سه‌شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۹

به کجا هیچ کس نمی داند


دوازده ماه از خدمتم مانده و هنوز حتی برای گرفتن عکس چهار در شش پاسپورتم هم اقدام نکرده ام اما هر شب با کلی امید و آرزو صفحه گوگل را باز می کنم و سرچ می کنم: مدارک مورد نیاز جهت صدور گذرنامه، مدارک لازم برای تحصیل در دانشگاه های آسیا و اروپا و آمریکا، شرایط گرفتن ویزای دانشجویی و کار، شرایط آزاد کردن مدرک و ترجمه آن، خاطرات رفتن از ایران، هزینه ی بلیط هواپیما و هر چه که آن شب آرزو کرده باشم. بعضی وقت ها آن قدر از رفتنم مثلا به یک کشور خاص اطمینان دارم که شروع می کنم به سرچ مقایسه هزینه های مسکن در شهرهای مختلف آن جا.
اگر نقاش بودم و می خواستم تصویری از شرایط فعلیم به شما بدهم. جوان پریشان و آشفته ای را ترسیم می کردم که هیچ حواسش نیست که نصف موهایش سفید شده و موهای پیشانیش تنک شده. اگر درست به نقاشی نگاه کنید خواهید فهمید که آن لحظه به هیچ کدام از این ها فکر نمی کند. حتی به این که در این هوای سرد با زیرپیراهن نازک و زیر شلواری گل و گشادش کجا می رود. سبک نقاشی نه مدرن است و نه پست مدرن. باید برای اواخر قرن هفدهم یا اوایل قرن هجدهم باشد. نه خانه ای دارد. نه ماشینی و نه هیچ چیز دیگر. البته شاید هم باشد. اما برف همه جا را گرفته. اگر خودتان را بگذارید جای آن که می رود و نگاهش طرف شما نیست شما هم لرزتان می گیرد از آن همه سرما. دنبال رد پا نگردید. رد دم پایی هایش روی برف نیفتاده. اما رفته. دارد می رود. به کجا هیچ کس نمی داند.

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...