رفتیم میدانِ تیر. چند کیلومتر پیاده روی کار سختی نیست اما زیر آفتابِ تیر ماه که پوتین ها نرم می شوند و کف پاها تیزی لبه ی سنگ های کف جاده ی خاکی را احساس می کند و آب قمقمه نیمه جوش می شود، همین پیاده روی چند کیلومتری تمرکز آدم را برای تیراندازی کم می کند. دوست داری تیرهایت هر چه زودتر تمام شود و برگردی. یک کلاه آهنی زنگ زده ی قدیمی و شانزده فشنگ جنگی تحویل می گیریم. دسته های عقبی به عنوانِ کمکی، تک تک کنار دسته های جلویی رو به سیبل روی زمین دراز می کشند. کمکی باید کلاهش را کنار دستگیره ی آتش نگه دارد و پوکه ها را جمعه کند. هیچ پوکه ای نباید گم شود. هیچ پوکه ای. حتی اگر تمام گروهان تا شب در میدان تیر بمانند پوکه باید پیدا شود. صدای شلیک های متوالی و هرم گرمای آفتاب تمرکزت را کمتر و کمتر می کنند. سیاهی سیبل و مگسک را به خط می کنم و شلیک. این اولین تیری ست که در تمام زندگیم با یک اسلحه ی واقعی شلیک کرده ام. ترسم می ریزد. صدای گلوله های متوالی در سرم می پیچد. تیرهای قلق را که از روی سیبل نگاه می کنم امیدوار می شوم. بد نبود.
بچه ها جلوی بُرد جمع شده اند و با اشتیاق چیز مهمی را می خوانند. نحوه ی تنبیه تاخیری های مرخصی را زده اند. نگهبانی محوطه و شستن سرویس های بهداشتی با تجهیزاتِ کامل! خنده دار است. یعنی با کوله پشتی و فانسقه و ملحقاتش توالت ها را تمیز کنی و تا صبح داخل محوطه نگهبانی بدهی!
تغییرات فرهنگی آن اندازه که فکر می کردم سریع نیست. این را تا زمانی که سربازی نیامده بودم درک نکردم. هم سربازهایی دارم که پنجاه هزار تومان بابت نوشتن دعایی که بر بازویشان نصب کرده اند پرداخته اند! هم سربازهایی که روزی سه تا چهار ساعت رساله و دعا می خوانند! آن هایی هم که کتاب می خوانند مضمون مطالعاتشان در باره ی شیطان و حیات اخرویست. هم سربازهایی کاملا بی تفاوت نسبت به آن چه در جامعه می گذرد. هم سربازهایی که معتقدند ماهواره جامعه را به گند می کشد. از گل گرفتنِ کلیسای اقلیت های مذهبی شهرشان خوشحالند و از لو دادن هم آسایشگاهیشان برای کشیدن سیگار داخل توالت ها راضی و خشنودند. هم سربازهایی که سه هفته ی تمام است دوش نگرفته اند. هم سربازهایی که در تمام طول روز ده کلمه حرف نمی زنند و به حرف که می آیند اطرافیانشان را می رنجانند. کسانی که حاضرند تمام روز نوکری فرمانده ها را بکنند اما به دوستانشان زور بگویند. اشتباه نکنید. تمام هم سربازهای من تحصیلکرده و دانشگاه رفته اند. گِل بگیرند درِ دانشگاهی را که خروجیش این باشد!
امروز که رفته بودم حمام به کله های بچه ها نگاه می کردم. از خط کلاه پشت سرشان تا وسط گردن و خط یقه های جلو همه جلوی آفتاب سوخته. بیشتر بچه ها کم کم اتفاقات سربازی برایشان عادی شده. زیاد قر نمی زنند. صبح ها سریع بیدار می شوند. مرتب آنکادر می کنند. بدون هیچ بحثی می روند سر صبحگاه و به ترتیب کد سازمانی به خط می شوند. مطیع و رام ورزش می کنند. بدون داد و هوار صبحانه شان را می خورند. گروه های نظافت سرسری هم که شده کارشان را انجام می دهند. کلاس ها را سر وقت می روند. آدم باورش می شود که فشار بیرونی می تواند واقعا آدم ها را آن طور که می خواهد رام کند. اما باز به خودم می گویم که در طولانی مدت این روش ها تا نیاز درونی به انجام دادنش نباشد جواب نمی دهد. دیروز انگشت شست پای دیگرم هم زخمی شد. فوتبال بازی کردن با دمپایی آخرش همین می شود.
سرِ کلاسِ امروز از چند نفری سوال پرسیدند. دو سه نفری که بلد نبودند را وادار کردند که با گِل و شاخه ها ی درخت استتار کنند. با قیافه های استتار شده که برگشتند کلاس رفت روی هوا. خیلی خنده دار بود. خیلی.
ساعتِ دوم قرار شد که ماسک گذاری را روی صورت یک نفر آموزش بدهند. دوستانم دست به یکی کردند و گفتند حمید 73. کلی پای تخته خندیدیم. استادمان بست های ماسک را محکم کرده بود و دستش را هم گذاشته روی فیلترِ هوا. داشتم خفه می شدم. هواگیری نکرده بودم. امروز کلا کلاس ها شده بود خنده. انگار نه انگار آمده ایم سربازی. دارم به توانایی های انسان برای تطبیق با شرایط محیط و تغییر در آن ایمان پیدا می کنم.
روی تختم دراز کشیده ام و پاهایم را انداخته ام روی نرده ها. از میان گفتگوهای پراکنده ی سی چهل نفر موسیقی مورد علاقه ام از «ناصر چشم آذر» را دنبال می کنم. خستگی آرام آرام از همه جای بدنم جدا می شود و نوک انگشت های شستم جمع می شود. انگار روی موج بزرگی شناور شده باشم. بیدار که می شوم نوک انگشت هایم هنوز درد می کند. بعضی وقت ها بد نیست آدم با نوک انگشت های شستش فکر کند یا حتی با آن نفس بکشد!
خیلی ها اینجا نمی دانند که وقت های اضافیشان را چکار کنند. من اما وقت کم می آورم. برای خواندن. نوشتن. مسواک زدن. برای شناختن محیطی که در آن هستم.