این بار دو تا از دنده هایم را شکسته. دفعه ی قبل هم دست راست و چند ماه قبل تر هم استخوان بینی ام. دیگر بزرگ شده. امر و نهی که سرش نمی شد. حالا بدتر هم شده. کمتر دستش روی مادرش بلند می شود. شاید علاقه اش به من بیشتر است. از بچگی همین طور بود. شب ها بغل خودم می خوابید. بیشترِ شب ها تا نصفه های شب بیدار بودم و به آینده اش فکر می کردم. به این که یک روز اگر من و مادرش نباشیم چه بلایی سرش می آید. بیشتر کار می کردم. تا جا داشت اضافه کاری می گرفتم و اکثر شب ها هم مسافر کشی تا شاید بشود با پول طوری اوضاع را رو به راه کرد. اما. روزگار بدی شده. همین طور هم قهرمان می خواهد روزی زن و بچه اش را در بیاورد. همیشه از این حسه. این حسِ مزخرف. ترحم. از این بدم می آید. بیشتر دلشان به حال من و مادرش می سوزد تا خودش. می گویند خودش نمی فهمد. اما غلط کردند. خوب هم می فهمد. وقتی بچه ها وسط بازی جدیشان راهش نمی دهند گریه می کند. این فهمیدن... . فهمیدن نیست ؟ خب هر کس اندازه ی خودش می فهمد. نمی فهمد؟ تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار شویم. شاید اگر خدا یک پسر سالم نصیبمان می کرد هم از ترحم اقوام و آشنایان کاسته می شد و هم خیالمان از آینده ی این یکی آسوده تر می شد. زد و دومی هم شد یک دخترِ معلول. مشکلاتمان چند برابر شد. به فکر بچه ی سوم بودیم. دو ماهه نشد سقطش کردیم. دخترم آزارش به هیچ کس نمی رسد. دائم گوشه ی اتاق کز می کند و از گوشه ی پرده بیرون را دید می زند. مثل این که عاشق پسر همسایه مان شده. چند وقت پیش، عقدکنان یکی از فامیل، دست یکی از پسرهای هم سن و سالش را گرفت و با صدای بلند می گفت می خواهم با من ازدواج کند. نشاندیمش پای سفره ی عقد. دعا هم خواندند. چشم هایش از خوشحالی برق می زد. من و مادرش از خجالت آب شده بودیم. مراسم که تمام شد دم در ایستاده بود تا شوهر خیالی اش را دوباره ببیند. وقتی فهمید جدی نبوده آنقدر گریه کرد تا خوابش برد. دومی زیاد آزارش به کسی نمی رسد. بیشترعاشق می شود. پسر همسایه به گمانم بو برده. دیگر مثل قبل ترها برایش شکلات نمی خرد. نذری امسال هم شله زرد را داد خواهرش بیاورد. پسر خجالتی ای ست. چند باری پسرم او را هم کتک زده. به رویمان نمی آورد. فقط یک بار پدرش غیر مستقیم دستی روی سر پسرم کشید و گفت پهلوان اینقدر بچه های ما را کتک نزن. پهلوان که دست روی دوستش بلند نمی کند. اما پسرم که این حرف ها سرش نمی شود. سیگار نکشم؟ پس چکار کنم؟ هنوز دنده هایم جا نیفتاده دیشب یک کشیده ی دیگر هم خواباند بغل گوشم. سنم هم بالا رفته. زورم نمی رسد دست هایش را هم بگیرم. دلم هم راضی نمی شود بگذارمش بهزیستی ای جایی. فرهنگ شهرمان هم اجازه نمی دهد برایش پرستار خانگی بگیریم. می ترسم بلایی سر پرستارها هم بیاورد. گریه نکنم؟ شما بگو چکار کنم. می ترسم یک روز بزند بلایی سر خواهرش بیاورد. اگر یک روز من نباشم. مادرش نباشد. گریه نکنم؟!
یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹
گریه نکنم؟
این بار دو تا از دنده هایم را شکسته. دفعه ی قبل هم دست راست و چند ماه قبل تر هم استخوان بینی ام. دیگر بزرگ شده. امر و نهی که سرش نمی شد. حالا بدتر هم شده. کمتر دستش روی مادرش بلند می شود. شاید علاقه اش به من بیشتر است. از بچگی همین طور بود. شب ها بغل خودم می خوابید. بیشترِ شب ها تا نصفه های شب بیدار بودم و به آینده اش فکر می کردم. به این که یک روز اگر من و مادرش نباشیم چه بلایی سرش می آید. بیشتر کار می کردم. تا جا داشت اضافه کاری می گرفتم و اکثر شب ها هم مسافر کشی تا شاید بشود با پول طوری اوضاع را رو به راه کرد. اما. روزگار بدی شده. همین طور هم قهرمان می خواهد روزی زن و بچه اش را در بیاورد. همیشه از این حسه. این حسِ مزخرف. ترحم. از این بدم می آید. بیشتر دلشان به حال من و مادرش می سوزد تا خودش. می گویند خودش نمی فهمد. اما غلط کردند. خوب هم می فهمد. وقتی بچه ها وسط بازی جدیشان راهش نمی دهند گریه می کند. این فهمیدن... . فهمیدن نیست ؟ خب هر کس اندازه ی خودش می فهمد. نمی فهمد؟ تصمیم گرفتیم دوباره بچه دار شویم. شاید اگر خدا یک پسر سالم نصیبمان می کرد هم از ترحم اقوام و آشنایان کاسته می شد و هم خیالمان از آینده ی این یکی آسوده تر می شد. زد و دومی هم شد یک دخترِ معلول. مشکلاتمان چند برابر شد. به فکر بچه ی سوم بودیم. دو ماهه نشد سقطش کردیم. دخترم آزارش به هیچ کس نمی رسد. دائم گوشه ی اتاق کز می کند و از گوشه ی پرده بیرون را دید می زند. مثل این که عاشق پسر همسایه مان شده. چند وقت پیش، عقدکنان یکی از فامیل، دست یکی از پسرهای هم سن و سالش را گرفت و با صدای بلند می گفت می خواهم با من ازدواج کند. نشاندیمش پای سفره ی عقد. دعا هم خواندند. چشم هایش از خوشحالی برق می زد. من و مادرش از خجالت آب شده بودیم. مراسم که تمام شد دم در ایستاده بود تا شوهر خیالی اش را دوباره ببیند. وقتی فهمید جدی نبوده آنقدر گریه کرد تا خوابش برد. دومی زیاد آزارش به کسی نمی رسد. بیشترعاشق می شود. پسر همسایه به گمانم بو برده. دیگر مثل قبل ترها برایش شکلات نمی خرد. نذری امسال هم شله زرد را داد خواهرش بیاورد. پسر خجالتی ای ست. چند باری پسرم او را هم کتک زده. به رویمان نمی آورد. فقط یک بار پدرش غیر مستقیم دستی روی سر پسرم کشید و گفت پهلوان اینقدر بچه های ما را کتک نزن. پهلوان که دست روی دوستش بلند نمی کند. اما پسرم که این حرف ها سرش نمی شود. سیگار نکشم؟ پس چکار کنم؟ هنوز دنده هایم جا نیفتاده دیشب یک کشیده ی دیگر هم خواباند بغل گوشم. سنم هم بالا رفته. زورم نمی رسد دست هایش را هم بگیرم. دلم هم راضی نمی شود بگذارمش بهزیستی ای جایی. فرهنگ شهرمان هم اجازه نمی دهد برایش پرستار خانگی بگیریم. می ترسم بلایی سر پرستارها هم بیاورد. گریه نکنم؟ شما بگو چکار کنم. می ترسم یک روز بزند بلایی سر خواهرش بیاورد. اگر یک روز من نباشم. مادرش نباشد. گریه نکنم؟!
خداحافظی خوب
مسعود فراستی منتقد سینما یه جایی می گه: باید خوب خداحافظی کرد. یعنی باید خوب کات داد. چه خداحافظی با زندگی. چه خداحافظی با یه دوست. با یه آد...
-
کوه های خرداد هنوز برف دارند اما گندم های کم رمق امسال دارند کم کم زرد می شوند و برفِ یکریزی که می بارد نگرانم می کند. از خواب که بیدار م...
-
حلزون ها هر روز صبح که از خواب بیدار می شوند می دانند که شب های فردا هم بی خانه نمی مانند و هر چه جان بکنند هم خانه هاشان دو تا نمی شود ...
-
سلام آقایِ پدرِ دختر. پسرمان را به غلامی آورده ایم که اگر مشکلی در وصلتِ مابینِ دو طایفه نیست اجازه بدهید دستِ دخترتان را برای پنجاه شصت سال...