باید اعتراف کنم تماس هایتان را بعضی وقت ها روی صفحه ی گوشیم می بینم و رد می کنم. بعضی وقت ها هم عمدا گوشیم را خاموش می کنم. اما باور کنید پیش می آید روزهایی هم که گوشیم جا می ماند زیر بالش و پشتِ پُشتی و داخل داشبورد ماشین. مدت هاست که از هم دور شده ایم. تغییر مکان و گذشت زمان بی شک آدم ها را دگرگون می کند. گذشتِ زمان را آدم ها خوب درک نمی کنند اما تغییر مکان خیلی زود تاثیرات خودش را نشان می دهد. اینجا گاها آدم دست و پایش را گم می کند. بعضی وقت ها هم دست و پای اضافی می آورد اما اکثر اوقات دست و پایش را به یک جایی بند می کنند و اصولا آدم حساب زندگی از دستش در می رود. اینجا آدم هایی که سر کار نمی روند را بیکار به حساب می آورند و تمام سعیشان را می کنند که هر طور شده برایش کاری دست و پا کنند. مثلا مسافرت که می روند سگِ نگهبانِ خانه ات می کنند. معتقدند که صفِ بانک و صفِ گاز و صفِ نان می تواند من را از تنهایی خودم بیرون بکشد. هر شب و یا حداکثر یکی دو شب در میان منزل یکی از بستگان یا آشنایان مهمانی ای تدارک می بینند و برای درمان گوشه گیر بودنم وظیفه ی رساندن تک تک خانواده ها به مقصد و مبدء را گذاشته اند به عهده ی من تا اهمیت زندگی در اجتماع خانواده ها را درک کنم. جایی که من زندگی می کنم مردم آنقدر بستگان و آشنایانشان را دوست دارند که از کوچکترین فرصتی برای دادنِ مشاوره استفاده می کنند. اکثر مواقع اظهار نظرهایشان کاملا درست و منطقی ست. مثلا این که می گویند آب میوه های طبیعی کشورهای عربی بهتر از آب میوه های وطنی ست به نظرم کاملا درست می گویند و این که با توجه به شرایط آب و هوایی مان باید آب میوه های بهتری تولید می کردیم هم منطقی به نظر می رسد. اما من ارتباط بین «رانی پرتقال» و «اهمیت ادامه تحصیل و ازدواج به هنگام» را درست درک نمی کنم که به احتمال زیاد باید مشکل از همین تغییر مکانم باشد. وقتی برای آدم باقی نمی گذارند کتاب بخواند. فیلم ببیند و یا حداقل روزنامه بخواند. همین اخبار کوتاه بی بی سی را هم بعضی وقت ها از دست می دهم. حریم خصوصی که دیگر هیچ. در تنهایی ات هم تنهایت نمی گذارند. البته این جا خیلی راحت می توانند عادت های آدم را ترک بدهند مثلا روزها آنقدر مثل سگ می دوانندت تا عادت نوشتنِ شبانه و وبگردی ات را هم به مرور ترک کنی. حالا خودت را بگذار جای من. جسم و ذهنت درگیر این مسایل پیش افتاده است و گوشی ات یکهو زنگ می خورد. شماره ی یکی از دوستان قدیمی ست. دوستانی که هر کدامشان در ذهنت یادآور خاطرات شیرینی هستند. مدت هاست که هم صحبت نشدید. اصلا شاید کلی هم حرف برای گفتن داشته باشید. می توانید گوشی را بردارید و شروع کنید به احوال پرسی و خبر گرفتن و درد دل کردن و یا اصلا قرار بگذارید هم دیگر را ببینید. در چنین شرایطی خیلی ها انرژی می گیرند. خوشحال می شوند. اما من نه. من آدم ها را با مکان ها و زمان های آشناییشان دوست دارم. بعد از آن هر یادآوری ای می تواند آرامشم را بگیرد. همین اندک آرامشی که برایم باقی مانده.
یکشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۹
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...