جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

پاریس کوچولو!


شما هم باید شنیده باشید. نوجوان ها و جوان های بیشتر شهرهای ایران وقتی از شهر خودشان برای یک آدم غریبه تعریف می کنند می گویند که شهرشان به «پاریس کوچولو» معروف است. هر وقت این اصطلاح طنزآلود را می شنوم به گسترش روز افزون فرهنگی فکر می کنم که پدر بزرگ هایمان انکارش می کردند، پدرانمان سعی در گذراندنش از صافی شدند و هم نسلانمان با همین لحن طنزآمیز مجبور به پذیرشش شدند. اگر دقت کرده باشید وقتی می گویند پاریس کوچولو یعنی به شهرشان افتخار می کنند هر چند که به ظاهر شروع کنند به نقد برخی تغییرات فکری و ظاهری! آن ها واقعا افتخار می کنند به این که نمای شهرشان تغییر کرده. مردمانش خوش لباس تر و رفتارشان قالب جدیدی به خودش گرفته که در آن آزادی های فردی و اجتماعی گسترش یافته. شاید نسل گذشته وقتی این کلمه را به کار می بردند دندان هایشان را محکم روی هم فشار می دادند و آه می کشیدند که وای بر ما و فرهنگ و اعتقادات ما. اما این نسل دلش پاریس می خواهد. پاریس. هر چند که کوچک باشد!

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۹

راز مجسمه های یخی


هشت نه سال پیش در یکی از همین روزها بود که در پارک جنگلی شهری که در آن تحصیل می کردم برنامه ای تدارک دیده بودند به اسم جشن آدم برفی ها. در شهری که بارش سنگین برف در پیشینه ی تاریخیش، مردم را به فکر تهیه ی سوخت و تعمیر وسایل گرمایشی و پینه کردن سقف های خانه هایشان می انداخت تا تفریح و سرگرمی، برگزاری جشن آدم برفی یک ابتکار خوب بود. کلی آدم ریخته بود آن جا. بچه هایی که از شدت سرما به زور دستشان را از جیبشان در می آوردند و به بزرگترهایشان اشاره می کردند که مثلا سیب بگذارند جای بینیش یا یک چوب دراز فرو کنند بین پاهایش که شبیه شخصیت فلان کارتون محبوبشان باشد. پدربزرگ هایی که تا دلت بخواهد برف دیده بودند اما آدم برفی نه! جوانترها هم آمده بودند. اما به نظر نمی رسید آدم برفی خیلی برایشان مهم باشد. آن روز واقعا نفهمیدم که دخترهایی که با گوشه ی چشم هم به آدم برفی ها نگاه نمی کردند چرا آمده بودند. شاید آمده بودند که چند ساعتی از خانه دور بمانند یا به قول دوستم برای آن که ما دزدکی چند تایی گلوله برف نثارشان کنیم! اما خیلی خوب می دانستم که ما چرا می رفتیم. زمانه ی عجیبی بود. شاید نسل های بعد هیچ وقت تجربه اش را نداشته باشند. برف بهانه ای بود که دخترها برای چند ساعت هم که شده از چادرهایشان جدا شوند (با چادر که نمی شد روی آن همه برف از سراشیبی بالا رفت!) و مثل دخترهای شمال اروپا لباس زمستانی بپوشند. زیباییشان صد چندان می شد و این صحنه ها بیشتر از آدم برفی ها برای من و دوستانم جذاب بودند. موقع برگشتن فرصتی شد که یک نظر آدم برفی هایی را که ساخته بودند ببینیم. حالا که فکر می کنم آن روز لذت بزرگتری بوده که هرگز به آن پی نبرده ام. لذت بودن آن همه آدم غریبه کنار هم به بهانه ی آدم برفی ها و یا اصلا به هر بهانه ای. بهانه ای شاید جدا از آن چه که در شهر می گذشته. چند تایی از آدم برفی ها فوق العاده بودند. چند تایی هم مجسمه ی یخی حیرت آور از مجسمه سازهای شهر. خوب یادم هست که یکی از دوستانم گفت احمق ها وقتی می دانند فردا صبح همه اش آب می شود چرا اینقدر انرژی تلف کرده اند. دوست دیگرم هم گفت حتما از آن عکس و فیلم می گیرند! عکس و فیلمش که می ماند. بالاخره قانع شدند و برگشتیم. من اما چرایی ساختن آن مجسمه ها را هنوز هم با خود دارم. یعنی مشابهش را با مثلا چوب یا فلز ساخته اند که بماند؟ شاید با یخ و برف صرفا تمرین می کرده اند؟ شاید هم به خاطر لذتی که در آن چند ساعت خاص می برده اند و یا عرضه کردن هنرشان به خودشان و آن چند صد نفر و علاقمند کردن دیگران به حرفه شان. نمی دانم. اما درک اثر هنری ای که هنرمندش از ناپایداری آن آگاه باشد برای هر کسی سخت است. یعنی همین که منِ بازدید کننده بعد از سال ها آن کارها و تصویرها را به خاطر دارم برای آن هنر موفقیتی محسوب می شود؟ اصلا تاثیر گذاری یک هنر چقدر وابسته به پایداری آن است؟ کلی جواب برای این سوال ها هست. اما آیا واقعا آن مجسمه سازها هدفشان همین هایی بوده که ما فکر می کنیم؟

سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

به کجا هیچ کس نمی داند


دوازده ماه از خدمتم مانده و هنوز حتی برای گرفتن عکس چهار در شش پاسپورتم هم اقدام نکرده ام اما هر شب با کلی امید و آرزو صفحه گوگل را باز می کنم و سرچ می کنم: مدارک مورد نیاز جهت صدور گذرنامه، مدارک لازم برای تحصیل در دانشگاه های آسیا و اروپا و آمریکا، شرایط گرفتن ویزای دانشجویی و کار، شرایط آزاد کردن مدرک و ترجمه آن، خاطرات رفتن از ایران، هزینه ی بلیط هواپیما و هر چه که آن شب آرزو کرده باشم. بعضی وقت ها آن قدر از رفتنم مثلا به یک کشور خاص اطمینان دارم که شروع می کنم به سرچ مقایسه هزینه های مسکن در شهرهای مختلف آن جا.
اگر نقاش بودم و می خواستم تصویری از شرایط فعلیم به شما بدهم. جوان پریشان و آشفته ای را ترسیم می کردم که هیچ حواسش نیست که نصف موهایش سفید شده و موهای پیشانیش تنک شده. اگر درست به نقاشی نگاه کنید خواهید فهمید که آن لحظه به هیچ کدام از این ها فکر نمی کند. حتی به این که در این هوای سرد با زیرپیراهن نازک و زیر شلواری گل و گشادش کجا می رود. سبک نقاشی نه مدرن است و نه پست مدرن. باید برای اواخر قرن هفدهم یا اوایل قرن هجدهم باشد. نه خانه ای دارد. نه ماشینی و نه هیچ چیز دیگر. البته شاید هم باشد. اما برف همه جا را گرفته. اگر خودتان را بگذارید جای آن که می رود و نگاهش طرف شما نیست شما هم لرزتان می گیرد از آن همه سرما. دنبال رد پا نگردید. رد دم پایی هایش روی برف نیفتاده. اما رفته. دارد می رود. به کجا هیچ کس نمی داند.

شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۹

جان دل دیگر اینجا خبری نیست. نپرس!


- سلام. خوبی؟ چه خبر؟
- سلام. مرسی. تو خوبی؟ اِی می گذره. تو چه خبر؟
- اِی ...

حبیب آقا بقال سر کوچه که می پرسد چه خبر یعنی یک چیزی بگو برویم پی کار و کاسبیمان. هم کلاسی های قدیمی که بگویند چه خبر یعنی بگو ببینم زندگی به کام من است یا تو. بعضی چه خبرها هم مادرانه است. پدرانه است. یعنی دلم برایت تنگ شده. آدم های زبر و زرنگ هم که بگویند چه خبر یعنی زحمتی داشتم برایتان. بعضی وقت ها هم چه خبر یعنی سر خط خبرها. اما تو که می گویی چه خبر. دلم می گیرد. یعنی حرفی برای گفتن پیدا نکرده ایم. یعنی خنده هایت کم شده. دلتنگی. تنها شده ای. تا می گویی چه خبر سرد می شود بدنم. کرخت می شود انگشتانم روی کیبورد. جان دل دیگر اینجا خبری نیست. نپرس!

چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹

کجایمان درد می کند؟


ترجیح می دهم بیشتر به «دکتر جک میکلر» در فیلم «دون ژوان دو مارکو» فکر کنم تا به آبدارچی مدرسه مان که کتری بزرگ و بدقواره آبدارخانه را درست و حسابی آب نمی کشد و برای وقتِ استراحت دوم یک قاشق چای خشک را با کمی آب نیمه جوش اضافه می کند به همان ته مانده چای وقتِ استراحتِ اول. اما مجبورم به این فکر کنم که چرا روانشناسی در ده روز مانده به بازنشستگیش به جای شمردن شماره های معکوس با تمام قدرت و انگیزه از تجربه تمام سال های کاریش برای کمک به بیمارش استفاده می کند اما تقریبا همه همکارهای من سال شمار معکوس بازنشستگیشان را هر ماه و شاید هر هفته و هر روز حساب می کنند.اینجا یک «فورد کاپولا» می خواهد که بیاید و از یکی از همین فضاهای کاری یک فیلم بسازد. بین این همه بیمار روانی یکیمان را برجسته کند تا که شاید حداقل فکری به حال یکی از این بیماری های همه گیر بشود و این قدر هر روز کاش کاش نکنیم. تا مایی که هر روز بیشتر از آن که با خانواده هامان باشیم در محیط کارمان هستیم به جای این همه پشت سر هم حرف زدن و زیر آب زدن و اخم و تخم کردن، کمی با هم مهربان تر باشیم. مایی که دائم برای ارتقای سمت و رضایت مافوق هایمان تن به تحقیر می دهیم اینقدر دروغکی قهرمان بازی درنیاوریم و با کوچک کردن همکارانمان جوانمردیمان را به رخ دیگران نکشیم که بیشتر از خانواده هایمان همکارهایمان ما را می شناسند! به جای گیردادن های بی مورد و سرک کشیدن در حوزه خصوصی یکدیگر حداقل کارمان را درست و حسابی انجام دهیم. همان چیزی که بابت آن پول می گیریم! کاپولایی باید بیاید و به ما نشان دهد که کجایمان درد می کند!

پدرخوانده و من دچار ترس می شوم!


در فیلم «جزیره دکتر مورو» (از جان فرانکن هیمر) زمانی که بازیگر نقش اول داستان جزیره را با موجوداتِ نیمه آدم - نیمه حیوانش ترک کرده می گوید: «... نگاهی به دوستانم می اندازم و به خاطر می آورم علاقه ام را به مردمِ حیوانی. احساس می کنم که انگار خوی حیوانی در آن ها فوران کرده و آن ها نه کاملا حیوان هستند و نه کاملا انسان. بلکه ترکیب ناپایداری از هردو. به اندازه خلقت های ناپایدارِ مورو و من دچار ترس می شوم» واقعا مرز بین انسان و حیوان کجاست؟!
-------------------------------
«پدرخوانده» (از فرانسیس فورد کاپولا) را هم دوباره دیدم. هنوز هم دیدنش برایم لذت بخش است. آن بخش مردنِ «دن کورلئونه» (مارلون براندو) را هر چند وقت یکبار آدم باید ببیند تا یادش بیاید که بازیگری یعنی چه. صحنه گریه کردنش بعد از مرگ پسرش، صحنه ی رویارویی مایکل (آل پاچینو) با آن دختر سیسیلی و اصلا کل فیلم را آدم باید چند وقت یکبار ببیند. بعضی دیالوگ هایش هم مثل موسیقی پس زمینه فیلم و تن صدای مارلون براندو برای مدت ها با آدم می ماند. البته سخن گفتن از فیلمی که تقریبا هر عاشق سینمایی آن را دیده سخت است و قصد من تحلیل فیلم نبوده و نیست!

شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹

گم شده


اگر یک روز مجبور به ازدواج شدم، می دهم اسم و عکسم را در تمام روزنامه های کثیر الانتشار چاپ کنند و بالای آن با فونت درشت بنویسند گم شده. بالاخره دختری تماس خواهد گرفت. نه برای دریافت مژدگانی و نه به خاطر ترحم و احساس وظیفه در مقابل اجتماع. چون فکر می کند که باید این کار را بکند. بدون هیچ شک و تردیدی گوشی اش را بر می دارد. شماره را که وارد می کند آب گلویش را قورت می دهد. اشک چشم هایش را که پاک می کند خش صدایش را صاف می کند و با لحنی کاملا جدی بدون آن که منتظر شود صدای کسی از پشت خط بیاید می گوید که مرا قبلا می شناخته و بهتر است تنهایم بگذارند! او تنها کسی است که می تواند همسر آینده ام باشد. او که تنهاییم را از من نخواهد گرفت!

پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

مُردگی!


هفته و چهلمم که تمام شد دیگر تنها شدم. تنهایی مطلقی که فکرش را هم نمی توانی بکنی چون هنوز زنده ای و زندگی را نمی فهمی. تنها مردگانند که زندگی را، که مُردگی را، می فهمند. هر روز یک عده آدم غریبه می آیند، تاریخ تولد و مرگت را سرسری نگاه می کنند و با سن خودشان مقایسه اش می کنند و می روند. از نگاه هایشان مشخص است که برای دیدن ما نیامده اند. از ترس مردن خودشان است که می آیند اینجا. بله. برای تسکین درد نبودنشان. می دانند که بالاخره می آیند پیش ما. یکی دو هفته فکر و ذکرم شده بود این که چطور مدیریت زمان کنم تا از این تنهایی فاصله بگیرم. کاری که زنده بودنی می کردم. بعدها همه چیز ملموس تر شد. خب زمان یعنی تغییر. یعنی شمارش معکوس تا مرگ. وقتی که مرده ای و هیچ چیز تغییر نمی کند مدیریت زمان دیگر چه معنی دارد. اما نمی شد بیکار بمانم. پس مجبور شدم همان کاری را بکنم که دیگران می کنند. سرک کشیدن توی زندگی همدیگر. تفریح خوبی است. شاید زندگی فلسفه داشته باشد اما «مردگی» نه! فکر کنم مرده ها دیگر این حق را داشته باشند که پشت سر مرده حرف بزنند. همان کاری که خیلی از مرده ها متخصص این کارند. بالاخره خیلی از همین همسایه های من، هفتاد هشتاد سال از زندگی شان را در همین زمینه فعالیت کرده اند. بگذارید از همسایه ی تازه ام برایتان بگویم. اولین تجربه ام در تجسس در زندگی مرده های اطرافم است. برای شروع تمرین سختی است. پیرمرد غرغرویی که خیلی کم حرف می زند. بیشتر نق می زند و فحش می دهد. باورش نمی شود مرده. بیشتر مرده های قطعه های مجاور این روزها در مورد همسایه ی من حرف می زنند! گویا همه زنده که بوده اند می شناخته اندش جز من! از خساستش می گویند. از ثروت بزرگی که جا گذاشته. از تندخویی و پرخاشگریش. از تنهایی اش. از شرایط بد زندگیش و این که کسی دوستش نداشته. که دوستی نداشته. بیشتر مرده ها به او می خندند. طعنه می زنند. من اما دلم برایش می سوزد. چند روزیست نشسته روی سنگ قبرش. می خواهم بپرسم که دلش برای چه چیز دنیا تنگ شده. بپرسم که چرا همه ی عمرش را گوشه ی مغازه اش تنها گذرانده. مسافرتی نرفته. زن و بچه هایش را به خاطر خساستش رنجانده. با همسایه هایش خوب تا نکرده. دوستی نداشته. کتابی نخوانده. از دیدن فیلم و شنیدن موسیقی ای لذت نبرده و هزار چرای دیگر. اگر زندگی را آن طور وحشتناک می دیده چرا خودکشی نکرده. اصلا از مرگ می ترسیده؟ یعنی واقعا از گذشته اش پشیمان نیست. اگر هست پس چرا گریه نمی کند. پس چرا بعد مردن هم با کسی حرف نمی زند که خالی شود. چرا سرش را نمی گذارد روی سنگ قبرش و زار زار نمی زند زیر گریه که دیگر این دنیا دست از سرش بردارند! ما مرده ها هم هنوز دردهای انسانی داریم. دلمان برای هم، دلمان برای خودمان و برای زنده ها می سوزد. مثل این که همه ی دردها با مرگ تمام نمی شوند. نکند ما هنوز زنده ایم. نکند مردنی در کار نباشد!

دوشنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۹

که می رسد


گیرم که به این کمربند زلزله
سوراخی اضافه کنید
وقتش که رسید
که می رسد
هیچ سگکی
قار و قور شکم های گرسنه
و عطش نگاه های تشنه را
تاب نمی آورد

شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۹

لذت بعضی یاد دادن ها


امروز در یکی از مراکز فنی حرفه ای در مورد یکی از سیستم های حفاظتی ای که قبلا کار کرده بودم کنفرانس داشتم. تجربه ای متفاوت از تدریس در هنرستان های آموزش و پرورش است. اول این که تقریبا همه ی فراگیرانی که آن جا هستند هدف اصلی شان از شرکت در کلاس ها یادگرفتن است و این انگیزه ی مدرس را به شدت افزایش می دهد. دوم این که سن و سال های متفاوتی دارند و این رنج های سنی متفاوت مزایا و معایب خودش را دارد. بهترین مزیتش این است که کنترل کلاس خیلی ساده تر می شود. اما در معایبش می توان گفت که چون سطح آموخته های پیشین افراد متفاوت است باید مطالب به شیوه ای ارائه شود که برای دسته های پایینی سنگین و برای دسته های بالایی ساده و کسل کننده نباشد. اما جدای از این ها امروز یک چیزی مهم تر از این ها دستگیرم شد. لذت یاد دادن بدون چشم داشت مادی و خارج از فضای کاری را قشنگ درک کردم. یاد دادن چیزهایی که تک تک قسمت هایش را با تلاش و پشتکار آموخته بودم. لذت آموختن چیزهایی که برای یادگرفتنش منت کسانی را کشیده بودم که دوست نداشتند یک کلمه اش را هم یاد بگیرم چون فکر می کردند رقیب کاریشان می شوم. در حالی که یک روز خیلی ساده کیفم را برداشتم و صندلی ای که فکر می کردند دارد به صندلیشان نزدیک می شود را گذاشتم برای خودشان تا برای تنوع بعضی وقت ها روی آن هم خستگی در کنند!

