از آن بالا همه چیز را می بیند. به اسب ها و الاغ ها نگاه می کند. به شترها، بزهای کوهی، گاوهای وحشی و حتی به شباهتش با پلنگ ها هم خیره می شود. با همه شان غریبه است. خیلی خوب می داند که این همه حیوان چرا و چگونه برای بقا به جان هم افتاده اند اما چیزی نمی گوید. نه این که نخواهد. نمی تواند. دست خودش نیست. گلو برای بغض کردن دارد اما صدایش در نمی اید. ساز گلویش را پاره کرده اند! زرافه ی گنگ صدایش نه به زمین که به هیچ آسمانی نمی رسد!
پ.ن: حنجره ی زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است!... تنهاش به اسب، گردنش به شتر، پاهایش به بز کوهی، شاخهایش به گاو وحشی و گوشهایش به گوش الاغ شباهت دارد و پوست بدنش از پشم کوتاهی پوشیده شده با نقش پوستی شبیه پلنگ ... .