پنجشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۸۹

اتاق اساتید


دوباره صبح می شود و خودم را وسط توده ای از معلم های کسل کننده و غرغرو در اتاق اساتید پیدا می کنم. احساس دانش آموز مردودی ای را دارم که برگه ی امتحانش را دارند در دفتر مدرسه جلوی آن همه نگاه تحقیر کننده ی بی تفاوت تصحیح می کنند. اینجا همان جایی ست که زمان دانش آموزی خودمان اسمش دفتر مدرسه بود و آرزویمان این بود که به بهانه ی آوردن چند شاخه گچ یا تخته پاکنی که خودمان پشت پنجره قایمش می کردیم به آن جا سرکی بکشیم. آن روزها صرفا به کسانی که در دانشگاه درس می دادند استاد می گفتند. دبیرستان که می رفتیم مشکلمان این بود که به دبیرها بگوییم آقا یا آقا معلم و من به شخصه با همان فامیلیشان خطابشان می کردم. خوب یادم هست که بچه هایی که آن زمان معلم ها را دست می انداختند بهشان می گفتند استاد! حالا هم تقریبا همین طور است. بچه ها فامیلیمان را صدا می زنند. خوش بختانه تا به حال هیچ دانش آموزی به من یکی استاد نگفته اما بخش اداری مدرسه همه جا روی در و دیوار و فرم و هر چه دستشان می رسد می نویسند استاد و اساتید. بگذریم. اساتید با چشم های خسته و صورت های سنگیشان دور میز حلقه زده اند. سه نفرشان گیر داده اند به روزنامه ای که تاریخش برای نه روز پیش است. دو نفرشان دقیقا گوشه های یک صفحه را گرفته اند و دانسته یا ندانسته به سمت خودشان کشش می آورند. خوشبختانه کسی که هر روز بحث حقوق و مزایا و اضافه کار و تورم و مصوبه های مجلس را پیش می کشد امروز کلاس ندارد. این یکی هم به کار همیشگیش مشغول است. سر و کله زدن با بخش نامه های جدید. آن یکی هم که از همه جوان تر است پشت سر هم خمیازه می کشد و با گوشی اش ور می رود. دو نفری هم که بعضا خنده ای روی لبشان نقش می بندد و احوال پرسی گرم و صمیمانه ای دارند، کله هایشان را کرده اند توی هم و پچ پچ می کنند. یکیشان با دست اشاره می کند که کنارشان بنشینم. ترجیح می دهم سر جای خودم بمانم. بغل دستیم هم دو بار پشت سر هم می پرسد امروز صبحانه بخوریم یا نه؟ مانده ام که من وسط این جمع چکار می کنم که ناگهان صدای گوشیم بلند می شود. یک اس ام اس ناشناس. از همان هایی که هیچ وقت جوابشان را نمی دهم. سرایدار با سینی کوچکش که استکان های بدقواره ی آبدارخانه را رویش به زور جا داده با گام های لرزان تو می آید. بالاخره اساتید چشم هایشان به نشانه ی رضایت اندکی بازتر می شود. چند نفری دست مریزادی می گویند و دوباره به حالت اولشان بر می گردند. به من که می رسد می خندد. می خواهم بگویم که یا سینی اش را عوض کند و یا دوباره اش کند. آبدارخانه که همین بغل است. اما چیزی نمی گویم. خب اینجا بیشتر اوقات همه ساکتند. حتما آن ها هم نمی خواهند چیزی بشنوند. البته روی در و دیوار هم چیزی ننوشته که مثلا سکوت را رعایت فرمایید یا مثلا سیگار نکشید و یا مثل دوران مدرسه ی ما که روی دیوار دفتر نوشته بودند «تشویق کنید نه تنبیه» و ما همیشه «تنبیهش» شاملمان می شد و حالا ننوشته ها هم شامل حالمان می شود. خب حتما فهمیده اند که دیگر دیوار نوشته ها جواب نمی دهد. با خودم می گویم کاش حداقل یکیشان سیگاری بود و زل می زدم به سیگار کشیدنش و این چند دقیقه مصاحبت با اساتید کمی قابل تحمل تر می شد. یعنی در حوزه ی اختیارات ما هست که بگوییم کمی صدای بلندگوی مراسم صبحگاه را کمتر کنند. بیچاره دانش آموزها. چقدر هم کشش می آورند. یکباره به سرم می زند اس ام اس ناشناس را بدون پاسخ نگذارم. ببخشید شما؟ «فلانی ام. حالت چطوره؟» بعد از این همه مدت. حتما کاری دارد. اما چرا زنگ نمی زند. خجالتی بود؟ یادم نمی آید. حتما مقدمه چینی می کند. از این که بعد از آن همه مدت خبری از من گرفته بود تشکر کردم. واقعا هم پسر خوبی بود. اما جز چند صباحی در آن روزهای اول دانشگاه زیاد با هم نشست و برخاستی نداشتیم. البته با همه همین طوری بود. در همان اس ام اس اول بعد از تشکر خداحافظی می کنم. در پاسخش نوشته اولین دوست و بهترین دوستش بودم. من؟ همیشه فکر می کردم که جز سلام و احوال پرسی چیزی بین ما نبوده! دیگر اس ام اسی رد و بدل نشد. مثل این که واقعا می خواسته خبری از من بگیرد. من بهترین دوست کسی بوده ام و خبر نداشته ام! لایه ی نازک چربی مانندی روی سطح استکان چای را گرفته. اهمیت نمی دهم. یک باره سر می کشم. احساس می کنم هم دانشگاهی قدیمیم هم یکی بوده مثل همین هایی که امروز در اتاق اساتید کنارم نشسته اند. یکی از همین بی تفاوت ها و شاید بی دوست ها!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...