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

دیگر چه تحول بزرگی باید اتفاق بیافتد؟!


صد سال دیگر هم روی ماشین هایشان بنویسند «لذتی که درگذشت هست در انتقام نیست» باز هم می کشند. بخششی در کار نیست. فعلا که اینجا همیشه خون، خون آورده. از وقتی که یادم هست این دوازدهمی ست. یکی از این طایفه و یکی از آن. رفته بوده سر زمین. شب که بر نمی گردد مادرش می فرستد دنبال برادرش که نکند. که همان شد که مادرش گونه هایش را با ناخن چنگ بزند و برادرش دست روی قرآن بگذارد که انتقام بگیرد.
بیشتر از سه دهه است که روستایشان مدرسه دارد. هفت هشت سالی هست که خانه بهداشت و مخابرات و خانه ی شورا هم دارند. روی «تپه سور» هم که بایستی مشخص است، دیش ماهواره هایشان بدن استثنا به راه است. نصف بیشتر جوان های روستا دانشگاه رفته اند. کلی معلم و دکتر و مهندس دارند. دیگر چه اتفاق مهمی باید بیافتد که دست از این کشت و کشتار بردارند!

چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹

چیست که این همه خوره ی روانم شده؟!


رنجیده که رنجیده! رنجیده چون ماجرا آن طور که فکر می کند نبوده. رنجیده چون حاضر نیست حتی شرح ماجرا را از زبان شخص سومی بشنود! چون خیلی چیزها را نمی خواهد بپذیرد. نمی خواهد و یا نمی تواند بپذیرید که ما هم آدمی هستیم مثل خودش و یا آدمی نیستیم مثل خودش! اما بالاخره حوزه ی خصوصی داریم. شخصیت داریم. کار و زندگی داریم. باید کم کم عادت کنم. به بی خیالی. به بی تفاوتی. نادیده گرفتن. اشتباه نکنید. بی مسئولیتی جدای از این هاست. آخر چقدر آدم باید عذاب بکشد به خاطر این که کسی در دنیای خودش بی خود و بی جهت از دستمان رنجیده باشد. چند سال پیش روی تکه کاغذی که به گمانم حالا دیگر بازیافت شده باشد و برای خودش کارتن وسیله ی به درد بخوری شده باشد یا شانه ی تخم مرغی و یا شاید هم یک گوشه ای مثل خودم بی مصرف! در انتظار چرخه ی بازگشت به طبیعت افتاده باشد، به هر حال، روی تکه کاغذ مذکور نوشتم که تمام تلاشم را خواهم کرد که هیچ گاه کسی را نرنجانم! و حالا می دانم که نمی شود. تمام تلاش آدم و کلی آدم دیگر هم به جایی نمی رسد. بعضی ها همین طوری می رنجند! اصلا رنجبرند. چون عادت دارند بی خود و بی جهت انتظار داشته باشند. چون دو دو تا چهارتایشان مشکل دارد. چون فقط از زاویه ی دید خودشان نگاه می کنند. یک زمانی از این عبارت «رنجیده که رنجیده» متنفر بودم. می گفتم یعنی چه رنجیده که رنجیده. مگر زندگی چقدر ارزش دارد که آدم دل کسی را برنجاند. خب همین الانش هم می دانم که زندگی ارزش این حرف ها را ندارد. اما خب کم کم دارد دستم می آید که بعضی وقت ها نمی شود کاری کرد. همین طور که زندگی ارزشش را ندارد بعضی از آدم ها هم ارزشش را ندارند! از گفتن همین جمله ی آخر هم عذاب وجدان دارم! اما نمی شود انکارش کرد. بعضی ها واقعا عین زندگی اند. ارزشش را ندارند آدم خیلی جدیشان بگیرد! نمی دانم چرا باز هم کسی در گوشم نجوا می کند که رنجیده که رنجیده یعنی چه! بس کن آقا این هم شد حرف! مطمئن باشید ترس از مجازات اخروی هم نیست! شاید ترس از عواقب اجتماعی آن باشد که خودم زیاد آن را باور ندارم. پس چیست که این همه خوره ی روانم شده؟ که این همه می رنجاندم!

دوشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۹

I'm going to an island


کز کرده ام گوشه ی کارگاه. سرد است. خیلی سرد. فقط پاشنه ی پاهایم روی زمین است. نوک انگشت هایم یخ زده. مجوز روشن کردن شوفاژخانه را هنوز صادر نکرده اند. فنجان چای داغ خارج از موعد مقرر اداری و کاملا به هنگامی که می نوشم و «کریس دی برگی» که این روزها بیشتر از هر کسی با من است. فعلا همه ی ناسازگاری های دنیا در چهار حرف و یک کلمه خلاصه می شوند. ک و گ و ج و چ کیبوردم که تنها با ضربات محکم انگشت اشاره تن به روی صفحه آمدن می دهند و آن کلمه. خودم. مثل این که این منم که با دنیا سر ناسازگاری گذاشته ام و همه چیز و همه کس اینجا سر جای خودش است جز من که سر جای خودم نشسته ام! همه سرشان توی لاک خودشان است جز من که سرم توی لاک خودم است! زنگ های تفریح از پنجره ی کوچک کارگاه که هم سطح حیاط مدرسه است بچه ها را زیر نظر می گیرم. صحنه های زیبا و لذت بخشی ست. باور کنید در این هوای سرد هم از سر و کول هم بالا می روند. انگولک کردن تهویه ی کارگاه هنوز بعد از دو ماه جزء لاینفک تفریحاتشان است. می گذارمشان راحت باشند تا لحظات شیرین بازگو کردن شکستن تهویه ی کارگاه مدرسه بماند برای سال های سخت زندگیشان. بماند برای روزی که هم کلاسی های قدیمی در خیابان های شلوغ به هم می رسند. در تنهایی هایی که در اوج ازدحامند. دو نفر آن گوشه ی حیاط دستشان را انداخته اند گردن هم و راه می روند. یکی از آن دو نفر باید خودم باشد! معلوم است که دیگر چه می گوییم. از رویاهایی که خیلی هایشان هیچ وقت تحقق پیدا نکردند. مدیر مدرسه دو نفر را فرستاده دم در کارگاه. برای غارت! کمدی که بعد از کلی منت راهی کارگاهش کرده بودند تا کمی از نابسامانی درمان بیاورند را دوباره بر می گردانند. هر چقدر هم جر و بحث کردیم به جایی نرسید. دارم کم کم به این به جایی نرسیدن ها عادت می کنم. امروز رفته ام فروشگاه برای مدرسه وسایل بخرم. صاحب فروشگاه برگشته می گوید بلدی فاکتور بنویسی! فکر می کند که انباردار مدرسه ام یا شاید هم از این مستخدم های جوان که این روزها همه جا پیدا می شوند. از حرفش ناراحت نمی شوم. می گویم که چند باری نوشته ام. قیمت ها را که جمع می زنم دوباره خودش جمع می زند و سه باره هم جمع می زند! از این که درست است تعجب می کند! می گوید به حروفش هم درست است که جوان! آفرین!! بعضی وقت ها از دست پدرم عصبانی می شوم. کاش می گذاشت همان پادگان خدمت می کردم! حداقلش این بود که پادگانش در یک شهر بزرگتر بود! دو سال سرباز معلمی در این کارگاه نمور و میان این همه آشنای غریبه! چقدر دوست دارم بروم داخل محوطه با این بچه ها فوتبال بازی کنم.

پ.ن:
I Will
From At The End Of A Perfect Day
by Chris de Burgh
I'm going to an island
Where the sun will always shine
Where the moon is always riding on the sea
And when I go I'll leave behind
These chains that hold me down
The time has come to set my spirit free
Ah, ah ... I will
...

بازنگری آرزوها!


می خواهم بروم تا خط مقدم تمام جبهه های جنگ. نه برای جنگیدن و نه فقط برای گرفتن عکس. می خواهم کاری کرده باشم تا مشکل رکود کارخانه های اسلحه سازی طور دیگری حل شود. می خواهم بروم تا دهکده ی کوهپایه ای پای آتشفشان فعالی، آن طرف دنیا، که تازه دیروز فورانش آغاز شده. شاید که خاکستر آتشفشان نفس کودکی را بند آورده باشد. البته که بعضی وقت ها هم کاری از ما ساخته است. همیشه زمزمه ی آرزوهای پسر و دختر جوانی از زیر آوارهای زلزله به گوش می رسد. همیشه کودکی گرفتار سیل می شود. همیشه طوفان سقف خانه ای را با خودش می برد. اما همیشه کسی نیست که بشنود و ببیند. که کاری بکند. چرا ما با خودمان هم همدردی نمی کنیم! اصلا چطور است یک فیلم بسازیم و دنیا را تکان بدهیم یا یک کتاب تاثیر گذار بنویسیم و انگشت بگذاریم روی کل دردهای بشر. منظورم کل دردهایی ست که سراغ داریم. بد نیست آدم پله پله از این لجن زار سیاست برود پایین. بشود رئیس جمهور. نه. بشود یک مشاور مخفی تاثیرگذار. بخواهد که هر چه زندانی بی گناه است آزاد کنند. اتاق های شکنجه را موزه کنند و طناب های دار را بدهند مدارس برای ساعت درس تاریخ. نصف تاریخ ما را با دیدن همین طناب های دار می فهمند. می خواهیم دست دوستیشان را دراز کنند به سمت تمام دستهای کشیده و افتاده! می گوییم بدهند قانون را آن طور که روشنفکران جهان می خواهند بازنویسی کنند. می خواهم ... . چه خوب است که هر چند وقت یکبار از خودمان بپرسیم که چه می خواهیم! تا که اگر یک روز فرصتی شد برای رسیدن به خواسته هامان، بشود کاری کرد!

سه‌شنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۹

همه چیز اینجا مشکوک است


عصر شما بخیر
امروز افغانستان
امروز عراق
ایران و پاکستان
شاهد یک انفجار خونین بود
شب شما بخیر
امروز در نیویورک
در لندن و پاریس
لای دشداشه ی عرب تباری در رختکن فاحشه خانه ای در کوچه ی بن بستی در نیویورک
زیر تابلوی کنترلی قطار مرگی در تفرجگاهی در حاشیه ی لندن
در کیف زنانه ی به جا مانده ای در کافه ی دنجی در جنوب پاریس
یک بسته ی مشکوک پیدا شد
صبح شما بخیر
اینجا لندن است
کمی آن طرف تر پاریس و کلی آن طرف تر نیویورک
گروه های مشکوکی دیروز در افغانستان
در عراق
ایران و پاکستان
مسئولیت تمام بسته های مشکوک جهان را به عهده گرفتند
و درست در مرکز بازار شهر
جنازه ها مشکوکند
تکه های گوشت و لنگه های کفش و لباس های سوخته مشکوکند
عصر شما بخیر
همه چیز اینجا مشکوک است

شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۹

باید بروم. دیر یا زود!


شاید بالاخره باید اقرار کنم که نمی توانم از اینجا فرار کنم. بحث بر سر دل کندن نیست. من دلم هیچ جا بند نمی شود. نمی شود رفت. پدرم درست می گفت. خارج که هیچ. ما خیلی جاهای ایرانش را هم نمی توانیم برویم. من هر چه خیال می بافتم پدرم فقط می خندید. خنده هایش عاصیم کرده بود. می گفتم می شود با جیب خالی هم مسافرت کرد. رفت. دور شد از اینجا. دایی ام می گفت دنیا آنقدرها هم بی حساب و کتاب نیست. اگر راست می گویی با جیب خالی برو تا همین میدان خروجی شهر. راننده تاکسی های آشنا هم سوارت نمی کنند و تا این را می گفت همه هر هر می زدند زیر خنده. خب راست می گفت اما حرف من چیز دیگری بود. من حاضر بودم برای رسیدن به آرزوهایی که داشتم کنار خیابان کارتن خواب هم بشوم. کارگر ساختمانی هم بشوم. اصلا حاضر بودم توی معدن زغال سنگ هم جان بکنم. دایی ام اوایل می گفت خارج برای خارجی هاست! جای ماها نیست. بعدها کمی نظرش عوض شد. می گفت اینجا جای تو نیست! اما هیچ وقت جرئت نکرده تا به حال بگوید کاش بتوانی از این جا بروی. می گوید اینجا برای من کوچک است اما با رفتنم هیچ چیز درست نمی شود! پدرم که گوشش به حرف های من بدهکار نیست می خواهد یک کار دولتی پیدا کنم. صبح ساعت هفت و نیم بروم تا دو بعد از ظهر. زیاد از ساعت کاری هشت و نیم تا پنج بعد از ظهر خوشش نمی آید. فکر می کند که آدم درست و حسابی باید حقوق ماهیانه داشته باشد و به شدت معتقد است که این آب باریکه حتما باید باشد. می خواهد حقوق ماهیانه ام را کم کم پس انداز کنم و در همین بانک مسکن شعبه مرکزی شهرمان که خودش حساب دارد یک حساب پس انداز افتتاح کنم. کم کم از پول کارت اینترنت و هزینه های شخصی دیگرم کم کنم و هی با حسابم کار کنم تا بتوانم برای زمینی که احیانا آن اداره ی مذکور به کارمندانش می دهد و بالتبع به من هم خواهد داد وام بگیرم. یک خانه ی نقلی و جمع و جور داشته باشم و دست یک دختر به قول خودش پدر و مادر دار را بگیرم بگذارمش روی تخت دو نفره ی اتاق خوابمان تا برایش نوه بیاوریم. می گوید که می خواهد من برای خودم کسی باشم! اما نمی داند که این طور آدم نمی تواند برای خودش کسی باشد. این طور شاید بشود برای دیگران کسی شد! می خواهد اینجا بمانم و سرم توی لاک خودم باشد تا اقوام و آشنایان پشت سرمان چیز بدی نگویند و دائم می گوید که کاری نکنم که پس فردا مردم به ریشمان بخندند! به پدرم نمی شود گفت که اصلا گور بابای این ها که دست از سر زندگی ما بر نمی دارند. گور بابای این هایی که نمی گذارند برای خودمان زندگی کنیم و اینجاست که پدرم عمرا دلش نمی خواهد از اینجا تکان بخورم. می خواهد اینجا بمانم و قسمتی از یک امپراطوری خانوادگی باشم. یک امپراطوری عاطفی. همه دور هم. زیاد آرزوهای من را هم جدی نمی گیرد. می گوید ده سال تمام هم کار کنی شاید بتوانی آخرش دست زن و بچه ات را بگیری بروی مشهدی اصفهانی مازندرانی جایی. دست از این خیال پردازی هایت بردار. این کتاب ها مخت را خراب کرده اند. خراب. بگذارشان توی دو سه تا گونی. یک روز با هم آتششان می زنیم و بنشین زندگی ات را بکن. دست از این کامپیوتر و اینترنت و ماهواره هم بردار. این ها برای هیچ کس نان نمی شود. جیبت که خالی باشد برادرت هم احوالت را نمی پرسد. من به همه شان حق می دهم. آن ها همه درست می گویند. هیچ کس اینجا اشتباه نمی کند. من نمی خواهم نگران آینده باشم. نمی خواهم. یک روز سر به سرم گذاشته بود و می گفت مثلا فرض کن کارت پایان خدمتت را گرفتی. پاسپورتت هم درست شد. وسایلت را هم گذاشتی داخل چمدانت. بفرما. کجا می خواهی بروی. روی یکی دو میلیون تومان من معلم بازنشسته هم حساب کن. گفتم خب اولش می روم پیش یکی از همین وکلای مهاجرت. حرفم را قطع کرد و گفت زیاد به این تبلیغات شبکه های ماهواره ای نگاه کردی باورت شده. فکر کردی مشکلت دو روزه و سه سوته حل می شود. این طوری فقط پولت را هدر می دهی و دستت به هیچ کجا هم نمی رسد. گفتم اصلا از همین مرز عراق می روم. چند ماهی کارگری می کنم تا بشود یک کار مناسب تر پیدا کرد. دایی ام به حالت طنز تکرار می کند مناسب تر! مناسب تر! خودم را می زنم به نشنیدن و ادامه می دهم که ظرف یکی دو سال مجردی زندگی کردن و جان کندن بالاخره می شود پس اندازی کرد. نمی شود؟ حتی نمی گویند خب! دوباره ادامه می دهم که توی آن مدت هم می شود یک کاری کرد. مگر این همه مهاجر توی دنیا چطور مهاجرت می کنند. من هم یکی از آن ها. قرار نیست که توی کمپ بمانم و منتظر شانس و اقبال باشم. دلم هم نمی خواهد پناهندگی سیاسی بگیرم و برای شما و دیگران مشکل درست کنم. خیالتان تخت. می خندد و می گوید دور این یکی را خط بکش برو سراغ بعدی. گفتم اصلا می روم هند یا ارمنستان. به بهانه ی ادامه تحصیل یا با یکی از همین تورها می روم دوبی یا تایلند. به بهانه ی کار می مانم. ویزای کار می گیرم. (خودم هم می دانم چرت می گویم! اما باید یک چیزی بگویم!) یعنی بین این همه کشور یک جای خالی برای من نیست؟ اصلا می روم استرالیا کانگرو بچرانم! می گوید خب که رفتی کار کردی. یک مقدار پول هم فراهم شد برای تحصیلت. طوری این جملات را می گوید که انگار پولی فراهم نمی شود! یک لیسانس دیگر هم می گذاری کنار همین لیسانست. تازه تا آن زمان دکترا هم بگیری می شود همین لیسانس امروزت. آن هم اگر وزارت علوم مدرکت را تا آن زمان قبول کند. همین آلانش هم آقای دکتر گفتن لوث شده. این جا هم اگر بخواهی می توانی کار کنی. درس بخوانی. مدرک بگیری. می روی آنجا که چه. می خواهم بگویم که مگر می شود اینجا زندگی کرد اما پدر در ادامه ی حرف هایش جدی تر است. به برگشتنت فکر کن. چهل ساله بر می گردی! پس اندازهایت هم می شود خرج بلیط های برگشت و سوغات هایی که تازه اگر بیاوری! از کجا معلوم بعد برگشتنت پدری مانده باشد یا مادری. نه زنی. نه بچه ای. نه شغلی. این جا هم می توانی زبانت را تقویت کنی! اینجا هم می توانی هر غلطی که دلت خواست بکنی! آن ها همه درست می گویند اما اینجا جای من نیست! مگر آدم فقط برای پول و تحصیل است که می خواهد برود. آدم تا جوان است باید برود ببیند و یاد بگیرد. تجربه کند. زندگی کند! گیرم که هر چه می گویید درست باشد. خب هر تصمیم بزرگی هزینه می خواهد. اینجا ماندن هم خودش هزینه ی بزرگیست برای من! حالا تو بگو. تو دیگر چرا نرفتی. تو هم که شدی مثل این ها. زن و بچه و شغل دولتی و دغدغه ی پرداخت اقساط وام های بانکی. تو بمان اما من رفتنی ام. دیر یا زود.

سه‌شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۹

ساده بگذریم از این همه قیل و قال


«کامو» در کتاب سقوطش از زبان «کلمانس» خاطره ای را بازگو می کند که مشابهش بارها در زندگی من اتفاق افتاده و امروز هم یکی از آن روزها بود. «کلمانس» پشت چراغ قرمز با موتور سواری برخورد لفظی و در نهایت فیزیکی پیدا می کند و با این که حق با او بوده و قدش بلندتر و قدرت بدنی اش بیشتر بوده و به قول خودش ترسو هم نبوده! اما بنا به دلایلی زمانی که به خودش می آید سیلی اش را خورده، طرف فرار کرده و صدای بوق های ممتد ماشین های پشت سرش وادارش می کند که شکست خورده و گیج و منگ به اتومبیلش برگردد و به راهش ادامه دهد. «کلمانس» در ادامه می گوید که مدت زمان زیادی را برای فراموش کردن این رخداد صرف کرده و پس از ختم ماجرا بارها آن صحنه را طوری که کتک خوردنش را تلافی کرده باشد، در ذهنش بازسازی کرده است. شبیه داستان نویسی که بارها داستانش را به عقب بر گرداند و هر بار آن را به گونه ای دیگر روایت کند تا بالاخره دق دلش خالی شود و آن طور که فشار آن تحقیر و به قول کامو «احساس بدبختی» را از خودش دور کند. امروز من هم بدون آن که تقصیری داشته باشم با یکی از همکارانم که تعادل روحی مناسبی ندارد درگیر شدم. هر چه تلاش کردم که کار به آن جا نکشد نشد. در حقیقت قربانی دعوای بین دو نفر دیگر شده بودم اما درگیری لفظی و تحقیرش ماند برای من. به واسطه ی شرایط محل کار و محیط بسته ی زندگیم نشد که پاسخ حرف هایش را از همان جنسی که گفته بود بدهم و همین مانده روی دلم. سنگینی می کند. از یک طرف دلم برایش می سوزد که آنقدر دلش و دنیایش کوچک است و مغزش هم چنان که جثه اش! از یک طرف هم دلم برای خودم می سوزد که درد می کشم و نمی توانم فریاد بزنم! حرف هایی که مثل سیلی بر یک طرفت وارد می آید و عیسی وار طرف دیگرت را برای سیلی بعدی پیش می کشی تا که شاید اندکی از احساس حقارت و بدبختی ات را کم کرده باشی و طرفت را به گونه ای دیگر زمین زده باشی. اما دردناک تر این که او هنوز پیروزمندانه به این فکر می کند که حق با او بوده و چه خوب کرده است که دهنش را تا جایی که توانسته باز کرده است! پس کی می رسد آن روزی که بتوانم ساده بگذرم از این همه قیل و از آن همه قال!

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

بیا


کاش می شد بیایی و چند روزی اینجا بمانی. شعله های بخاری کهنه ی اتاق آنقدر هست که هنوز هم دو تایمان را گرم نگه دارد. بیا تا با همسایه ی جدیدمان آشنایت کنم. تنها کسی ست که اینجا چاله ی تنهاییش از من عمیق تر است. پیرمردِ کمر خمیده ای ست که چند سالی ست زنش مرده و تازه از روستا کشان کشان آورده اندش اینجا که مابقی عمرش را به خیال پسر جوان و عروس بد خلقش، شهری زندگی کند. پیر دختر معلولی دارد که دو نفری طبق عادت روستا دم در خانه شان می نشینند و از صبح تا شب دو طرف کوچه ی باریک و بن بستمان را به آسمان ابری این روزها گره می زنند و درهای بسته و نگاه های همسایه های غریبه شان را آه می کشند. هر روز جلوی آیفون خانه می نشینم و دزدکی به تنهاییشان نگاه می کنم. نگو که تنهاییمان از یک جنس نیست. هست. دستش را پشت منحنی کمرش حلقه می کند و مدام می آید و می رود. تنهایی یعنی همین. آمدن و رفتن. رفتن سرگردانی نیست همچنان که آمدن نیست اما رفتن و آمدن عین سرگردانی ست. ما هر دو تمام روز را می آییم و می رویم بی آن که جایی رفته باشیم و یا از جایی برگشته باشیم. بی آن که به جایی رسیده باشیم. کلاس زبان که می روم پشت سر دو جین دانش آموز مدرسه ای تنها زل می زنم به وایت برد. باشگاه هم که می روم پشت سر یک ردیف پیرمرد که برای زنده ماندن و بیشتر نفس کشیدن، سر چشم و هم چشمی مثل تمام زندگی گذشته شان در تعقیب و گریزی نابرابر می دوند و می دوند، تنها دنبالشان می کنم. پشت سر ماندن یعنی تنهایی. دنبال کردن یعنی سرگردانی. سر کار هم بین همکارهایی که هر چه آشناتر می شویم فاصله مان بیشتر می شود، تنهایی بیشتر از هر زمان دیگری سراغم می آید. آمدنت اجباری شده. بیا. اما قبل از آمدنت حتما خبر بده که باید چند تایی هم کتاب برایم بیاوری. این روزها احساس می کنم شبیه ماهی ای هستم که رودخانه اش خشک شده و می خواهد از باله هایش بال در بیاورد. می خواهم پرنده باشم. آسمانم نیست. بیا و پرده های اتاقم را با دست های خودت کنار بزن تا باز شدن این پنجره های بسته را که رفتن این ابرهای تیره را که پرواز در آسمان تنهاییم را که رهایی از این همه سرگردانی را باور کنم. بیا تا من هم برایت از پیرمرد شصت ساله ای بگویم که بعد از سی و چهار سال انتظار حالا یک پسر بچه ی شش ساله دارد و بخاری خانه اش را از ماه دوم تابستان روشن می کند تا که تک فرزندش سرما نخورد! حتما بیا کلی حرف برای گفتن خواهیم داشت!

پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹

تهویه های شکسته


بالاخره تهویه ی کارگاه را شکستند. چند روزی بود دور و برش می پلکیدند. می دانستم که برایش برنامه دارند. قصد دزدیدنش را نداشتند. فقط می خواستند نباشد. مزاحمتی هم برایشان نداشت که مثلا صدایش اذیتشان کند یا هر چیز دیگری. فقط می خواستند مدرسه که می آیند کاری کرده باشند. آن یکی که از بقیه قدش بلند تر بود چشمانش برق می زد. مدیر مدرسه می گفت که اگر می شناسمشان کافی ست لب تر کنم تا گوش مالیشان دهد. دلم نیامد بگویم که هر چهارنفرشان را می شناسم. شما هم اگر کنج کارگاه دزدکی از پشت میز کامپیوترتان حرکاتشان را زیر نظر داشتید می دانستید که نباید چیزی بگویید. یک ماه از سال تحصیلی گذشته و کلاس هایشان هنوز یکی در میان برگزار می شود. آن هایی هم که برگزار می شود یا تجهیزات ندارند و یا معلم هایشان تجربه و انگیزه ی لازم را ندارند. سرایدار و نظافتچی های مدرسه هم که دیگر بابای مدرسه نیستند. از ناپدری هم بدترند. دلشان به حال ساختمان مدرسه هم نمی سوزد! نظافت کارگاه ها و جابجایی وسایل مدرسه را گذاشته اند به عهده ی دانش آموزها. مدیرها هم نمی توانند یا نمی خواهند بگویند که بالای چشمتان ابروست و این بچه ها وظیفه شان چیز دیگری ست. یا مسن و از کار افتاده اند و یا پارتی شان آنقدر کلفت است که گوششان به این حرف ها بدهکار نیست. این بچه ها کلاس درس مناسب و معلم دلسوز و با تجربه می خواهند. برنامه ریزی درست و حسابی. چیز زیادی نیست. حقشان است. با گوشمالی دادن و تهدید کردن هیچ گره ای باز نمی شود. گیرم که تهویه ی کارگاه را هم سالم نگه داشتید. تهویه فدای سرشان. تهویه ی شکسته برای ما بهترین پیام است. یعنی ما مشکل داریم. یعنی به دادمان برسید! مگر ما به آن ها یاد داده ایم که حرف های دلشان را چه طور بزنند. اصلا مگر ما به آن ها اجازه داده ایم؟!

اتاق اساتید


دوباره صبح می شود و خودم را وسط توده ای از معلم های کسل کننده و غرغرو در اتاق اساتید پیدا می کنم. احساس دانش آموز مردودی ای را دارم که برگه ی امتحانش را دارند در دفتر مدرسه جلوی آن همه نگاه تحقیر کننده ی بی تفاوت تصحیح می کنند. اینجا همان جایی ست که زمان دانش آموزی خودمان اسمش دفتر مدرسه بود و آرزویمان این بود که به بهانه ی آوردن چند شاخه گچ یا تخته پاکنی که خودمان پشت پنجره قایمش می کردیم به آن جا سرکی بکشیم. آن روزها صرفا به کسانی که در دانشگاه درس می دادند استاد می گفتند. دبیرستان که می رفتیم مشکلمان این بود که به دبیرها بگوییم آقا یا آقا معلم و من به شخصه با همان فامیلیشان خطابشان می کردم. خوب یادم هست که بچه هایی که آن زمان معلم ها را دست می انداختند بهشان می گفتند استاد! حالا هم تقریبا همین طور است. بچه ها فامیلیمان را صدا می زنند. خوش بختانه تا به حال هیچ دانش آموزی به من یکی استاد نگفته اما بخش اداری مدرسه همه جا روی در و دیوار و فرم و هر چه دستشان می رسد می نویسند استاد و اساتید. بگذریم. اساتید با چشم های خسته و صورت های سنگیشان دور میز حلقه زده اند. سه نفرشان گیر داده اند به روزنامه ای که تاریخش برای نه روز پیش است. دو نفرشان دقیقا گوشه های یک صفحه را گرفته اند و دانسته یا ندانسته به سمت خودشان کشش می آورند. خوشبختانه کسی که هر روز بحث حقوق و مزایا و اضافه کار و تورم و مصوبه های مجلس را پیش می کشد امروز کلاس ندارد. این یکی هم به کار همیشگیش مشغول است. سر و کله زدن با بخش نامه های جدید. آن یکی هم که از همه جوان تر است پشت سر هم خمیازه می کشد و با گوشی اش ور می رود. دو نفری هم که بعضا خنده ای روی لبشان نقش می بندد و احوال پرسی گرم و صمیمانه ای دارند، کله هایشان را کرده اند توی هم و پچ پچ می کنند. یکیشان با دست اشاره می کند که کنارشان بنشینم. ترجیح می دهم سر جای خودم بمانم. بغل دستیم هم دو بار پشت سر هم می پرسد امروز صبحانه بخوریم یا نه؟ مانده ام که من وسط این جمع چکار می کنم که ناگهان صدای گوشیم بلند می شود. یک اس ام اس ناشناس. از همان هایی که هیچ وقت جوابشان را نمی دهم. سرایدار با سینی کوچکش که استکان های بدقواره ی آبدارخانه را رویش به زور جا داده با گام های لرزان تو می آید. بالاخره اساتید چشم هایشان به نشانه ی رضایت اندکی بازتر می شود. چند نفری دست مریزادی می گویند و دوباره به حالت اولشان بر می گردند. به من که می رسد می خندد. می خواهم بگویم که یا سینی اش را عوض کند و یا دوباره اش کند. آبدارخانه که همین بغل است. اما چیزی نمی گویم. خب اینجا بیشتر اوقات همه ساکتند. حتما آن ها هم نمی خواهند چیزی بشنوند. البته روی در و دیوار هم چیزی ننوشته که مثلا سکوت را رعایت فرمایید یا مثلا سیگار نکشید و یا مثل دوران مدرسه ی ما که روی دیوار دفتر نوشته بودند «تشویق کنید نه تنبیه» و ما همیشه «تنبیهش» شاملمان می شد و حالا ننوشته ها هم شامل حالمان می شود. خب حتما فهمیده اند که دیگر دیوار نوشته ها جواب نمی دهد. با خودم می گویم کاش حداقل یکیشان سیگاری بود و زل می زدم به سیگار کشیدنش و این چند دقیقه مصاحبت با اساتید کمی قابل تحمل تر می شد. یعنی در حوزه ی اختیارات ما هست که بگوییم کمی صدای بلندگوی مراسم صبحگاه را کمتر کنند. بیچاره دانش آموزها. چقدر هم کشش می آورند. یکباره به سرم می زند اس ام اس ناشناس را بدون پاسخ نگذارم. ببخشید شما؟ «فلانی ام. حالت چطوره؟» بعد از این همه مدت. حتما کاری دارد. اما چرا زنگ نمی زند. خجالتی بود؟ یادم نمی آید. حتما مقدمه چینی می کند. از این که بعد از آن همه مدت خبری از من گرفته بود تشکر کردم. واقعا هم پسر خوبی بود. اما جز چند صباحی در آن روزهای اول دانشگاه زیاد با هم نشست و برخاستی نداشتیم. البته با همه همین طوری بود. در همان اس ام اس اول بعد از تشکر خداحافظی می کنم. در پاسخش نوشته اولین دوست و بهترین دوستش بودم. من؟ همیشه فکر می کردم که جز سلام و احوال پرسی چیزی بین ما نبوده! دیگر اس ام اسی رد و بدل نشد. مثل این که واقعا می خواسته خبری از من بگیرد. من بهترین دوست کسی بوده ام و خبر نداشته ام! لایه ی نازک چربی مانندی روی سطح استکان چای را گرفته. اهمیت نمی دهم. یک باره سر می کشم. احساس می کنم هم دانشگاهی قدیمیم هم یکی بوده مثل همین هایی که امروز در اتاق اساتید کنارم نشسته اند. یکی از همین بی تفاوت ها و شاید بی دوست ها!

شنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۹

برای مایی که روی زمینیم!


به رسانه های دنیا خبر دهید. تعداد ما خیلی بیشتر است. خیلی بیشتر از سی و سه نفر. خیلی بیشتر از سی و سه هزار نفر و حتی بیشتر از سی و سه میلیون نفر. افکار عمومی باید در جریان باشند. ما که فکر می کنیم برای شما خبر داغی باشد. کل درآمد حاصله را هم بین خود تقسیم کنید. به خیلی هایتان پیشاپیش بگوییم که خبر سیاسی نیست. لازم نیست عکاس و خبرنگار بفرستید، مستند تهیه کنید، کنفرانس خبری بگذارید و تحلیل گر سیاسی خبر کنید. نمی خواهد رئیس جمهورها بیایند. مجلس قانون تصویب کند و گروه های سیاسی بیانیه بدهند و فعالان حقوق بشر تومارِ امضا جمع کنند. نمی خواهد. کافی ست فردا در یکی از خبرهایتان بگویید حالا که معدن چیان شیلی را نجات داده اید فکری به حال آن ها بکنید. آن ها که روی زمین گرفتار شده اند!

Freedom Songs


Occasionally, I hear my popular old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. In that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voice for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our Teens passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:

Occasionally, I listen to my favorite old singers. Singers who sang over fifteen years ago when singing was almost forbidden in my society. During that time singing for women and even for men was a taboo but some of the lovers of music broke this taboo and sang bravely. They are historical voices for our nation; symbols of freedom. The poems that they chose would be freedom poems. Many of those were romantic poems but some types of music and poetry was banned! Our teen years passed with these songs. These are our memories and indicate our failed dreams!

چهارشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۹

گنگ است!


از آن بالا همه چیز را می بیند. به اسب ها و الاغ ها نگاه می کند. به شترها، بزهای کوهی، گاوهای وحشی و حتی به شباهتش با پلنگ ها هم خیره می شود. با همه شان غریبه است. خیلی خوب می داند که این همه حیوان چرا و چگونه برای بقا به جان هم افتاده اند اما چیزی نمی گوید. نه این که نخواهد. نمی تواند. دست خودش نیست. گلو برای بغض کردن دارد اما صدایش در نمی اید. ساز گلویش را پاره کرده اند! زرافه ی گنگ صدایش نه به زمین که به هیچ آسمانی نمی رسد!
پ.ن: حنجره ی زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است!... تنه‌اش به اسب، گردنش به شتر، پاهایش به بز کوهی، شاخ‌هایش به گاو وحشی و گوش‌هایش به گوش الاغ شباهت دارد و پوست بدنش از پشم کوتاهی پوشیده شده با نقش پوستی شبیه پلنگ ... .

دوشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۹

Proper teaching instead of predictions


I am working at a training school. Most of our young students don’t have motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have the capacity for mathematics and relative sciences to humanism. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who haven’t proper qualifications to study. Inability of families for compliance their primary requirements and eliminate their main personal problems. Sometimes everybody of teachers ignored their main right. Right of proper educate in their capacity and in their situations. Because they suppose their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties. Proper teaching instead of these predictions!

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am working at a training school. Most of our young students don’t have much motivation to continue their study. What’s happened to them? Most of them believe that they don’t have an aptitude for mathematics and humanities. Some of them don’t have a penchant to study. However, we won’t forget that there are some students who don’t have proper circumstances to study. Inability of families in providing their primary needs to eliminate their main personal problems is one of the issues. Sometimes all of teachers ignore their main right; the right of proper education in their capacity and under their circumstances. Because they assume their students cannot be successful in a future! I believe we should do our duties: Proper teaching instead of these predictions!

شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۹

کاکتوس های شکسته


دفترچه ی خدمات درمانی شوهرش را دزدکی برداشته و می خواهد که برایش بخوانم. دیشب بیماریش را در گوگل سرچ کرده بودم. با دیدن اسم آزمایش می شد همه چیز را فهمید. گفتم مگر می شود دست خط این دکترها را خواند! دفترچه را می بندد و مطمئنم که تلویزیون نگاه نمی کند. خط دیدش آن طرفی ست. چگونه می شود به کسی که از افسردگی کاکتوس گلدان خانه اش دلش می گیرد از امید درمان یک بیماری لاعلاج سخن گفت!

جمعه، مهر ۱۶، ۱۳۸۹

Telling story and Sense of responsibility


In Iranian primitive society grandmothers had a big duty. Narrate. They were a storyteller. However, my grandmother never told me any story even her life’s story. It’s clear that everybody will have their stories. Perhaps she hadn’t able or hadn’t liked to speak about them. What’s the reason of this silence? My grandfather had a very time to tell a story to his grandchild. However, he doesn’t tell me any story either. Certainly, all these silences have their reasons. Most of this reason contains one important factor. Sense of responsibility. They hadn’t comprehended their duties on our society.

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
Telling Stories and Sense of Responsibility
Traditionally, in Iranian society, grandparents have had a big duty: to narrate. They were storytellers. However, my grandmother never told me any stories; not even her own life story. It’s clear that everybody has a life story. Perhaps my grandmother couldn’t, or didn’t like to speak about hers. What’s the reason for her silence? And my grandfather, although he has lots of time to tell stories to his great-grandchild, just like my grandmother, he never told me any stories either. Certainly, their silence has reasons. Reasons which include one important factor: lack of sense of responsibility. They had not comprehended their duties as grandparents in our society.

چهارشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۹

afraid of writing in English


I am afraid of writing in English. And I know that I have to overcome my fear by writing more and more. My brain is full of ideas for writing .About my memories and my experiences and all my wishes. In our region learning English is difficult .Because our city is very small and faraway. Internet speed is very slow and it’s cost is high. No one of academy teaching in English and no one of local TV channel pay much attention to this international language. Bookstores don’t sell books in original language. Traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motive to study English. And in this traditional living learning English is unnecessary.

Thanks to my good friend Kasra, who has edited this post:
I am afraid of writing in English, and I know that I have to overcome this fear by writing more and more. My brain is full of ideas to write about; about my memories, my experiences, and all my wishes. In our region learning English is difficult because our city is very small and remote. Internet speed is very slow and it’s cost is high. There is no school for academic studies in English, no local TV channel that pays much attention to this international language, bookstores don’t sell books in original languages, and traveling to another country is not common. All of these and many other factors influence our motivation to study English, and in this traditional style of living, learning English becomes unnecessary.

یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

گریه نکنم؟


این بار دو تا از دنده هایم را شکسته. دفعه ی قبل هم دست راست و چند ماه قبل تر هم استخوان بینی ام. دیگر بزرگ شده. امر و نهی که سرش نمی شد. حالا بدتر هم شده. کمتر دستش روی مادرش بلند می شود. شاید علاقه اش به من بیشتر است. از بچگی همین طور بود. شب ها بغل خودم می خوابید. بیشترِ شب ها تا نصفه های شب بیدار بودم و به آینده اش فکر می کردم. به این که یک روز اگر من و مادرش نباشیم چه بلایی سرش می آید. بیشتر کار می کردم. تا جا داشت اضافه کاری می گرفتم و اکثر شب ها هم مسافر کشی تا شاید بشود با پول طوری اوضاع را رو به راه کرد. اما. روزگار بدی شده. همین طور هم قهرمان می خواهد روزی زن و بچه اش را در بیاورد. همیشه از این حسه. این حسِ مزخرف. ترحم. از این بدم می آید. بیشتر دلشان به حال من و مادرش می سوزد تا خودش. می گویند خودش نمی فهمد. اما غلط کردند. خوب هم می فهمد. وقتی بچه ها وسط بازی جدیشان راهش نمی دهند گریه می کند. این فهمیدن... . فهمیدن نیست ؟ خب هر کس اندازه ی خودش می فهمد. نمی فهمد؟ تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار شویم. شاید اگر خدا یک پسر سالم نصیبمان می کرد هم از ترحم اقوام و آشنایان کاسته می شد و هم خیالمان از آینده ی این یکی آسوده تر می شد. زد و دومی هم شد یک دخترِ معلول. مشکلاتمان چند برابر شد. به فکر بچه ی سوم بودیم. دو ماهه نشد سقطش کردیم. دخترم آزارش به هیچ کس نمی رسد. دائم گوشه ی اتاق کز می کند و از گوشه ی پرده بیرون را دید می زند. مثل این که عاشق پسر همسایه مان شده. چند وقت پیش، عقدکنان یکی از فامیل، دست یکی از پسرهای هم سن و سالش را گرفت و با صدای بلند می گفت می خواهم با من ازدواج کند. نشاندیمش پای سفره ی عقد. دعا هم خواندند. چشم هایش از خوشحالی برق می زد. من و مادرش از خجالت آب شده بودیم. مراسم که تمام شد دم در ایستاده بود تا شوهر خیالی اش را دوباره ببیند. وقتی فهمید جدی نبوده آنقدر گریه کرد تا خوابش برد. دومی زیاد آزارش به کسی نمی رسد. بیشترعاشق می شود. پسر همسایه به گمانم بو برده. دیگر مثل قبل ترها برایش شکلات نمی خرد. نذری امسال هم شله زرد را داد خواهرش بیاورد. پسر خجالتی ای ست. چند باری پسرم او را هم کتک زده. به رویمان نمی آورد. فقط یک بار پدرش غیر مستقیم دستی روی سر پسرم کشید و گفت پهلوان اینقدر بچه های ما را کتک نزن. پهلوان که دست روی دوستش بلند نمی کند. اما پسرم که این حرف ها سرش نمی شود. سیگار نکشم؟ پس چکار کنم؟ هنوز دنده هایم جا نیفتاده دیشب یک کشیده ی دیگر هم خواباند بغل گوشم. سنم هم بالا رفته. زورم نمی رسد دست هایش را هم بگیرم. دلم هم راضی نمی شود بگذارمش بهزیستی ای جایی. فرهنگ شهرمان هم اجازه نمی دهد برایش پرستار خانگی بگیریم. می ترسم بلایی سر پرستارها هم بیاورد. گریه نکنم؟ شما بگو چکار کنم. می ترسم یک روز بزند بلایی سر خواهرش بیاورد. اگر یک روز من نباشم. مادرش نباشد. گریه نکنم؟!

جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹

از نگفته ها و نکرده هایمان


از کاهیِ کاغذِ نشریات
پرینت های ناشیانه ی صفحات وب
دست نوشته های مچاله ی سطل های زباله ی دانشکده
پاکت های خالی سیگار
تفاله های خشک ته استکان روی میز
کپی ناخوانای شناسنامه
رنگ پوشه ی پرونده
و مردمک چشم های من و تو
که پرده های گوشمان
از حنجره های محرمان هم در بکارت است
می ترسند
اسم هایمان را در گوش هم می خوانند
سوال هایشان را به ستون می چینند
و زل می زنند به دست خط های آشفته مان
من تو را نمی شناسم
اما گمان مبر غریبه ایم
آن ها که حرف های زیادی برای نگفتن دارند
جمله هایشان ناگزیرمحتاج حرف های اضافه است
از من تو را می شناسم
از حتی نمی شناسمت
و کلمه کلمه ی تکذیب و اعتراف و بنویس هایمان
از نگفته هایمان
از نکرده هایمان
می ترسند

پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

مرد شدن!


پسر همسایه دیگر برای خودش مردی شده. این را درست بعد از این که زنش را دم در خانه ی پدرش به من نشان دادند فهمیدم. البته اگر کمی بیشتر دقت می کردم شاید می توانستم ظرف همین یکی دو هفته از نحوه ی خوش و بش کردنش بفهمم که بله تازه او دیگر برای خودش مردی شده. خب سرش را پایین می اندازد و در حین این که گردنش را کج می کند دست هایش را بالا می برد. پدرش هم دقیقا به همین شکل حال و احوال می کند. نمی دانم چرا آدم نمی تواند بزرگ تر شدن دوستان هم سن و سالش را آن طور که باید قبول کند. شاید چون نمی تواند بزرگ تر شدن خودش را بپذیرد. چند سالی بود که هر وقت بر می گشتم شهرستان و از دور چشممان به جمال هم روشن می شد راهش را کج می کرد و می رفت. شاید چون هیچ وقت دانشگاه قبول نشد با دیدن من یاد ناکامی هایش می افتاد. نمی دانم. اما شاید اگر حال و روزگارم را از چشم های خودم می دید دیگر راهش را کج نمی کرد و گردنش را بالاتر می گرفت و سینه اش را هم چه بسا جلو می داد. به هر حال نمی شود این را پنهان کرد که او دیگر برای خودش مردی شده چون حالا هم یک بچه ی تپل مپلی دارد و هم یک وانت بار سرحال! حالا که دارم این ها را می نویسم ساعت از سه نصف شب گذشته و صدای روی هم ریختن آجرهایی که پشت سر هم روی خانه ی همسایه پرتاب می شوند دوباره روی این نکته مهر تاکید می گذارد که پسر همسایه برای خودش مردی شده. او دارد برای خانواده اش سقفی رو به راه می کند. هر چقدر هم با مرد شدن خودت مشکل داشته باشی نمی توانی این را منکر شوی که دوستانت یکی یکی دارند برای خودشان مردی می شوند!

شنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۹

مصاحبات!


چند روز دیگر مصاحبه دارم. همان گزینشی که باید اسمش به گوشتان خورده باشد. امروز از چند نفر از دوستانم که قبلا مصاحبه داده بودند مقداری سوال جمع آوری کردم که برای آن روز آماده باشم. و حالا من مانده ام و توده ای از سوال هایی که جواب هایش بیشتر از سوال هایش به فکر وا می داردم.
- مشخصات کامل؟ (جزئیات مقاطع مختلف تحصیلی؟ شغل قبلی؟ شغل پدر؟ و ...)
- شخصا چه کتاب هایی مطالعه می کنید با چه موضوعی و از کدام نویسنده؟
- روزنامه هایی که می خوانید؟
- دوستان؟
- کارکرد ماهواره در جامعه را چگونه ارزیابی می کنید؟
- نظر شما در رابطه با اقتصاد و سیاست کشور چیست؟
- آخرین راهپیمایی که در آن شرکت کردید؟ محل تجمع؟ سخنرانان؟ پرچم کدام کشورها را آتش زدند؟ (روز قدس؟ روز دانش آموز؟ بیست و دوم بهمن؟ و ...)
- آخرین نماز جمعه ای که شرکت کرده اید کی بوده؟ امام جماعت مسجد؟
- از نقاط ضعف و قوتتان برایمان بگویید؟
- برخوردتان در جمع چگونه است؟
- آخرین خبری که شنیده اید در چه رابطه ای بود و نظرتان در آن باره چیست؟
- اصول دین؟
- نماز و اذان و اقامه؟ (اوقات شرعی؟ انواع نماز؟ وضو؟ غسل؟ تیمم؟ نیت؟ حمد و سوره؟ رکوع؟ سجود؟ تشهد؟ قنوت؟ سلام؟ نماز اعیاد؟ نماز میت؟ نماز خسوف و کسوف و باران؟ تفاوت اذان و اقامه؟ تفاوت نماز جمعه و نماز عید؟ قصر و جمع و ...)
- حج؟
- آیا روزه می گیرید؟
- پاشو دو رکعت نماز بخون.
- قوه مقننه؟ (رئیس مجلس؟ تعداد نمایندگان؟ طیف ها و اقلیت ها؟ نمایندگان شهرتان؟ و ...)
- قوه ی مجریه؟ ( رئیس دولت؟ معاونان؟ اعضای کابینه؟ و ... )
- قوه ی قضاییه؟ (رئیس قوه ی قضاییه؟ انتخاب؟ و ... )
- شورای نگهبان؟ (رئیس شورای نگهبان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ و ...)
- مجلس خبرگان؟ (رئیس مجلس خبرگان؟ تعداد؟ نحوه ی انتخاب؟ نمایندگان استانتان؟ مدت زمان نمایندگی؟ و ...)
- بالاترین مقام کشوری؟ وظایف مردم در برابر آن؟
- نوع پوشش؟ (شلوار لی یا پارچه ای؟ و ...)
- و ...
و کلی سوال های دیگر که بیشترشان برای تشخیص صحت جواب های دیگر پرسیده می شوند. در جواب خیلی از سوال های بالا مانده ام! نه این که بلد نباشم. مانده ام!

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

با من بدوید


ده و نیم شب که می شود لباس ورزشیم را می پوشم و در جاده های حاشیه ی شهر شروع می کنم به دویدن. از کوچه ها و خیابان های منتهی به کمربند ساحلی شهر که می گذری تجمع های پراکنده ی زنانی را می بینی که دم در خانه ای یا زیر نور تیر چراغ برق کوچه ای ایستاده اند و عبور رهگذران غریبه را با دقت زیر نظر می گیرند. زن های اغلب خانه داری که نمی توانند حتی شب هایشان را هم داخل کانون خانوادگی شان سر کنند. زن هایی که حتی سریال های تلویزیونی هم آن ها را از تجمع های شبانه شان جدا نمی کند. خیلی هایشان حتی فاصله ی دم کشیدن و جا افتادن غذایشان را هم داخل کوچه سر می کنند! تجمع های مردانه هم کم نیست. مردهایی که انگار طنزهای تلویزیونی و جدول روزنامه و فوتبال های پخش مستقیم هم نمی تواند همان چند ساعت شب در خانه بندشان کند. جالب این که اینجا مردها به بهانه ی گذاشتن کیسه های زباله از خانه بیرون نمی زنند. کشیدن سیگارهای دسته جمعی شان هم شاید تنها بهانه ای باشد. آن ها هم مثل زن هایشان از خانواده هایشان فرار می کنند و من هر شب از میان این کوچه ها که می گذرم زنان و مردان آواره ای را می بینم که حلقه های کوچکی تشکیل داده اند و به روشنایی کوچکی که به آن پناه برده اند دل خوش کرده اند. آن طور که شنیده ام بازار خیانت های خانوادگی هم اینجا داغ است. مشخص است. همسرانی که نتوانند دو سه ساعت فراغت شبشان را هم با هم سر کنند زیر لحاف هم پیوندشان آن قدرها مستحکم نیست. همیشه سعی می کنم از این حلقه های گسسته ی انسانی فاصله بگیرم. زیپ بلوز ورزشی ام را بالا می کشم و زیر نور بالای کامیون های بی ملاحظه، حاشیه ی جاده را پی می گیرم. خسته که می شوم روی جدول های کنار جاده می نشینم تا نفسی تازه کنم. چند دقیقه که منتظر بمانی می توانی باقیمانده ی پازل این خانواده های سرگردان را پیدا کنی. بچه هایی که خیابان خانه ی دوم آن هاست!

یکشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۹

کنار آمدن و کوتاه آمدن


سال ها پیش تصمیم گرفتم داستانی بنویسم که همه ی شخصیت های منفورش رقبای عشقی ام باشند. آن طور که باید نشد و اولین شکست عشقی ام در دنیای ملموس درونی ام رقم خورد. وقتی داستانی را برای دل خودت می نویسی نمی توانی با خودت دروغ بگویی و از این جا بود که رقبای عشقیم در داستانی که نوشتم مرا شکست دادند. من راوی داستان بودم. درست. اما از پیش بازنده هم نبودم. حقیقت داستان چیزی جز این نبود که بازی دست آن ها بود. نمی شد کاریش کرد. کنار آمدن و کوتاه آمدن یکی از رازهای بقای بشر بوده و هست. هر خدایی باید یک روز بپذیرد که دیگر کاری از دست او بر نمی آید. خاکِ زمینش را ببوسد. شکست را بپذیرد و مابقی عمرش را بر تنهایی خود حکومت کند. من نیز شکستم را پذیرفته بودم اما می بایست از چشم دیگران پنهانش می کردم. احمق ها هیچ گاه رازداران خوبی نبوده اند. پس تکه تکه اش کردم و به باد بی خیالیم سپردمش. آن هایی که پوچی زندگی را درک نمی کنند قادر به پذیرش واقعیت های زندگیشان نیستند!

چهارشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۹

چانه نمی زنم


از قضای روزگار
در صف تمام عروسی های خاندان ما
همیشه مرده ای بر زمین می افتد
تا روی دست های مهمانان
شاباش کنان و فاتحه گویان
رهسپار خانه ی بختش شود
گفتم چیزی نمانده بود
راننده ای با برگه های بیمه نامه اش
شاهرگم را بزند
چه فایده
آن ها فقط به پر کردن قبض های جریمه شان فکر می کنند
برای خط گرفتن و کم کردنش
چانه نمی زنم
بهتر است آدم با دندان دردش کنار بیاید
کارش از عصب کشی گذشته
پدرم می گفت بیست و شش سال برای کشیدنش زود است
شام و نهارت که ساندویچ باشد و کیک و ماء الشعیر
با یک طرف دندان هایت هم می توانی روزهایت را سر کنی
کیک وسط گلویم گیر می کند
آن طرف خیابان چند نفر دور سرش حلقه زدند
معتادی که روی زمین افتاد
از سواری های بین شهری می ترسم
نه از مرگ نه
از زمین گیر شدن
اما ترس همیشه مانع بزرگی نیست
روی صندلی عقب هم که بنشینم
جاده زیر پایم باشد
انگار فرمان در دست و ترمز و کلاچ و گاز زیر پایم است
یکی دو سبقت ممنوعه
یکی دو بار دلم می لرزد
قبض جریمه را از پنجره پرت می کند بیرون
دلم برایش می سوزد و خنک می شود
این جاست که دندان دردهای قدیمی تازه می شوند
همه اش همین سیگار لعنتی ست
چهار نخ مارلبورو لطفا
با معده ی خالی که سیگار می کشی
پیامک های بی جوابت را بهتر فراموش می کنی
همیشه خاکسترها به زمین می ریزند
و دود هیچ سیگاری در نهایت به چشم های آسمان نمی پاشد
دستیار کمیسر با ولادمیر دیدار نمی کند
و نتیجه فوتبال برای هیچ تماشاگری مشخص نمی شود
دختری با مانتو و روسری و موهای مشکی اش نگاهم می کن
دپنجره ها حرفی برای گفتن پیدا نمی کنند
دوباره بر می گردم لب پنجره
چشم ها و کفش هایش هم مشکی ست
راننده ای دنبال آدرسی می گردد
سرش را بیرون می آورد
اما چیزی نمی پرسد
دندان درد از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است
خودم خوب می دانم
هم سن و سال های من ازدواج کرده اند
بچه هایشان مهد کودک می روند
شغل و مسکن و ماشین دارند
من هم سعی می کنم من بعد
هر شب مسواک بزنم
از همین فردای پس فردا
همان تکه ای که لق می زد
پوسیده جدا می شود
زیر شیر آب یک طرفش هنوز برق می زند
دندان دردم فروکش می کند
برگه های جریمه پرداخت می شوند
صبح شب زفاف فرا می رسد
و صدای جیرجیرک ها
که زمانی از پلک زدن ستاره ها بود
آخرین چیزیست که می خواهم به یاد بیاورم

جمعه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۹

از سرباز تا فرمانده


در یکی از مراکز تربیت معلم برایمان دوره ی آموزش سرباز معلمی گذاشته اند و منی که روزگاری به خاطر معلم بودن پدرم از برچسب معلمی متنفر بودم حالا قرار است به مدت دو سال همان راه را دوباره بروم. تفاوت محیط های نظامی و غیرنظامی تا حدی ست که بعد از خروج از پادگان و آمدن به اینجا احساس راحتی ای می کنیم که وصف ناپذیر است. آموزش فرماندهان پادگان و استادان باتجربه ای که آموزش و پرورش برای ما انتخاب کرده است یک تفاوت عمده دارد. در پادگان می خواستند از ما یک سرباز بسازند اما آموزش و پرورش می خواهد از هر کداممان یک فرمانده بسازد. تفاوت دیگری که اینجا با پادگان دارد این است که اینجا ما را همکار خودشان می دانند اما در پادگان واژه ای به اسم همکار و شبیه آن وجود ندارد. مادون ها همیشه زیردست مافوق ها هستند. از انصاف خارج نشویم تمامم تلاششان را می کنند که از ما یک معلم خوب بسازند هر چند که استادی که به ما می گوید نباید اجازه بدهیم دانش آموز سر کلاسمان بخوابد خودش نمی تواند کلاسش را آنقدر جذاب برگزار کند که از بسته شدن پلک های من جلوگیری کند و استادی که درباره ی تنظیم وقت کلاس و مطالب درسی سخنرانی می کرد مانده بود نیم ساعت آخر کلاس خودش را چطور تمام کند. خنده دارتر این که استادی که روش های مدیریت در کلاس را تدریس می کرد کلاس از کنترلش خارج شد و یکی از دوستانمان را از کلاس بیرون کرد. استادانی که بر لزوم تدریس صحیح در کلاس تاکیید می کنند به وضوح در کلاس هایشان با سخنان بی منبع ، خود ساخته و نامستدل به شعورمان توهین می کنند تا حدی که گاه شرح های متفاوت و حتی متناقضی از یک قضیه ، حادثه و یا تعریف ساده ی علمی دارند. مهم ترین چیزی که در طول این دوره آموخته ام این است که معلمی یک هنر شخصی است. معلمی که روی سن کلاس بازی می کند، روی تخته نقاشی و در برابر دانش آموزانش چون خطیبی بزرگ سخنرانی و یا چون سقراط به بحث می نشیند. شما می توانید اصول تدریس را به کسی بیاموزید اما آن چه که دانش آموز از معلمش می آموزد تنها نتیجه ی آموخته های اصول تدریس او نخواهد بود! تجارب هر انسانی منحصر به شخصیت و شرایط خاص زمانی و مکانی اوست و شاید هیچ ارزشی برای دیگران نداشته باشد. چند نمونه از توصیه های شفاهی استادانمان را برایتان می نویسم:
- در دبیرستان و مخصوصا در جلسه ی اول کلاسی با دانش آموزان شوخی نکنید چون جلسه های بعد با تیربار هم سر کلاس بروید دیگر کلاس کنترل نمی شود!!!
- اگر چند نفر سر کلاس درس پر رو بازی! در آوردند می توانید با قاطعیت یک نفر را از کلاس بیرون کنید تا حساب کار دستشان بیاید!!!
- یک هفته ی اول روی میز بکوبید تا یک سال با اعصاب آرام تدریس کنید!!!
و ....
در اکثر این توصیه ها آن ها ناتوانی هایشان در تدریس و کنترل کلاس را با روش های شخصی پاسخ گفته اند و حتی در ذهنشان به این فکر نکرده اند که شاید راه بهتری برای اداره ی کلاس بوده باشد. من حاضر به تکرار این تجربه ها نیستم حتی اگر به مشکل بربخورم. تمام این روش ها از دید من چیزی جز ناتوانی معلم در کلاس درس نبوده و نیست.

یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹

بیکاری - انزوا - تشویش

باید اعتراف کنم تماس هایتان را بعضی وقت ها روی صفحه ی گوشیم می بینم و رد می کنم. بعضی وقت ها هم عمدا گوشیم را خاموش می کنم. اما باور کنید پیش می آید روزهایی هم که گوشیم جا می ماند زیر بالش و پشتِ پُشتی و داخل داشبورد ماشین. مدت هاست که از هم دور شده ایم. تغییر مکان و گذشت زمان بی شک آدم ها را دگرگون می کند. گذشتِ زمان را آدم ها خوب درک نمی کنند اما تغییر مکان خیلی زود تاثیرات خودش را نشان می دهد. اینجا گاها آدم دست و پایش را گم می کند. بعضی وقت ها هم دست و پای اضافی می آورد اما اکثر اوقات دست و پایش را به یک جایی بند می کنند و اصولا آدم حساب زندگی از دستش در می رود. اینجا آدم هایی که سر کار نمی روند را بیکار به حساب می آورند و تمام سعیشان را می کنند که هر طور شده برایش کاری دست و پا کنند. مثلا مسافرت که می روند سگِ نگهبانِ خانه ات می کنند. معتقدند که صفِ بانک و صفِ گاز و صفِ نان می تواند من را از تنهایی خودم بیرون بکشد. هر شب و یا حداکثر یکی دو شب در میان منزل یکی از بستگان یا آشنایان مهمانی ای تدارک می بینند و برای درمان گوشه گیر بودنم وظیفه ی رساندن تک تک خانواده ها به مقصد و مبدء را گذاشته اند به عهده ی من تا اهمیت زندگی در اجتماع خانواده ها را درک کنم. جایی که من زندگی می کنم مردم آنقدر بستگان و آشنایانشان را دوست دارند که از کوچکترین فرصتی برای دادنِ مشاوره استفاده می کنند. اکثر مواقع اظهار نظرهایشان کاملا درست و منطقی ست. مثلا این که می گویند آب میوه های طبیعی کشورهای عربی بهتر از آب میوه های وطنی ست به نظرم کاملا درست می گویند و این که با توجه به شرایط آب و هوایی مان باید آب میوه های بهتری تولید می کردیم هم منطقی به نظر می رسد. اما من ارتباط بین «رانی پرتقال» و «اهمیت ادامه تحصیل و ازدواج به هنگام» را درست درک نمی کنم که به احتمال زیاد باید مشکل از همین تغییر مکانم باشد. وقتی برای آدم باقی نمی گذارند کتاب بخواند. فیلم ببیند و یا حداقل روزنامه بخواند. همین اخبار کوتاه بی بی سی را هم بعضی وقت ها از دست می دهم. حریم خصوصی که دیگر هیچ. در تنهایی ات هم تنهایت نمی گذارند. البته این جا خیلی راحت می توانند عادت های آدم را ترک بدهند مثلا روزها آنقدر مثل سگ می دوانندت تا عادت نوشتنِ شبانه و وبگردی ات را هم به مرور ترک کنی. حالا خودت را بگذار جای من. جسم و ذهنت درگیر این مسایل پیش افتاده است و گوشی ات یکهو زنگ می خورد. شماره ی یکی از دوستان قدیمی ست. دوستانی که هر کدامشان در ذهنت یادآور خاطرات شیرینی هستند. مدت هاست که هم صحبت نشدید. اصلا شاید کلی هم حرف برای گفتن داشته باشید. می توانید گوشی را بردارید و شروع کنید به احوال پرسی و خبر گرفتن و درد دل کردن و یا اصلا قرار بگذارید هم دیگر را ببینید. در چنین شرایطی خیلی ها انرژی می گیرند. خوشحال می شوند. اما من نه. من آدم ها را با مکان ها و زمان های آشناییشان دوست دارم. بعد از آن هر یادآوری ای می تواند آرامشم را بگیرد. همین اندک آرامشی که برایم باقی مانده.

شنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۹

آن چه را نمی بایست با خودت بردی


بهترین صندلی های زیباترین کنسرتم را برای تو و دوستانت می گذاشتم اما چه کنم که خواننده نبودم. دوست داشتم در شبی مثل امشب کنارم باشی و تا صبح برایت ساز می زدم اما نه تو کنارم هستی و نه من زبان ساز را می فهمم. من نمی توانم آهنگی برای تو بسازم. نقاش خوبی هم نخواهم شد. من هرگز مدالی برای افتخار نداشته ام. به من بگو که اگر زیبا و بلند بالا نباشم، اگر نتوانم تو را به آرزوهایت برسانم به چه حقی می توانم زیبایی های تو را در آغوش بکشم. هرگز با خود نگفته ام که شاید بعد رفتنت یک روز دوباره برگردی. برگشتنت چیزی را درست نخواهد کرد. روزی که رفتی بکرترین دوست داشتن های دنیا را هم با خودت بردی. آن چه را نمی بایست با خودت بردی. به انتهای زمان. به جایی که دیگر هیچ چیز باز نخواهد گشت. شاید این سوال را باید از خودم می پرسیدم. این حق را چه کسی از من گرفته. دوست داشتنت را چه کسی از من گرفت. هر چه بود و هر چه هست همانی ست که نمی گذارد دیگر کسی را دوست بدارم.

جمعه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۹

از دوچرخه تا کجا

دوچرخه سواری حتی آرزوی بزرگ ترهای ما هم بود که فکر می کردند ناکام سنشان از دوچرخه سواری گذشته. این را تا وقتی که بزرگترهای فامیل داخل حیاط با دوچرخه ام ور نمی رفتند نمی فهمیدم. اوایل «ایران دو چرخ» های معمولی بود. دنده دارش بعدها مُد شد. کوچه ها پر شده بود از دوچرخه های دنده داری که تعاونی ها قسطی می فروختند. جوان و میان سال و بعضا پیرمرد. تقریبا هر خانه ای یک دوچرخه ی بیست و چهار یا بیست و هشت داشت. چند وقت بعد، داشتن یک دوچرخه ی بهتر رویایی شد بزرگتر از رویای دوچرخه سواری. حس مالکیت هنوز هم برای من معمای بزرگی ست. آن جا که رویاها به تحقق می پیوندد و قدرت پروازِ بیشترش نیست «مالکیت» معنای دیگری پیدا می کند. از دید من لذتی که در «رسیدن» هست در «داشتن» نیست. قسطِ دوچرخه ها تمام نشده یکی یکی جایشان را دادند به موتور سیکلت های قسطی. موتور سیکلت ها شهر را ذله کرده بودند. افزایش دوچرخه ها از لحاظ سلامت جسمانی مزیتی برای شهر بود اما موتور سیکلت ها وسوسه کننده تر بودند. در زمانی که خریدن یک خودرو شخصی برای بیشتر از نود درصد مردم فقط یک رویا بود ورود موتور سیکلت ها به تعداد زیاد به شهر و ساده تر شدن شرایط خرید، داشتن یک وسیله ی نقلیه ی شخصی را به آرزویی دست یافتنی تبدیل کرد. موتور سیکلت ها در زندگی روستانشینان تحول بزرگی ایجاد کردند. فاصله ی بین زمین کشاورزی و خانه را برایشان کوتاه کرده بود. افزایش آمار مرگ و میر توسط موتور سیکلت چند ماه بعد همه را شوکه کرد. کوچه ها و خیابان ها پیست موتور سواری جوان هایی شده بود که نمی دانستند یا نمی توانستند از اوقات فراغتشان درست استفاده کنند. خوب یادم هست که راهنمایی و رانندگی هر ماه یکی دو طرحِ موتور بگیر اجرا می کرد. اما با کم شدن فاصله ی بین دستمزد طبقه ی متوسط و قیمت خودرو و هم چنین ارائه ی تسهیلات بیشتر تولید کنندگان و فروشندگان، موتور سیکلت ها جایشان را تک تک به پیکان ها و پرایدهای داخلی دادند. بعد از آن دیگر بحث بر سر نیاز به وسیله ی نقلیه نبود. بازار، کار خودش را خیلی خوب بلد بود. تلویزیون جدا از تبلیغات ماکارونی و چیپس و پفک سهمی هم برای تولید کننده های داخلی خودرو در نظر گرفته بود و حالا تب داشتن خودروهای مدل بالاتر به یک تب عمومی تبدیل شده بود. آمار مرگ و میر بالا در خودروهای شخصی مثل موتور سیکلت ها تاثیر گذار نبود. شهرِ ما هم کلانشهر نبود که ترافیک بتواند گرایش به استفاده از خودروهای شخصی را کم رنگ کند. این روزها حسِ مالکیت یک خودروی مناسب برای خیلی ها از احساس نیاز به استفاده از خودرو شدیدتر هم شده و در واقع اتوموبیل ها جزئی از آدم ها شده اند. همان نقشی که قبلا خانه های مسکونی و قبل ترها اصالت خانوادگی آن را به گونه ای بازی کرده بودند. اتومبیل مدل بالا هم مثل همسر زیبا و جواهرات گرانقیمت و مدارک دانشگاهی نقشش در اجتماع ما تا حد زیادی مشخص شد. برای من هم مثل خیلی ها همه چیز از یک دوچرخه شروع شد. اما این میل سیری ناپذیر به «رسیدن و داشتن» ما را به کجا خواهد برد؟ لذت راندن و داشتن این دوچرخه تا چه زمانی با ما خواهد بود؟

چهارشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۹

زندگی با طعم و بوی عرق و ادرار و خون


بعد از دو هفته از این بیمارستان به آن بیمارستان رفتن و از این مطب به آن مطب پناه بردن کسی به آپاندیسش توجه نمی کند تا این که همین دیروز می ترکد. بعد هم شروع می کنند به تحلیل های آن چنانی که آدم را مجبور می کنند بدون هیچ دلیلی حق را به پزشک ها بدهد. نگهبانِ ورودی بخش می گوید قبل ترها هر کسی شکمش درد می کرده بی خود و بی جهت آپاندیسش را بیرون می کشیدند. اما حالا که می بینند صدای مردم بلند شده تا کسی آپاندیسش نترکد جراحی نمی شود. دکتر معالج می گوید عفونت کرده. هنوز جای عملش بخیه نخورده. از صبح تا حالا هم دو بار شستشویش داده اند. آرام بخش ها را خیلی دیر اما بالاخره تزریق کردند. تکه گوشت زشت ناجوری که داخل یک شیشه ی کوچک الکل معلق است را گذاشته اند روی میز کنار سرش. هر نیم ساعت یک بار یکی آن را بر می دارد و نگاهش می کند. همراهِ مریضِ کناری می گوید چند نفری از اهالی آبادیشان سرِ همین ترکیدن آپاندیس جانشان را از دست داده اند. می گوید باید شکرگزار باشیم که اگر بیمارستانی نبود و دکتری بعد قدر این همه نعمت را می دانستیم. بالاخره دو تا دستکش نایلونی بهمان دادند. بطری ادرار را از زیر پتو بیرون می کشم. مایع زرد رنگی که کمی هم به قرمز می زند را از برابر چشم هایم دور می کنم. از این بطری های بدشکل است که روی زمین بند نمی شوند. بیشترِ ادرار می ریزد کف توالت. برای بار دوم چشمم به ادرار پخش شده روی زمین می افتد. بالا می آورم. هر طور شده توالت را تمیز می کنم. بر می گردم داخل اتاق و زل می زنم به قطره های سرم. بیدار که می شوم هنوز خوابیده. صدای جیغ های مکرر زنی که دارد در بخش زایمان وضع حمل می کند همه را بیدار می کند. اصرار دارد نیم ساعتی سر جایش بلند شود. با قاطعیت می گویم نه. دو روز تمام است لب به آب و غذا نزده. دست و پا و صورتش را با آب خنک می کنم. دوباره اصرار می کند. با احتیاط از روی تخت بلندش می کنم. ملافه خونی شده. بوی عرق و خون حالش را بدتر کرده. ملافه ها و لباسش را عوض می کنم. اصرار دارد چند قدمی راه برود. دکتر توصیه کرده چند قدم بیشتر راه نرود اما باز هم اصرار می کند. نمی شود کاریش کرد. یعنی نمی توانم مانعش شوم چون خودم هم بودم همین کار را می کردم. بلند می شود و آرام آرام خودش را به سرویس های بهداشتی می رساند. از این که خودش این بار کارِ خودش را انجام داده خوشحال است. آدم کارش که به این جاها بکشد از این که خودش رفع حاجت بکند هم خوشحال می شود و حالا بیمارستان، این غول بزرگ پر درد آرام گرفته خوابیده. وسط راهرو قدم می زنم. نگهبان در ورودی حتی رمق ندارد بپرسد کی هستم و از کدام بخش آمده ام. پرستارها هم چند ساعتی ست پیدایشان نیست. اتاق های ایزوله، ایستگاه های خالی پرستاری و نوشته های روی تابلوی اعلانات برایم جذابیت ندارند. دوباره بر می گردم کنار پنجره روی صندلی و تکیه داده به تخت به یکی از اقوام پیرمان فکر می کنم که قبل از مردنش بیشتر از ده سال زمین گیر شده بود. هر لحظه اش بوی مرگ می داده. بوی عرق و ادرار و خون! مانده ام که زندگی ارزش این همه درد و رنج را دارد!

شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

روز نوشته های سربازی (10) - بخش پایانی


هر روز چند نفری زیر گرمای آفتاب از حال می روند و اعزامشان می کنند بیمارستان. خوشحالم بر خلاف آن چه فکر می کردم در این شرایط آن قدرها ضعیف نیستم.

از بلندگوی اردوگاه اعلام می کنند که می توانیم برای جلوگیری از ورود عقرب به چادرها از چادرِ خدمات نفت بگیریم. نصف بچه های داخل چادر می گویند که نفت نمی خواهیم. بوی بد می دهد. آیه الکرسی می خوانیم! نه این که زرنگ بازی در بیاورند. واقعا اعتقاد دارند. بالاخره خودم این کار را کردم.

هوا هنوز کاملا روشن نشده. نور فانوس را کم کرده ایم و هیچ جا دیده نمی شود. شب ها آنقدر سرد می شود که هر کس که پتویش کنار می رود گوشه ی اولین پتویی که دستش می رسد را می کشد طرف خودش! صبح موقع آنکارد فهمیدم که پتوی من آن طرف چادر افتاده و یک پتوی کامل از روبه رو و دو نصفه پتو از طرفینم کشیده ام روی خودم!

دیدن این منورها و فشنگ ها و انفجارها در زمانِ آموزشی هیجان آدم را بر می انگیزد. وای به روزی که جنگی اتفاق بیافتد. آن روزها دیگر دیدن این نورها و انفجارها به هیچ وجه لذت بخش نخواهد بود!

دیشب شایعه کردند که ساعت دوازده شب «خشم شب» داریم. تا ساعت دوازده و نیم همه بیدار بودند. خبری نشد. اکثر بچه ها با فانسقه و بعضا حتی با پوتین خوابیده بودند. در زمانی که هیچ کس انتظارش را نداشت. نزدیکی های صبح بود که آژیرها روشن شد. خوشبختانه اینبار با تجهیزات کامل داخل سنگر دراز کشیده بودم. دیشب همه فکر می کردند که با بیدار ماندنمان یک دستی می زنیم. اما باز خودمان یک دستی خوردیم!

بعد از گذشتن از تپه ها، جاده های خاکی و نیزارهای اطراف پادگان آخرین راهپیمایی اردویمان هم تمام شد. با فلاسک های پر از شربت و ترانه های انقلابی به استقبالمان آمدند. آدم فکر می کند بعد از پیروزی از یک عملیات بزرگ به اردوگاه بازگشته ایم!

در اردوگاه که دسترسی به حمام وجود ندارد مجبوری که یا در تاریک روشنِ صبح با ماشین 911 قدیمی اردوگاه، حمام بروی و یا این که صبح با خیال راحت بخوابی و دزدکی بعد از ظهر حمامِ صحرایی بروی! من که دومیش را انتخاب کردم. زیر پیراهنم کم کم داشت سیاه می شد. وقتی که شستمش پنج دقیقه طول نکشید خشک شد! گرمای مرداد ماه و حمله ی مورچه ها از زمین و مگس ها از هوا نمی گذارند داخل چادر استراحت کنیم. یک طرفِ چادر را که در جهت باد است خیس می کنیم و همان جا تکیه می دهیم به میله های چادر و سعی می کنیم با شوخی و خنده زمان را بگذرانیم.

امروز پسر چهارده پانزده ساله ای را دیدم که با دوچرخه آمده بود پشت فنس های پادگان و سیگار می فروخت. بچه ها می گفتند لیست خرید می گیرد و هر چه بخواهی می آورد. از این طور بچه های با جربزه خوشم می آید.

اردوی پایانی هم بعد از رزمایش تمام شد. اما موقع برگشتن به آسایشگاه اتفاق عجیبی افتاد که فکرش را هم نمی کردم. پول و وسایل چند نفر از بچه ها مفقود شده بود. نکته ی خنده دار این بود که یکی از بچه ها گفته بود که گوشی موبایلش را دزدیده اند! گوشی موبایلی که ورودش به پادگان جرم است! حفاظتِ پادگان آمد و بعد از یکی دو ساعت بالاخره دزد پیدا شد. یکی از همان هایی بود که ادعا کرده بود از او هم دزدی شده. گوشی موبایل را داخل کمدِ او پیدا کرده بودند. خیلی ها حدس می زدند او باشد اما راستش را بخواهید من باورم نمی شد.

مراسم اختتامیه هم با حاشیه هایش که ارزش بازگو کردن ندارد تمام شد. به دلیل اتفاقاتی که افتاد یکی از فرماندهان ارشد پادگان تهدید کرد که به خاطر تنبیه همه را یک روز بعد ترخیص خواهند کرد. گویا فرمانده ی پادگان موافقت نکرده بود. یکی دو ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و بعد بالاخره برگه های سبزمان را دادند.

با همه ی بچه های آسایشگاهِ صد و بیست نفره مان دوست بودم. کلی آشنا و دوست هم در گروهان ها و گردان های دیگر پیدا کرده بودم. اما با دوازده سیزده نفری صمیمی تر از بقیه بودم. بعد از نیم ساعت دست دادن و روبوسی و در آغوش گرفتن این مرحله از زندگیمان هم تمام شد. دو ماهی که یاد و خاطره اش به گمانم تا مدت ها در ذهن هر سربازی باقی خواهد ماند. دوستانم را بیشتر از آن چه که خودشان فکر می کردند دوست داشتم. بیشتر از آن چه که نشان می دادم. اما آن ها به احتمال زیاد برای همیشه دیگر نخواهند بود و ما تنها می توانیم خاطره هایمان را دوست داشته باشیم.

روز نوشته های سربازی (9)


مرخصی میان دوره را استفاده نکردم. باید پادگان خالی را از نزدیک ببینی. از داخل پادگان. بیشتر از نود درصد سربازها برگشته اند خانه هایشان. هیچ پادگانی بدون سرباز پادگان نمی شود. باید سکوت محوطه ی آسایشگاه ها، تخت های پرشمار خالی، توالت ها و حمام های سوت و کور را ببینی تا میزان اهمیت حضور آدم های اطرافت را درک کنی. آن طور که هست بفهمی نه آن طور که حدس می زنی!

امروز مرخصی داخل شهری رفتیم «بیستون» (کرمانشاه). باشکوه تر و بی در و پیکرتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم! «نقش داریوش» و «مجسمه ی هرکول» با این طرز نگهداری در آینده ای نزدیک چون خودِ داریوش و هرکول به تاریخ خواهند پیوست!

این چند روز تعطیلی باغچه های محوطه را ما آب می دهیم. هر روز کمی از سبزی خوردن های آن را هم برای نهار و شام می چینیم. نشستن وسط باغچه و آب دادن آن، آرامش خاصی القا می کند. آدم همیشه باید در زندگیش چیزی مثل این باغچه داشته باشد که غصه های روزمره اش را در آن به فراموشی بسپارد. آن باغچه می تواند یک خانه ی پر مهر یا یک وبلاگ شخصی و یا واقعا یک باغچه باشد!

بعد از مرخصی میان دوره حسابی به استقبالمان آمدند. یک رژه ی طولانی. راه پیمایی شبانه و یک کلاس تاکتیک پر از بشین پاشو، غلت و سینه خیز. آن هایی که شهرستان رفته بودند و خستگی بعضا بیست سی ساعته ی ماشین هنوز از بدنشان خارج نشده بود خسته و کوفته روی تخت هایشان ولو شده اند.

دیروز هم میدان تیر روزانه داشتیم و هم شبانه. تا در تاریکی شب تفنگ به دست نشده باشی و حرک فشنگ رسام و کمانه کردن گلوله ها را از نزدیک نبینی خشونت جنگ و مرگبار بودن اسلحه را درک نمی کنی.

دومین شانسی که آوردیم. کلاس پرش از خودرو هم پرید! دیروز در یکی از گروهان های دیگر پادگان، چند نفری دست و پایشان صدمه دیده بود. ترجیح دادند بی خیال ما شوند.

چند ساعتی بیشتر به اردوی پایان دوره باقی نمانده. همه جمع شده اند داخل آسایشگاه. چند نفری می خوانند و چند نفری می رقصند. البته چند نفر نگهبان هم گذاشته ایم دم در تا اگر افسری چیزی آمد خبر بدهند. پنجشنبه جمعه مان را کلا با کلاس های توجیهی پر کردند این چند ساعت را باید یک طوری استراحت می کردیم. مخبرهای آسایشگاه هی می آیند و می روند. فعلا که کاری از دستشان بر نمی آید!

چادر برپا شد و فرصتی شد تا نیم ساعتی استراحت کنیم. در اردوگاه خوش آمد گویی درست و حسابی ای بعد یک ساعت پیاده روی با تجهیزات کامل از همه به عمل آمد. به محض ورود گفتند که بخوابید روی زمین. می خواستند کل اطراف منطقه ی چادرزنی را که پوشیده از کلوش و خار و نیزار است را با سینه خیز و غلت و پامرغی صاف کنیم. بالاخره یک ساعتی میان خاک و خل غلتاندنمان تا حالمان جا بیاید. البته به اندازه ی کافی دیگر تجربه داریم چطور این تنبیهات را نصفه و نیمه انجام دهیم! چادر را هم دوازده نفری برپا کردیم و حالا دراز کشیده ایم کنار هم و زل زده ایم به سقف چادر!

اردوگاه از جایی که من نشسته ام شبیه یک روستای چند هزار سال پیش شده. چادرهایی که با کلوش استتار شده شبیه کپرهای روستاهای مناطق استوایی است. روز اول مقداری سخت گذشت. بچه ها حالشان گرفته شده. مدام نق می زنند. بد و بی راه می گویند. از بودن در این شرایط ناراضی اند. چرا این ها نمی توانند از چیزهایی که اطرافشان هست لذت ببرند. این سکوتِ بعد از ظهر تابستان، این کوه های بی نظیر و بودن میان این همه آدم هم سن و سال لذتِ خاص خودش را دارد. ما قرار نیست بیش تر از پنج روز این جا بمانیم!

پوتین ها جلوی چادر زیر گرما رو به فلاسک آب، زبانه هایشان دراز شده. بیسیم چی بیسیمش را خاموش کرده و خوابیده. فانسقه ها و کلاه ها از حلقه های چادر آویزانند و با وزش باد و صدای شهرام ناظری نوسان می کنند. هر دو در چادر را باز می گذاریم و زیر نسیم خنکی که تازه وزیدن گرفته دراز می کشیم و گپ می زنیم.

تمام بعد از ظهر را مشغول کندن سنگر با بیلچه های بی خودِ نظامی و کندن نی برای استتار بیشتر چادرها بودیم. کف دست راستم تاول زده.

دیشب «خشم شب» بود. بیدار که شدم فکر کردم برای نماز صبح بیدارمان کرده اند. فانسقه ام داخل کلاهم بود. یکی آنقدر ترسیده بود که با لگد کلاه و فانسقه ام را ولو کرده بود داخل چادر. در تاریکی شب که نمی شد چیزی را پیدا کرد. کلاه و پوتین و اسلحه را به سختی پیدا کردم. فانسقه پیدا نشد. درست یادم نیست که چرا کوله را برداشتم اما نمی بایستی بر می داشتم! داخلِ سنگر، موقع سینه خیز و پامرغی تمام تلاشم این بود که کوله ام زیر نور چراغ قوه ها مشخص نشود! اما بالاخره پیدایمان کردند و آن هایی که تجهیزاتشان ناقص بود را به خط کردند. بشین. پا شو. بخیز. بشین. پا شو. بخیز. حسابی حالمان را گرفتند. کُدهایمان را هم یادداشت کردند که مثلا بترسانندمان! بعد هم گفتند بخوابید روی زمین و پشت سرِ هم با لحن تحقیر آمیزی می گفتند که حالا شما مُرده اید! کسی که تجهیزات نداشته باشد می میرد! تکان نخورید! مُرده که تکان نمی خورد! و بعد هم گفتند بروید گم شوید!

روز نوشته های سربازی (8)


پادگان که باشی دلت لک می زند برای موسیقی. تنها گزینه ی موسیقی تو همان هایی ست که از بلندگوی حسینیه پخش می شود! حاضری هر چه باشی گوش کنی. مرخصی داخل شهری که می روم به محض سوار شدن از راننده ها می خواهم تا پخششان را با هر آهنگ کوچه بازاری ای هم که شده روشن کنند. عصرها کل آسایشگاه می نشینند و تکرار سریال های شب گذشته را می بینند. من هم در جمعشان می نشینم تا حداقل از موسیقی پس زمینه ی فیلم ها لذت ببرم. یاد خاطرات یکی از دوستان زندانیم می افتم. حالا می فهمم که چرا هر کتابی به دستشان می رسیده می خوانده اند.
دیروز برای اولین بار تنبیه شخصی شدم. صبحش رژه داشتیم. قبل ترش با یکی از بچه ها جناغ شکسته بودیم. در زمان استراحت بین دو رژه رفتم و کلاهم را دادم بهش و گفتم داخلش برایم یادگاری بنویسد! اصلا یادش نبود. به محض این که لبه ی کلاه را گرفت یادم تو را فراموشی گفتم و کلاهم را پرت کردم هوا. کلاه به زمین نرسیده فرمانده احضارم کرد. تو نگو از دور کلاه را دیده. به خاطر دو تا ماءالشعیر و چهار تا کیک مجبور شدم سی چهل متری با اسلحه روی گردن، پامرغی بروم. فرمانده می گفت روی کلاه آیه ی قرآن نوشته و نباید پرتش می کردم هوا. کلاه همه ی بچه ها را نگاه کردم. روی هیچ کدامشان آیه ی قرآن نبود. چند ساعت بعد فهمیدیم که زیگزاک دوزی اُریبِ روی آرم کلاه را می گفته!
از همه امتحان گرفتند. امتحان عقیدتی. تفتیش عقاید به شکلی محترمانه.
برای یک راهپیمایی طولانی آماده شدیم. کوله ها با پتوی نعلی شکل و مابقی تجهیزات. هوا به شدت آلوده بود. آن قدر گرد و خاک زیاد بود که کوه های اطراف پادگان را به سختی می شد دید. تلاشم برای تهیه ی ماسک موفقیت آمیز نبود اما خوشبختانه بعد از یک ساعت انتظار دستور لغو راهپیمایی از فرماندهی رسید. به جای راهپیمایی برایمان کلاس فوق العاده ی تاکتیک گذاشتند و اتفاقی که افتاد خوشحالیمان را از لغو راهپیمایی در آن هوای آلوده کاملا از بین برد. برای انجام کار عملی درس تاکتیک در زمین خاکی پر از موانع اطراف پادگان مستقر شدیم و مشغول تمرین راه رفتن به شیوه ی «گربه ای» شدیم. کسی پشت سر فرمانده صدای گربه درآورده بود و پشت سر او هم بقیه همان کار را کردند. بقیه که می گویم یکیشان خودم بودم. فرمانده می گفت یا باید آن یک نفر بیرون بیاید یا همه را تنبیه می کنم. چند نفری برای فداکاری بیرون رفتند. اما دلش راضی نشد. روی کلوش های سوخته و خارهای لهیده ی آن جا آنقدر سینه خیز رفتیم و غلط زدیم که کل لباس هایمان سیاه شد. تمامِ بعد از ظهر را مشغول شستن لباس بودیم!
روزهای جمعه بچه ها چند نفری دور هم جمع می شوند و از هر دری صحبت می کنند. امروز بچه های گلستان از سیل وحشتناکی که سال های هشتاد و هشتاد و یک به چشم خود دیده بودند می گفتند. صحنه هایی که در ذهنم به تصویر کشیده ام از برابر چشمانم کنار نمی روند و حالا دارم به این فکر می کنم که چرا رسانه ها در کشور ما در برابر این گونه حوادث هم سانسور پیشه می کنند!
داخل پادگان آدم های منحصر به فرد زیادند. دوستی دارم که هر نیم ساعت یکبار دست هایش را تا آرنج خیس می کند! دستش اگر ذره ای خاکی شود یا با کسی دست بدهد و کلا بعد از هر تماسی سریع خودش را به شیر آبی می رساند و دست هایش را خیس می کند. این که به جای شستن می گویم خیس می کند اشتباه نوشتاری یا دستوری نیست. واقعا خیس می کند! بحث سر نظافت نیست. چون در مدتی که با او هستیم فهمیده ایم که زیاد با حمام رفتن و لباس شستن میانه ای ندارد! این وسواس منحصر به فردش باعث می شود همیشه دیر برسد. بیشتر اوقات جایش داخل صف خالی ست. پسر دوست داشتنی است. چند باری در مورد راه حلِ مشکلش با او حرف زدیم. زیر بار نمی رود! از دید او ما غیر طبیعی هستیم. البته شاید هم حق با او باشد.
عجب شبی بود. راه پیمایی شبانه. آموزش عملی رزم شبانگاهی. سکوت مطلق. راه رفتن شتری و گربه ای و سینه خیز شبانه. لباس هایمان کثیف شده اما پیاده روی چند صد نفره در یک شب مهتابی و از میان کوه هایی که هیبتش آدم را تحت تاثیر قرار می دهد ارزشش را دارد. این خارهای کوچک بدون ناخن گیر هم از دست هایمان بیرون می آید اما چیزهایی درون آدم هست که فقط چنین فضایی آن را از اعماق وجودمان بیرون می کشد. حالا آدم می تواند آرام آرام با همان لباس سربازی روی تخت دراز بکشد و بخوابد. در پانزده دقیقه ای که تا خاموشی فرصت داشتیم دارم این ها را می نویسم. جمله های آخر را هم که دارم در تاریکی مطلق و در امتداد خطی که نمی بینمش می نویسم!

روز نوشته های سربازی (7)


رفتیم میدانِ تیر. چند کیلومتر پیاده روی کار سختی نیست اما زیر آفتابِ تیر ماه که پوتین ها نرم می شوند و کف پاها تیزی لبه ی سنگ های کف جاده ی خاکی را احساس می کند و آب قمقمه نیمه جوش می شود، همین پیاده روی چند کیلومتری تمرکز آدم را برای تیراندازی کم می کند. دوست داری تیرهایت هر چه زودتر تمام شود و برگردی. یک کلاه آهنی زنگ زده ی قدیمی و شانزده فشنگ جنگی تحویل می گیریم. دسته های عقبی به عنوانِ کمکی، تک تک کنار دسته های جلویی رو به سیبل روی زمین دراز می کشند. کمکی باید کلاهش را کنار دستگیره ی آتش نگه دارد و پوکه ها را جمعه کند. هیچ پوکه ای نباید گم شود. هیچ پوکه ای. حتی اگر تمام گروهان تا شب در میدان تیر بمانند پوکه باید پیدا شود. صدای شلیک های متوالی و هرم گرمای آفتاب تمرکزت را کمتر و کمتر می کنند. سیاهی سیبل و مگسک را به خط می کنم و شلیک. این اولین تیری ست که در تمام زندگیم با یک اسلحه ی واقعی شلیک کرده ام. ترسم می ریزد. صدای گلوله های متوالی در سرم می پیچد. تیرهای قلق را که از روی سیبل نگاه می کنم امیدوار می شوم. بد نبود.
بچه ها جلوی بُرد جمع شده اند و با اشتیاق چیز مهمی را می خوانند. نحوه ی تنبیه تاخیری های مرخصی را زده اند. نگهبانی محوطه و شستن سرویس های بهداشتی با تجهیزاتِ کامل! خنده دار است. یعنی با کوله پشتی و فانسقه و ملحقاتش توالت ها را تمیز کنی و تا صبح داخل محوطه نگهبانی بدهی!
تغییرات فرهنگی آن اندازه که فکر می کردم سریع نیست. این را تا زمانی که سربازی نیامده بودم درک نکردم. هم سربازهایی دارم که پنجاه هزار تومان بابت نوشتن دعایی که بر بازویشان نصب کرده اند پرداخته اند! هم سربازهایی که روزی سه تا چهار ساعت رساله و دعا می خوانند! آن هایی هم که کتاب می خوانند مضمون مطالعاتشان در باره ی شیطان و حیات اخرویست. هم سربازهایی کاملا بی تفاوت نسبت به آن چه در جامعه می گذرد. هم سربازهایی که معتقدند ماهواره جامعه را به گند می کشد. از گل گرفتنِ کلیسای اقلیت های مذهبی شهرشان خوشحالند و از لو دادن هم آسایشگاهیشان برای کشیدن سیگار داخل توالت ها راضی و خشنودند. هم سربازهایی که سه هفته ی تمام است دوش نگرفته اند. هم سربازهایی که در تمام طول روز ده کلمه حرف نمی زنند و به حرف که می آیند اطرافیانشان را می رنجانند. کسانی که حاضرند تمام روز نوکری فرمانده ها را بکنند اما به دوستانشان زور بگویند. اشتباه نکنید. تمام هم سربازهای من تحصیلکرده و دانشگاه رفته اند. گِل بگیرند درِ دانشگاهی را که خروجیش این باشد!
امروز که رفته بودم حمام به کله های بچه ها نگاه می کردم. از خط کلاه پشت سرشان تا وسط گردن و خط یقه های جلو همه جلوی آفتاب سوخته. بیشتر بچه ها کم کم اتفاقات سربازی برایشان عادی شده. زیاد قر نمی زنند. صبح ها سریع بیدار می شوند. مرتب آنکادر می کنند. بدون هیچ بحثی می روند سر صبحگاه و به ترتیب کد سازمانی به خط می شوند. مطیع و رام ورزش می کنند. بدون داد و هوار صبحانه شان را می خورند. گروه های نظافت سرسری هم که شده کارشان را انجام می دهند. کلاس ها را سر وقت می روند. آدم باورش می شود که فشار بیرونی می تواند واقعا آدم ها را آن طور که می خواهد رام کند. اما باز به خودم می گویم که در طولانی مدت این روش ها تا نیاز درونی به انجام دادنش نباشد جواب نمی دهد. دیروز انگشت شست پای دیگرم هم زخمی شد. فوتبال بازی کردن با دمپایی آخرش همین می شود.
سرِ کلاسِ امروز از چند نفری سوال پرسیدند. دو سه نفری که بلد نبودند را وادار کردند که با گِل و شاخه ها ی درخت استتار کنند. با قیافه های استتار شده که برگشتند کلاس رفت روی هوا. خیلی خنده دار بود. خیلی.
ساعتِ دوم قرار شد که ماسک گذاری را روی صورت یک نفر آموزش بدهند. دوستانم دست به یکی کردند و گفتند حمید 73. کلی پای تخته خندیدیم. استادمان بست های ماسک را محکم کرده بود و دستش را هم گذاشته روی فیلترِ هوا. داشتم خفه می شدم. هواگیری نکرده بودم. امروز کلا کلاس ها شده بود خنده. انگار نه انگار آمده ایم سربازی. دارم به توانایی های انسان برای تطبیق با شرایط محیط و تغییر در آن ایمان پیدا می کنم.
روی تختم دراز کشیده ام و پاهایم را انداخته ام روی نرده ها. از میان گفتگوهای پراکنده ی سی چهل نفر موسیقی مورد علاقه ام از «ناصر چشم آذر» را دنبال می کنم. خستگی آرام آرام از همه جای بدنم جدا می شود و نوک انگشت های شستم جمع می شود. انگار روی موج بزرگی شناور شده باشم. بیدار که می شوم نوک انگشت هایم هنوز درد می کند. بعضی وقت ها بد نیست آدم با نوک انگشت های شستش فکر کند یا حتی با آن نفس بکشد!
خیلی ها اینجا نمی دانند که وقت های اضافیشان را چکار کنند. من اما وقت کم می آورم. برای خواندن. نوشتن. مسواک زدن. برای شناختن محیطی که در آن هستم.

روز نوشته های سربازی (6)


امروز بینی دوستم شکست. تنبیه دسته جمعی می شدیم که افتاد. فرمانده گیر داده بود که صدای الله اکبرتان ضعیف است. موقع دویدن پای یکی دو نفر به هم می پیچد. گویا همین که افتاده بود، چند نفری از رویش رد شده بودند. «شرح حادثه» نوشتند و اعزام شدیم به بیمارستان. همراهش بودم. دکتر گفت ترک برداشته. هر چه دلداریش دادم ناراحتی اش کم تر نشد. لب به آبمیوه و کیکی که خریدم هم نزد. کمپوت میوه را هم که اصرار کردم کامل نخورد. می گفت سرباز باشی و بینی ات بشکند مصیبت است. حق داشت. دکتر گفته باید ورم بینی اش بخوابد تا مشخص شود که نیاز به عمل دارد یا نه و حالا روی تختش دراز کشیده. بچه ها را تک تک می فرستم عیادتش بلکه روحیه اش بهتر شود.
موضوع بعضی از کلاس ها جنگ، کاربرد اسلحه و تاکتیک های رزمی ست. قبل از کلاس ها از ما می خواهند سوره ی «والعصر» را دسته جمعی بخوانیم. بعد از کلاس ها هم دعای «فرج». تکبیر و صلوات هم به هر بهانه ای داده می شود. امروز یک شعار جدید اضافه کرده بودند که مصرع اول آن این بود. تنها ره سعادت ... . کپ کرده بودم. ما در کشوری زندگی می کنیم که مردمش فکر می کنند یگانه راهی به اسم سعادت وجود دارد و آن راه را پیدا کرده اند!
روی آسفالت داغ به شیوه ی نظامی نشسته ایم. باد گرمی خاک های نشسته بر محوطه ی پادگان را به سر و صورتمان می پاشد. انگشت شست پایم هنوز خوب نشده. داخل پوتین باند پیچیش کرده ام. بیرون زدن خون از شکاف زخم را احساس می کنم. آسفالت آنقدر داغ هست که انگشتت را نتوانی چند ثانیه بیشتر روی آن نگه داری. وزن بدنم روی زخم می افتد. پوتین و آسفالت کم کم دارند یکی می شوند و فرمانده هنوز دارد سخن می راند. کلاه کائوچویی سنگین مغز سرمان را مانند تخم مرغ آب پز کرده. قمقمه ای که روی فانسقه بسته ایم آب ندارد. فرمانده هنوز دارد با آب و تاب خاطرات جنگ تعریف می کند. خاطراتی که هیچ کداممان تمایلی به شنیدنش نداریم. خاطراتی که عمدتا بازسازی تصویر یک مرگند.
بچه ها سرِ باز و بستِ اسلحه مسابقه می دهند. رکورد می زنند. به هیجان می آیند. همین چیزها بوده که سربازی را به یکی از زیباترین خاطرات نسل گذشته ی ما تبدیل کرده. ملافه های سفیدی که گرفته بودیم کم کم دارند زرد می شوند. لباس ها و شلوارهای نظامیمان هم کثیف و تیره. چند روز دیگر قرار است خیلی ها بروند مرخصی شهرستان. من که تا پایانِ آموزشی فقط از مرخصی های داخل شهریم استفاده می کنم.
پاها بالاتر. بالاتر. آقای 73 پاها شکسته بالا نیاد. چقدر خسته ام. همه جای بدنم درد می کند. کلاس «تربیت بدنی» و رژه که پشت سر هم باشند آخرش همین می شود. روی تخت دراز کشیده ام و به تخت های خالی ای نگاه می کنم که سربازهایش چند ساعتیست رفته اند مرخصی. آن طرف پنجره پای کیوسک های تلفن هم خلوت شده. سربازهای دل نازک رفته اند خانه هایشان و من اینجا هستم. در پادگانی محصور میان کوه های بلند، سیم های خاردار و برج های نگهبانی. فرصتی ست که شاید دیگر تکرار نشود. برای آن چه که اسمش را خیلی ها زندگی نمی گذارند.
روز خوبی بود. مرخصی داخل شهری رفتیم. تاق بستان (کرمانشاه). عکس یادگاری هم گرفتیم. یک عکس پانزده نفره. کتابی هم درباره آثار باستانی و میراث فرهنگی این منطقه گرفته ام. صبح که با مینی بوس رفتیم داخل شهر نصف مسافران سرباز بودند. خیلی ها بعد از بیست روز از پادگان زده بودند بیرون. چقدر بیرون زدن از یک حصار بزرگ لذت بخش است. همه می خندیدند. حتی به شوخی هایی که اصلا خنده دار نبود. خندیدن در این شرایط تنها یک بهانه می خواهد. یک بهانه ی کوچک. شاید اگر کارگردان فیلم می شدم به بازیگرانم می گفتم که موقع آزادی از زندان بی خود و بی جهت بخندند. خوردن ذرت پخته، یک لیوان چای تلخ و کشیدن چند نخ سیگار بعد از بیرون زدن از پادگان لذتش آنقدر هست که مدت ها فراموشمان نشود. وسط چمن های یک بلوار نشسته ایم و ده دوازده نفری بربری داغ و پنیر می خوریم. تابلو شده ایم. همه نگاهمان می کنند. خیلی ها صمیمانه خوش و بش می کنند و خیلی ها هم مثل آن دو جوان موتور سواری که الان از کنارمان رد شدند از دور داد می زنند «آشخور چطوری؟». نحوه ی نگهداری از آثار باستانی در این جا آزارم می دهد. سرستون های هزار ساله را با شلنگ آب پاشی می کردند! معلوم نیست در سرمای زمستان، برف و یخ با این ها چه می کند. به عکس های کتاب نگاه می کنم و برای کشوری که ویران کننده ی تمدنش را ستایش می کند دلم می سوزد. چند نفری از بچه های زابل هم با ما بودند. وسط راه عابری به من گیر داده بوده که از دوستان زابلیت برایم «ناس» بگیر! با چه مصیبتی دکش کردیم رفت. دست بردار نبود. بیچاره ها سیاه سوخته هستند اما مصرف نمی کنند!

