب می زد. سرش هنوز پایین بود که گفت چه رنگی باشه خانم؟
- صورتی
سرش رو که بلند کرد به تته پته افتاده بود. دست خودش نبود که پرسید چرا صورتی؟
دختر سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد و فقط سرش را به نشانه ی بی اهمیت بودن رنگ کاغذ اندکی تکان داد.
منوچهر برگشت تا کاغذ را از داخل کارتن انتهای مغازه بیرون بکشد. کاغذ را که بیرون می کشید به هیچ چیز فکر نمی کرد فقط یک لحظه با خودش گفت این قرمزه قشنگ تره. کاغذ صورتی رو بیرون کشید. یه چیزی به ذهنش رسید انگار برای یه لحظه رفت تو نخ دختره. گوشه ی کاغذ صورتی رو دزدکی پاره کرد و یهو برگشت
- خانم یه دونه صورتی مونده اونم گوشه ش پاره شده اشکالی نداره این قرمزه رو بدم. خیلی خوش رنگه ها؟
دختر باز هم با همان ژست قبلی سوالش را پاسخ داد.
منوچهر کاغذ قرمز رو هم در آورد و دو تاش رو گذاشت روی ویترین. سرش را که بلند کرد احساس کرد که قبل از حرف زدن باید آب دهانش را دوباره قورت بدهد.
- خانم این یکی هم که گوشه ش پاره شده اشانتیون برای شما. قرمزش به نظر من خوش رنگتره این رو وردارید.
به محض این که دختر از در مغازه بیرون رفت. دست منوچهر ناخودآگاه رفت روی کلید و قفل مغازه. قبلا آن دختر را هرگز ندیده بود. باید بیشتر می شناختش خودش هم نمی دانست چرا! چند بار موتورش را هندل زد تا بالاخره روشن شد. هنوز از چشم دور نشده بود. با خودش گفت نباید بفهمد. سعی کرد مسیر را حدس بزند و میان بر بزند. تا سر خیابان دوم هنوز مسیر را درست رفته بود. دلهره ی عجیبی داشت. شروع کرد به حدس زدن مسیر بعدی. خیابان نیلوفر را که پیچید دختر داشت انتهای خیابان را به سمت یک کوچه ی فرعی می پیچید. به سرعت خودش را به ابتدای کوچه رساند. اما دختر غیبش زده بود. با خودش گفت پس حتما همین کوچه می شینن و لبخند بر لب راهی خانه شد.روزهای بعد تمام اوقات بیکاریش را داخل همان خیابان پرسه می زد تا یک بار دیگر دختر را ببیند. عبور و مرور بی مورد برای جوان ها آن هم در آن کوچه های باریک و دراز در شهرهای کوچک یک جور آبروریزی بود. بالاخره یک روز دلش را به دریا زد و وارد کوچه شد. کوچه ی باریک و درازی بود. ناگهان در جا خشکش زد. فکرش را هم نمی کرد. انتهای کوچه بن بست نبود. از سمت راست، انتهای کوچه می پیچید به خیابان تعاون.
تمام هفته ی بعد را جلو مغازه نشسته بود و خیابان را به امید دیدن دختر می پایید. بعد از ظهر یه روز گرم فیات سفید قدیمی، میدانچه را که پیچید درست دم در مغازه ایستاد. دختر از ماشین پیاده شد و یک راست وارد مغازه شد.
منوچهر که شوکه شده بود به دنبال دختر وارد مغازه شد. چشمشان که به هم افتاد دختر با لبخندی که انگار همیشه روی صورتش بوده پرسید
- ببخشید آقا خودنویس دارید؟
منوچهر تمامی اقلام ویترین سمت راست را بی دلیل توضیح می داد. دختر دزدکی منوچهر را می پایید که هول برش داشته بود.
- با شیطنتی که در وجود اکثر دخترها می شود پیدا کرد خواست که در مورد مشخصات و کیفیتش اطلاعات بیشتری داشته باشد.
منوچهر هم با آب و تاب صحبت می کرد و گهگاهی نیم نگاهی هم به آن چشم های میشی درشت می انداخت.
- اجازه هست بازش کنم یه نگاه بندازم
- راستش ... بله اختیار دارید بفرمایید
دختر روی کاغذ نوشت رومینا
- منوچهر چشم هایش برقی زد و گفت اسم خودتون رومیناست؟
- نه اسم برادر زاده ام رومیناست
چیزی نمانده بود منوچهر اسمش را بپرسد. اما به یکباره سرخ شد و چیزی نگفت
- همین خوبه آقا. چقدر تقدیم کنم؟
- قابل شما رو نداره خانم. باشه خدمتتون
- لطف دارید مرسی . چقدر تقدیم کنم؟
- راستش مهمون من . شما که همیشه از این جا خرید می کنید این یه بار رو مهمون من باشید.
