جمعه، مهر ۰۹، ۱۳۸۹

از نگفته ها و نکرده هایمان


از کاهیِ کاغذِ نشریات
پرینت های ناشیانه ی صفحات وب
دست نوشته های مچاله ی سطل های زباله ی دانشکده
پاکت های خالی سیگار
تفاله های خشک ته استکان روی میز
کپی ناخوانای شناسنامه
رنگ پوشه ی پرونده
و مردمک چشم های من و تو
که پرده های گوشمان
از حنجره های محرمان هم در بکارت است
می ترسند
اسم هایمان را در گوش هم می خوانند
سوال هایشان را به ستون می چینند
و زل می زنند به دست خط های آشفته مان
من تو را نمی شناسم
اما گمان مبر غریبه ایم
آن ها که حرف های زیادی برای نگفتن دارند
جمله هایشان ناگزیرمحتاج حرف های اضافه است
از من تو را می شناسم
از حتی نمی شناسمت
و کلمه کلمه ی تکذیب و اعتراف و بنویس هایمان
از نگفته هایمان
از نکرده هایمان
می ترسند

خداحافظی خوب

مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...