روز نوشته های سربازی (5)


سرباز که شدی نوشته های زیر تخت ها و پشت درب توالت ها را زیاد جدی نگیر. هر چند که تجربه های سربازهای قبل از تو بوده باشد. هر چند که درستی خیلی هایشان را به چشم می بینی. با چشم های خودت. تنها با چشم های خودت نگاه کن!
به گمانم منحصر به فرد ترین تخت آسایشگاه را دارم. دمِ درِ ورودیست. کتاب که دستم می گیرم یکی یکی کنارم می نشینند. «چی می خونی؟»، «برا ارشد می خونی؟»، «چی هست؟» و به هر کس که می گویم رمان است لبخندی از سر بیهودگی می زند که یعنی چرا وقتت را تلف می کنی!
شاید باور نکنید اما شطرنج این جا ممنوع است. این را در دفترچه ی سربازیمان قید کرده اند. تراشیدن ریش با تیغ و ماشین صفر هم ممنوع است! روزی که می خواستند برای تشکیل پرونده عکس بگیرند کلی هشدار دادند که نباید ریش هایمان را بزنیم. بالاخره با ریش آنکادر کرده و سر تراشیده و صورت سوخته عکس گرفتیم. عکاس هم که از خود بچه ها بود. فقط بلد بود دکمه ی دوربین را فشار دهد! با دمپایی کلی فوتبال بازی کردیم. انگشت شست پایم زخمی شده. پنجشنبه جمعه ها حال و هوای پادگان متفاوت است. جمعه که انگشت پایم را باند پیچی کرده بودم والیبال بازی کردم. انگشت دست راستم هم ضرب دید. اما لذت بازی آنقدر هست که آدم احساس پشیمانی نکند. حمام ها همیشه شلوغ است. منتظر می مانیم که آب سرد شود. خلوت که شد دوشِ آب سرد می گیریم. خیلی ها دوست ندارند. اما من عاشقِ دوش آب سردم آن هم اگر هم خوانِ پایه ای باشد که بخوانیم و بخندیم!
سر صحبت کردن با تلفن های عمومی هر روز دعوا می شود. خب خیلی ها با نامزد یا دوست دخترشان که صحبت می کنند زمان را گم می کنند. ده دقیقه برایشان زمانی نیست اما برای دوستِ من که می خواهد خبری از زن و بچه اش بگیرد ده دقیقه انتظار زمانِ زیادیست. حق دارد بیاید روی تخت من و آنقدر درد دل کند تا خالی شود.
هنوز نصف دوره ی آموزشی نگذشته بعضی ها دفترهای خاطراتشان را تخت به تخت می چرخانند برای یادگاری نویسی! هر کاری می کنی بی خیالت نمی شوند. من اسمِ خیلی از دوستانم را که سال ها با آن ها همکلاس بوده ام را فراموش کرده ام حالا آن ها می خواهند که بعد از چند سال مایی که تنها دو ماه با هم بوده ایم را به یاد بیاورند! همین است که دوست ندارم بنویسم. اما برای همه آدرس خانه و تلفنم را می نویسم. بغل دستی ام می گوید چرا برای همه آدرس و شماره ات را درست می نویسی؟! من نمی توانم مثل او باشم. حالا شاید بعد از مدتی گذارش افتاد به شهر ما و روی دفتر خاطراتش حساب کرد و آمد دنبال این آدرس. چرا سرکارش بگذاریم. آدم وقتی دلش نمی خواهد بنویسد بهتر است که ننویسد. یا اصلا بگوید که منزلمان استیجاری ست. یا مثلا بگوید تلفنمان به اسم کسی ست!
به شدت گلویم درد می کند. سرم هم همین طور. چند تایی قرص سرماخوردگی، آنتی هیستامین و آموکسی سیلین را یکجا قورت می دهم. نصف آسایشگاه سرما خورده اند. آن هم در گرمترین روزهای سال که قرار است فردا و پس فردا کل استان به خاطر شدت گرما تعطیل باشد. یک نفر که سرما بخورد بقیه کارشان تمام است. هر کاری کردم نتوانستم چند ساعتی بیشتر بخوابم. گِتر کرده (دم پای شلوار را با کِش بستن) و برگِ سینه بسته، دراز کشیده ام روی تخت و منتظر بیدار باشم. برای فراموشیِ سر دردم، شروع می کنم به تحلیل آدم هایی که در این مدت با آن ها آشنا شده ام. این جمله واقعیت ندارد که به اندازه ی تک تک آدم های روی کره ی زمین فلسفه برای زندگی کردن وجود دارد. مثلا همین ده دوازده تخت اطراف من. صبح که از خواب بیدار می شوند همه مثل هم نمازشان را می خوانند، کل روز را نق می زنند و بعد از کلاس ها می روند داخل صف تلفن می ایستند تا چند دقیقه ای با نامزدشان درد دل کنند و شب هم سریالشان را می بینند و بالششان را بغل می کنند و می خوابند. جز چند نفر خاص تقریبا همه همین روال را طی می کنند.
شنبه ها صبح باید تا جایگاه صبحگاه قدم رو برویم و رجزِ «نام جاوید ای وطن» را بخوانیم. خبردار می ایستیم و قرآن می خوانند. خبردار می ایستیم و سرود ملی. خبردار می ایستیم و سوره ی والعصر و دعای فرج. خبردار می ایستیم و آنقدر فرمانده و پرچم را مشایعت می کنیم و صلوات می فرستیم تا چند نفری پاهایشان سست شود و بی حس روی زمین بیافتند. فرمانده از روی جایگاه پیشنهاد می دهد که برای توانایی مان در خبردار ایستادن می توانیم انگشت هایمان را داخل پوتین طوری که از جایگاه دیده نشود تکان دهیم! بالاخره دلشان به حالمان می سوزد و چند دقیقه ای آزاد باش می دهند و در ادامه از ما می خواهند که از جلوی جایگاه رژه برویم تا فرمانده ی پادگان سان ببیند و میزان آمادگیمان را بررسی کند.

روز نوشته های سربازی (4)


آنقدر رژه رفته ایم که کف پاهای همه مان درد می کند. پوتین هایمان در همین چند روز برق تازگیشان را از دست داده اند. «بدو رو» دوباره «بدو رو» از نو «بدو رو»!

ظرف های نهارمان را نشسته به صفمان می کنند که سرگرد قرار است سخنرانی کند. نه قدرت بیان داشت و نه جذبه. اما انصافا بسیار با ادب تر و موقرتر از زیردست هایش بود. همان هایی که موقع سخنرانی خسته شدند و رفتند. نکته ی جالب این جاست که به ما آموزش احترام نظامی می دهند و خودشان با بی احترامی تمام و با وجود تذکر سرگرد یکی یکی مراسم را ترک کردند و تا آخر مراسم برنگشتند! و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم که در نظام همیشه «سر دوشی» تضمین کننده ی احترام یک نفر نیست!

امشب اولین آشمان را خوردیم و رسما «آشخور» شدیم!

نگهبان شب شده ام. سه نفریم. باید مواظب درهای خروجی و اتاق های آسایشگاه باشیم. مخصوصا طبقه های بالای تخت ها. افتادن از آن ارتفاع روی این موزاییک های سخت آن هم موقع خواب خطرناک است. بیرون آسایشگاه ها روی یکی از کوه های مجاورِ پادگان، نورافکن های پاسگاهی که به گمانم مخابراتی ست خودنمایی می کند. برای چند لحظه خودم را می گذارم جای نگهبان هایی که در زمان جنگ روی برج های مخابراتی نگهبانی می دهند. پاسبخش که «اسم شب» را گفت یاد فیلم های سینمایی جنگ جهانی دوم می افتم. آن اسمِ شب های پر جذبه که از سرِ هوش و ذکاوت بود. این جا تقریبا همه چیز مذهبی ست حتی اسم شب ها! چند نفری را داخل محوطه «ایست» می دهم. این ایست ها با ایست های زمان جنگ متفاوت است. بیشتر یک جور شوخی و گیر دادن است. وسط تخت های آسایشگاه قدم می زنم. خیلی ها هنوز خوابشان نبرده. بعضی ها هم دزدکی در ساعات خاموشی با هم حرف می زنند. عده ای می خندند. عده ای خاطره تعریف می کنند و عده ای هم خروپف.

در جلسه ای که امروز در حسینیه برای سربازها گذاشته بودند و بعد از هفت روز اسمش را گذاشته بودند افتتاحیه حدود صد باری صلوات فرستادیم. یک بیانیه هم از طرف همه ی سربازها خواندند بدون این که قبل از خواندنش حتی یک بندش با احدی در میان گذاشته شده باشد. به آیین نامه بیشتر شبیه بود تا بیانیه. فیلم کوتاهی را هم از پسربچه ی چهارده ساله ای که در جنگ عراق کشته شده بود پخش کردند. تمام بعد از ظهر به قربانیانِ جنگ فکر می کردم.

اولین نوبت نظافت سربازیمان هم سر رسید. زیر تخت ها، داخل پنجره ها، کف سالن ها، شیشه ی پنجره ها، محوطه ی آسایشگاه. تقریبا همه جا را باید جارو می زدیم و تِی می کشیدیم. جمع کردن آشغال های داخل چمن ها و اگر فرمانده عشقش بکشد تک تک این برگ های سپیدار که باد آن ها را از یک گوشه به گوشه ی دیگر می برد را باید با دست جمع کنیم! شب هم می بایست سلف را تمیز کنیم و فردا صبح هم نوبت توالت هاست! هفته ای یکبار این سیکل برای هر گروه تکرار می شود.

کلاس های عقیدتی هم بخشی از این دوره است. یکی دو روزیست که شروع شده اند. تخریب تمام دستاوردهای علوم انسانی غرب که ظرف صدها سال به وجود آمده اند در چند جلسه و با استدلال های خاص خودشان و تحمیل ایدئولوژی ای خاص بیشترِ آن چیزیست که آموزش داده می شود. خسته کننده است. آن اندازه که فکرش را هم نمی توانی بکنی.

به هر کدام از ما تفنگی هم تحویل داده اند. نه گلنگدن دارد نه فشنگ. اسباب بازی تمرینی و نمایشی مان است. نحوه ی در دست گرفتن آن در حالات مختلف و باز و بسته کردنش را هم آموزش می دهند. زیاد سنگین نیست اما بار مسئولیتش سنگین است. یک کوله، کلاه کائوچویی، ماسک، فانسقه و ملحقاتش را هم به ما داده اند.

مدتیست با بچه های آسایشگاه می جوشم. بیشترشان بچه های شرق و جنوبند. از نگاه من تفاوت های زیادی با بچه های غرب و شمال دارند. کمتر می خندند. مذهبی ترند. پیوندهای قومی و زبانیشان کم رنگ تر است. سن ازدواجشان هم پایین تر است. اکثرا نامزد دارند. لباسِ فرم که می پوشند اساتید خیلی هایشان را با هم اشتباه می گیرند. البته بچه های ساده تر و بی غل و غش تری هم هستند. آن قدر ساده که بعضی وقت ها فکر می کنی که دارند سرِ کارت می گذارند اما بعدا می فهمی که کاملا جدی اند!

روز نوشته های سربازی (3)


نوشته های روی در و دیوار پادگان را در ذهنم مرور می کنم. دریغ از یک کلمه ی لطفا. دریغ از یک خواهمشند است. همه ی فعل ها امریست. جمله هایشان بوی احترام نمی دهد. یعنی خودشان می دانند که اجرای دستورات در فضایی غیر از پادگان با این ادبیات غیر ممکن است. لحن فرمانده ها هم مثل همه ی این دیوار نوشته هاست. دیکتاتور مآبانه. نظامی های زیادی دیده ام که می خواسته اند در خانواده هایشان هم با همین لحن حکومت کنند و ره به جایی نبرده اند!
پشه ها همه جا هستند. حتی زیر پتوها. هیچ راه فراری نیست. به کف پاها و سرهای تراشیده مان هم رحم نمی کنند. نیمه های شب بیدار می شوم. همه ی سربازها خوابیده اند. سایه ی نگهبان هایی که می آیند و می روند. از پشه ها به نگهبان ها پناه می برم. نیم ساعتی هم صحبتشان می شوم. خارش این شبه تاول های پشه ای که کم می شود دوباره می خوابم. البته با جوراب و لباس آستین بلند و زیرپیرهنی که دور سرم پیچیده ام!
امروز صبح بابت سر و صداهای های دیشب در زمانِ خاموشی تنبیه شدیم. کلی بشین پاشو و کلی عقبگردِ نشسته! البته تنبیه های دسته جمعی لذت خاص خودش را هم دارد!
ساعت شش صبح باید آنکادر کرده آسایشگاه را ترک کنیم. تخت بغل دستی من یک ساعت و نیم مانده به خروج آنکادر می کند و کنار تختش روی موزاییک ها دراز می کشد. این دسته از آدم ها دستگاه تولید استرسند. در عرض ده دقیقه می شود لباس پوشید و آنکادر کرد. بعد از ظهرها در زمان استراحت دو ساعت تمام روی تخت های اطراف می پلکد تا آنکادرش به هم نریزد. کاش قبل از خدمت کمی روانشناسی می خواندم. شاید می توانستم این دسته از آدم ها را بیشتر بشناسم.
امروز بیشتر از چهار ساعت جلوی آفتاب نگهمان داشتند و سخنرانی کردند. بیشترِ سخنرانی دفاع از اعتقادات شخصیشان بود. مقداری هم تلاش کردند که تفاوت فضای دانشگاه و پادگان را برایمان تشریح کنند! حدود دو ساعت هم تمرینِ رژه داشتیم. در گرمای تیرماه رژه رفتن آدم را یاد جنگ های جهانی می اندازد.
«مذهبت چیه؟» این سوال واقعا آزار دهنده است. «بچه ی کجایی؟» زیاد سوال بی ربطی نیست. می شود یک طوری با آن کنار آمد. اما «مذهبت چیه؟» پاسخی را در بر خواهد داشت که یا بین آدم ها مرز می گذارد و یا یک وحدت کاذب درست می کند. برچسپی روی پیشانی می گذارد. هنوز با آدم آشنا نشده می پرسند «مذهبت چیه؟!». نمی دانم که عادتشان شده یا واقعا سوال جدی است که در ذهنشان می چرخد. هر چه که هست همیشه پاسخش را با یک طنز یا واکنش بی ربط جواب می دهم. واضح تر بگویم. دست به سرشان می کنم. فرار می کنم. از خودشان. از سوال هایشان و شاید از خودم که نمی توانم آن چه را که باید بگویم!
انگار نه انگار فراگیرِیم. هر روز به بهانه ای جمعی و فردی تنبیهمان می کنند. پامرغی و غلط خوردن دور گروهان و بشین پاشو های مکرر. امروز یکی از بچه های گروهانِ مقابلمان را وادار کرده بودند که جدول های محوطه را وجب کند. یکی از دوستانمان را هم وادار کردند داخل جوب دراز بکشد. همین مانده که با یک شیشه بفرستنمان مورچه جمع کنیم! چند روز پیش هم دو نفر از بچه ها سر کلاس خوابشان برده بود. یکی از فرمانده ها فرستادشان که دو سه کیلومتری بروند تا دم دژبانی، کف دستشان را مهر بزنند و برگردند. این ها بیشتر معنای تحقیر می دهند تا تنبیه!

روز نوشته های سربازی (2)


اولین جمعه را گذاشتند نظافت عمومی. گفتند همه ی تخت ها و کمدها را بکشیم داخل محوطه. همه را تمیز کردیم. دستور رسید که حتی آشغال های داخل میله های تخت هم تخلیه شود. میله های تو خالی ای که هر کدام برای خودش سطل آشغالی بود. محوطه و آسایشگاه را هم می بایست جارو می کشیدیم. می خواستند در اولین روز تعطیلی مان زهر چشم بگیرند تا حسابِ کار دستمان بیاید. البته همیشه کسانی هستند که از زیر کار در می روند و بار یک تکلیف عمومی را به دوش دیگران می اندازند. این یک فرهنگ عمومی است. از زیر کار در رفتن و قانون شکنی همیشه بین ما ایرانی ها زشت نبوده و نیست. بعضی وقت ها موجب مباهاتمان هم هست. مایی که تاریخی پر از دیکتاتوری و قوانین ظالمانه داشته ایم و قهرمانانمان بزرگترین یاغیان و قانون شکنان زمان خود بوده اند با این طور قانون شکنی ها فکر می کنیم که قهرمانِ زمان خویشیم! حال آن که شکستن هر قانونی و شانه خالی کردن زیر هر باری قهرمانانه نیست. البته از انصاف هم خارج نشویم در این جور مواقع جلوی چشم هم که باشی کل کارها را می اندازند بهت!

لباس هایی را که شسته ام پشت ساختمانِ آسایشگاه پهن می کنم. تا خشک شدن لباس ها فرصتی ست که با چشم هایت از کوه های بلندی که سه طرف پادگان را محاصره کرده اند بالا بروی و کنار آن پرچم های در اهتزاز که از این جا نه رنگشان مشخص است نه آرمشان بنشینی و به سربازی زل بزنی که لباس هایش را شسته و تکیه داده به دیوار و در عظمت کوه های اطرافش گم شده است. کاش پادگان را بالای یکی از این کوه ها ساخته بودند که حداقل پرواز نگاه هایمان در حصار پادگان ممنوع نمی شد!

می خواهم تلفن کوتاهی به خانه مان بزنم که رسیده ام. اما مگر این کیوسک ها خالی می شوند. تکیه داده ام به جدول های کنار کیوسک ها و به سربازهای رومی ای فکر می کنم که برای کشورگشایی به شرق دور می رفتند. حتما پیک هایی داشته اند که نامه هایشان را به خانه برساند نه؟ به طور حتم داشته اند!

به دستور فرمانده دوباره باید موهایمان را از ته می زدیم. هر چه تلاش کردیم توجیهش کنیم که در برگه ی اعزاممان نوشته موهایمان باید با شماره ی چهار اصلاح شود به جایی نرسیدیم. تا صفرِ صفرش نکردیم دست از سرمان بر نداشت. داخل توالت ها بدونِ آینه با کلی شوخی و خنده موهای همدیگر را ماشین کردیم.

طرف آمده و می گوید با رکابی از این نواحی عبور نکنید. این ها مکان های مقدسی هستند چون فلانی در این پیاده روها قدم زده. باور کنید چیزی که در نگاهش دیدم کاملا مجابم کرد که به حرف هایش معتقد است. چقدر ما در مقدس کردن آدم ها و مکان ها مستعدیم!

هشدار داده اند که نبایستی به هر جای پادگان که دلمان خواست برویم. به دوستانم گفتم می خواهم به گردان های دیگر سرکی بکشم. از تجدید دوره می ترسانندم. بعضی ها برای این طور کارهای کوچک هم آدم را می ترسانند. تنهایی رفتم. چند تایی از همشهری هایم را پیدا کردم. رفتن به مناطق ممنوعه همیشه لذت بخش است!

هر روز بعد از بیدار باش و ورزش صبحگاهی، صبحانه را توزیع می کنند. باید این جا باشی و این سربازها را که هر کدام تکه پنیری، کره و مربایی، حلوا شکری ای چیزی روی نانشان مالیده اند و دارند یک گوشه ی حیاط با صورت های گرفته شان گاز می زنند ببینی. رضایتشان از زندگی همین است که در صورت هایشان دیده می شود. آدم ها وقتی صبح ها توی خودشان می روند حقیقتشان را نشان می دهند!

اینجا کلی ارشد داریم که از میان سربازها انتخاب می شوند. ارشد کل آسایشگاه. بعد می شود ارشد آسایشگاه یک، ارشد آسایشگاه دو، ارشد سلف، ارشد چای، ارشد بهداشت، ارشد آمار، ارشد امور فرهنگی و تا دلت بخواهد این جا برای هر چیزی یک ارشد حتما پیدا می شود. ارشد که می شوند شخصیتشان تازه مشخص می شود. خودشان را نشان می دهند. بعضی ها دندان هایشان بیرون می زند. گرگ می شوند. حتما می گویی کارشان سخت است. وظیفه شان را انجام می دهند. اما باید این جا باشی تا پاسخ سوالت را پیدا کنی.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...