- نه آقا نمیشه. ممنون . لطف دارید . اگه میشه یه کم عجله کنید. بابام دم در منتظره
- بله خانم. هشت هزار تومان. البته قابل نداره
دختر که از مغازه بیرون رفت. موتور سیکلت آبی رنگ پشت سر فیات سفید دور میدان را پیچید. این بار دیگر نباید اشتباه می کرد. سعی کرد اندکی فاصله بگیرد. غافلگیر شده بود فیات داشت از شهر خارج می شد. باز هم بدشانسی آورده بود. آن ها مقصدشان خانه نبود. باید بر می گشت.
مدت ها بعد یک روز که منوچهر اتفاقی با دوچرخه ی «پراید بایک» آبی رنگش زیر گرمای آفتاب بیرون زده بود به یکباره از کنارش رد شد. همین که رد شد تازه شناختش. چیزی نمانده بود کنترل فرمان از دستش خارج شود. خجالت کشید. مستقیم مسیرش را رفت تا از چشم او پنهان شد. باید بر می گشت. پشت سرش را که نگاه کرد هیچ کس نبود. با سرعت مسیر آمده را برگشت. داخل کوچه ی عریضی یک در بسته شد. تنها احتمالی بود که می شد زد.
شب همان روز دوباره همان مسیر را با دوچرخه آمد. خودش بود. خود خودش. از خوشحالی نمی دانست چکار باید بکند. فیات سفید رنگ دقیقا جلوی همان در پارک شده بود. از فردای آن روز تمام مسیرهای کاری و غیرکاری منوچهر دقیقا از همان کوچه می گذشت. چه رفت چه برگشت.
اسمش مینا بود. آمار گرفتن در شهرهای کوچک زیاد کار مشکلی نبود. بالاخره آنقدر مینا و منوچهر چشمشان به جمال هم روشن شد تا بالاخره مینا هم این داستان برایش جذاب شده بود.
منوچهر فقط نگاه می کرد. همین. آن ها تمام طول کوچه را به هم نگاه می کردند.
بعد از ظهر پنجشنبه بود که منوچهر تازه می خواست کرکره ی مغازه را پایین بکشد که زنی پشت سرش گفت مادر جان کاغذ کادو دارید؟
همین که برگشت و مینا و مادرش را دید دستش را از روی کرکره برداشت. کرکره با سرعت به جای اولش برگشت.
- سلام. بله الان می دم خدمتتون
- خدا حفظت کنه مادر جان
کل کاغذ کادوها را روی ویترین گذاشت
- بفرمایید مادر جان. مینا خانم این هم کاغذ کادو . زر ورقش هم هست. کاغذ کادو شیشه ای هم اگه خواستید اینا هستن که تازه اومدن.
- مرسی پسرم همین کاغذیه کافیه. دستت درد نکنه. این سه تا رو برام بپیچ
مینا زل زده بود به منوچهر. یهو دستش رو کشید و یکی از کاغذ کادو شیشه ای ها رو هم برداشت
- مامان اینم برداریم قشنگه
- آره مادر جان این رو هم برامون بذار تو نایلون
منوچهر رو کرد به طرف مینا و گفت
- دختر خوش سلیقه ای دارید خانم. الان همه از این کاغذ کادوا استفاده می کنن
- ممنون پسرم. بچه های این نسل همه خوش سلیقه هستن . اگه میشه لطف کنید حساب کنید
مادر مینا که کیفش را در آورد. منوچهر از فرصت استفاده کرد و به مینا نگاه کرد. برای چند ثانیه ی کوتاه به هم زل زدند و به یکباره سرشان را به طرف مادر برگرداندند.
- قابل شما رو نداره . همون سیصد تومن رو بدید کافیه.
- بفرمایید پسرم
روز بعد که مینا به بهانه ی دیدن منوچهر برگشت تا یک کاغذ فابریانوی دیگر بخرد کرکره ی مغازه ساعت چهار بعد از ظهر هنوز پایین پود. حدود ساعت نه شب که مادرش از سوپرمارکت سر کوچه بر می گشت گفت
- مینا جان دنیای عجیبیه اون جونی که کاغذ کادوا رو ازش گرفتیم رو یادته؟
مینا ترسید مادرش بویی برده باشه. با لحن بی تفاوتی گفت
- چرا یه کمی یادمه. خب؟
- فوت شده مادر. تو تصادف. دنیای عجیبیه همین دیروز دیدیمش. پاشو بیا سبزیا رو پاک کن
مینا زل زده بود به گل قرمز روی میز تلویزیون. همان قرمز کاغذ فابریانو بود. دقیقا همان قرمز
- مادر مگه نگفتم بیا سبزیا رو پاک کن. تو که هنوز اون جایی
چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸
کاغذ فابریانو
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر