شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

روز نوشته های سربازی (9)


مرخصی میان دوره را استفاده نکردم. باید پادگان خالی را از نزدیک ببینی. از داخل پادگان. بیشتر از نود درصد سربازها برگشته اند خانه هایشان. هیچ پادگانی بدون سرباز پادگان نمی شود. باید سکوت محوطه ی آسایشگاه ها، تخت های پرشمار خالی، توالت ها و حمام های سوت و کور را ببینی تا میزان اهمیت حضور آدم های اطرافت را درک کنی. آن طور که هست بفهمی نه آن طور که حدس می زنی!

امروز مرخصی داخل شهری رفتیم «بیستون» (کرمانشاه). باشکوه تر و بی در و پیکرتر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم! «نقش داریوش» و «مجسمه ی هرکول» با این طرز نگهداری در آینده ای نزدیک چون خودِ داریوش و هرکول به تاریخ خواهند پیوست!

این چند روز تعطیلی باغچه های محوطه را ما آب می دهیم. هر روز کمی از سبزی خوردن های آن را هم برای نهار و شام می چینیم. نشستن وسط باغچه و آب دادن آن، آرامش خاصی القا می کند. آدم همیشه باید در زندگیش چیزی مثل این باغچه داشته باشد که غصه های روزمره اش را در آن به فراموشی بسپارد. آن باغچه می تواند یک خانه ی پر مهر یا یک وبلاگ شخصی و یا واقعا یک باغچه باشد!

بعد از مرخصی میان دوره حسابی به استقبالمان آمدند. یک رژه ی طولانی. راه پیمایی شبانه و یک کلاس تاکتیک پر از بشین پاشو، غلت و سینه خیز. آن هایی که شهرستان رفته بودند و خستگی بعضا بیست سی ساعته ی ماشین هنوز از بدنشان خارج نشده بود خسته و کوفته روی تخت هایشان ولو شده اند.

دیروز هم میدان تیر روزانه داشتیم و هم شبانه. تا در تاریکی شب تفنگ به دست نشده باشی و حرک فشنگ رسام و کمانه کردن گلوله ها را از نزدیک نبینی خشونت جنگ و مرگبار بودن اسلحه را درک نمی کنی.

دومین شانسی که آوردیم. کلاس پرش از خودرو هم پرید! دیروز در یکی از گروهان های دیگر پادگان، چند نفری دست و پایشان صدمه دیده بود. ترجیح دادند بی خیال ما شوند.

چند ساعتی بیشتر به اردوی پایان دوره باقی نمانده. همه جمع شده اند داخل آسایشگاه. چند نفری می خوانند و چند نفری می رقصند. البته چند نفر نگهبان هم گذاشته ایم دم در تا اگر افسری چیزی آمد خبر بدهند. پنجشنبه جمعه مان را کلا با کلاس های توجیهی پر کردند این چند ساعت را باید یک طوری استراحت می کردیم. مخبرهای آسایشگاه هی می آیند و می روند. فعلا که کاری از دستشان بر نمی آید!

چادر برپا شد و فرصتی شد تا نیم ساعتی استراحت کنیم. در اردوگاه خوش آمد گویی درست و حسابی ای بعد یک ساعت پیاده روی با تجهیزات کامل از همه به عمل آمد. به محض ورود گفتند که بخوابید روی زمین. می خواستند کل اطراف منطقه ی چادرزنی را که پوشیده از کلوش و خار و نیزار است را با سینه خیز و غلت و پامرغی صاف کنیم. بالاخره یک ساعتی میان خاک و خل غلتاندنمان تا حالمان جا بیاید. البته به اندازه ی کافی دیگر تجربه داریم چطور این تنبیهات را نصفه و نیمه انجام دهیم! چادر را هم دوازده نفری برپا کردیم و حالا دراز کشیده ایم کنار هم و زل زده ایم به سقف چادر!

اردوگاه از جایی که من نشسته ام شبیه یک روستای چند هزار سال پیش شده. چادرهایی که با کلوش استتار شده شبیه کپرهای روستاهای مناطق استوایی است. روز اول مقداری سخت گذشت. بچه ها حالشان گرفته شده. مدام نق می زنند. بد و بی راه می گویند. از بودن در این شرایط ناراضی اند. چرا این ها نمی توانند از چیزهایی که اطرافشان هست لذت ببرند. این سکوتِ بعد از ظهر تابستان، این کوه های بی نظیر و بودن میان این همه آدم هم سن و سال لذتِ خاص خودش را دارد. ما قرار نیست بیش تر از پنج روز این جا بمانیم!

پوتین ها جلوی چادر زیر گرما رو به فلاسک آب، زبانه هایشان دراز شده. بیسیم چی بیسیمش را خاموش کرده و خوابیده. فانسقه ها و کلاه ها از حلقه های چادر آویزانند و با وزش باد و صدای شهرام ناظری نوسان می کنند. هر دو در چادر را باز می گذاریم و زیر نسیم خنکی که تازه وزیدن گرفته دراز می کشیم و گپ می زنیم.

تمام بعد از ظهر را مشغول کندن سنگر با بیلچه های بی خودِ نظامی و کندن نی برای استتار بیشتر چادرها بودیم. کف دست راستم تاول زده.

دیشب «خشم شب» بود. بیدار که شدم فکر کردم برای نماز صبح بیدارمان کرده اند. فانسقه ام داخل کلاهم بود. یکی آنقدر ترسیده بود که با لگد کلاه و فانسقه ام را ولو کرده بود داخل چادر. در تاریکی شب که نمی شد چیزی را پیدا کرد. کلاه و پوتین و اسلحه را به سختی پیدا کردم. فانسقه پیدا نشد. درست یادم نیست که چرا کوله را برداشتم اما نمی بایستی بر می داشتم! داخلِ سنگر، موقع سینه خیز و پامرغی تمام تلاشم این بود که کوله ام زیر نور چراغ قوه ها مشخص نشود! اما بالاخره پیدایمان کردند و آن هایی که تجهیزاتشان ناقص بود را به خط کردند. بشین. پا شو. بخیز. بشین. پا شو. بخیز. حسابی حالمان را گرفتند. کُدهایمان را هم یادداشت کردند که مثلا بترسانندمان! بعد هم گفتند بخوابید روی زمین و پشت سرِ هم با لحن تحقیر آمیزی می گفتند که حالا شما مُرده اید! کسی که تجهیزات نداشته باشد می میرد! تکان نخورید! مُرده که تکان نمی خورد! و بعد هم گفتند بروید گم شوید!

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...